۱۳۹۲/۰۳/۰۵



در زندگي بعدي‌ام امام‌زاده باشم؛ خلوت، بي‌نام و نشان. از اين امام‌زاده‌ها كه كسي زياد آدم حساب‌شان نمي‌كند. صبح به صبح بيدار كه شدم، يك متولي پير بيايد درم را باز كند تا هركس خواست، هركس دلش گرفت، داخل شود. هي نان بدهم و از ايمان نپرسم. كلا نپرسم. دل‌گرفته، خالي كه شد، اشك‌هايش را كه تمام و كمال ريخت، راه‌اش را بگيرد و برود. نه نگران باشد كه با حرف‌هايش كسي را رنجانده، نه به كسي برخورده، نه رازي فاش شده.
دو‌سه‌تا كفتر هم باشند. غروب به غروب بيايند وسط حياطم، دل ِ سير بخوانند. با سوز بخوانند. تركي بخوانند.

۱۳۹۲/۰۲/۳۰



بعد از مصاحبه براي ناهار دعوتم كرد. در حرفه‌ي ما بيرون رفتن با مصاحبه‌شونده زياد حركت خوش‌نامي نيست. شنيده‌ام در بعضي جاهاي دنيا هم عرف نيست كه پزشك يا استاد كالج با بيمار يا دانشجويش بيرون برود. محافظه‌‌كاري كردم و گفتم نه. دوسال بعد كه آف‌ريكرد كنار هم زير سايبان حياط خانه‌اش داشتيم كيك و چايي مي‌خورديم، با خنده پرسيد كجا رفت آن ايده‌آليست جوان؟! راست مي‌گفت. جوابي نداشتم. گفتم در سي‌وسه‌سالگي تازه فهميده‌ام چه مي‌خواهم. گفت چه عالي! من در سي‌وسه‌سالگي فقط مي‌دانستم چه نمي‌خواهم. 

گفتم اين‌طوري معذبم. اجازه بده يك‌جوري جبران كنم. داشت متن را تطبيق مي‌داد. خيلي جدي، انگار نه كه فقط پنج‌سال از من بزرگ‌تر است، گفت بيشتر كار كن و مقيدتر هم باش به تكست، اگر مي‌خواهي ياد بگيري. گفتم به‌جز اين؟ گفت ماشينم را بشور، سنگك تازه بخر. گاهي‌وقتي هم توانستي سبزي خوردن بگير. بلدي پاك كني؟ يادت بدهم؟ ببينم دست‌هات را .

۱۳۹۲/۰۲/۲۵

از سرخوشي‌ها



1-      جعفري تازه داريد؟ سس فرانسوي چي؟ 

2-      دوتا از نزديك‌ترين دوستانم درگير طلاق‌اند. طلاق طبعا تصميم خوشايندي نيست. دوران برزخ بدي دارد كه كسي كه جدايي را تجربه كرده، جنس‌اش را مي‌داند؛ هرچند فاجعه نيست و چاره است اما تلخي‌اش يك‌جور بدي زير زبان مي‌ماند خصوصا كه همسر سابق‌ات، صميمي‌ترين دوست يك‌دوره‌اي از زندگي‌ات هم باشد. در جريان حال و اوضاع‌شان بودم، بعد از اعلام تصميم‌شان، لال هم شدم - وگرفتاري زماني است كه دوست صميمي هردونفر باشي و كلا ته دل‌ات نتواني طرف كسي را بگيري، اين برزخ‌اش فكر كنم از آن‌يكي هم بيشتر است- شب بعد از جدايي زنگ زدند كه فلاني پاشو بيا. رفتم ولي در تمام طول راه به خودم گفتم كه آدم باش و ياركشي نكن. رفتم. ياركشي هم نكردم. هردو هم عصباني شدند. نشسته بودند به جمع‌آوري وسايل شخصي انگار هم وسطش زده بودند به كربلا، گريه و زاري. يك‌ساعتي نشستيم توي نشيمن در سكوت. ادل هم مي‌خواند آن‌ور براي خودش. مثلا هم گوش مي‌داديم. نمي‌داديم.
يكي‌دوساعتي كه گذشت يخ‌ها آب شد، واقعيت پذيرفته شد. هم‌ديگر را بغل كرديم. اشكي و آهي هم بغل‌دستش. گاهي چاره نيست. گفتم پاشيم خودمان را جمع كنيم. ديديم گرسنه‌ايم و نصفه‌شب است. تخم‌مرغ هميشه راه‌كار اين‌وقت‌هاست حتي براي مني كه از آن بيزارم. محتويات يخچال را چك كردم و گفتم غذا با من.

3-      نصفه‌شب است؟ همه‌جا بسته است؟ حال لباس پوشيدن و ماشين از پاركينگ بيرون كشيدن نداريد؟ دست‌به‌كار شويد و به تعدادي كه هستيد، تخم‌مرغ آب‌پز كنيد. جعفري يك سبزي الهي است. خدا وقتي مي‌خواسته به پشتيباني از آدم توي دهن ملائك بزند، جعفري را آفريده است. يك دسته كوچولو جعفري را برداريد. ريزريز خرد كنيد و پشت‌بندش همين كار را با يك پياز سفيد متوسط انجام دهيد. مخلوط‌شان كنيد و توي يك كاسه بريزيد. خيار شور هم اگر داريد يكي‌دوتا اضافه كنيد- نبود هم نبود- سس فرانسوي را به مخلوط اضافه كنيد (مايونز؟ هرچند حال نمي‌دهد ولي چاره نيست. رفسنجاني بهتر از رحيم‌مشايي است، در كل). تخم‌مرغ‌هاي پخته را روي تخته خرد خرد كنيد. نمك و فلفل‌سياه (فلفل‌سياه اگر در خانه‌تان نداريد، به نظرم رسما برويد بميريد) بپاشيد و داخل نان ساندويچي را پر كنيد. گوجه را هم ريز كرده به ساندويچ اضافه كنيد. ساندويچ را اگر از آن سس خوشمزه بالا مالامال كنيد، كار تمام شده. برويد و گاز بزنيد.

4-      برايم شب سختي بود. بنشيني وسايل زندگي مشترك دونفري كه شاهد عقدشان بودي را جمع‌وجور كني، سخت است. زدم توي باقالي‌ها به خنده و خاطره و يادم است/يادت هست؟‌ها. شب سنگيني بود. اكسيژن نبود. سقف ارتفاع نداشت. چاره نيست. وقتي مي‌خواهي مدرن زندگي كني، مدرن فكر كني، بايد در پرداخت هزينه‌ها هم مدرن باشي، در صبر هم مدرن باشي، در تاب آوردن هم.

5-      اگر سس فرانسوي نداشتيد، اگر جعفري نداشتيد، اگر نان ساندويچي نداشتيد، هميشه تخم‌مرغ داشته باشيد. تخم‌مرغ يك فرصت است هرچند كه بويش مطلوب‌تان نباشد؛ به‌نظرم بيست و چهار خرداد، همچنان كه به "ساكنين كوچه اختر" فكر مي‌كنيد، بي‌هيچ افتخاري، برويد و به رفسنجاني راي بدهيد. از جلوي بهشت‌زهرا، اوين و رجايي‌شهر هم اگر رد شديد، به ياد مهمانان‌اش دستي تكان دهيد، بوقي بزنيد.




 * اين نوشته حاوي مقادير متنابهي «سياست» است؛ و خداوند علامت ضربدر را براي بستن پيج آفريد.
** اين پست علي را هم بخوانيد.

بعدنوشت: ظاهرا تخم‌مرغ كلا براي سلامتي ضرر دارد؛ صلاحيت؟ گفتند ندارد ظاهرا.

۱۳۹۲/۰۲/۱۸

از روزها



شلوغ‌ام اين‌روزها، خيلي شلوغ‌ام. وقت كم دارم. مي‌دوم. مدام مي‌دوم. همه‌چيز را مي‌زنم زير بغل‌ام و مي‌دوم. كيف، كتاب، درس، مشق، مقنعه با من مي‌دوند. همه‌چيز ساندويچي است، لقمه‌اي، سرپايي، بُدوبُدويي، گاززدني. همه‌چيز با عبارت «درحين‌ِ». قرارها، كنسل. دوستان، عصباني. جواب تكست‌ها، دير توي ترافيك، وقت چراغ قرمز. هي بدو. هي لاي جمعيت راه باز كن. هي بگو ببخشيد، ببخشيد. پول خرد، آب‌معدني. ميز كار و ناهارخوري پر از كاغذ. شيوه‌ي غذاخوردن، ژاپني روي ميز قهوه‌خوري، چهارزانو، روي روزنامه كيهان كه بزرگ‌تر است. بقيه مشق‌ها روي زمين. تشك پهن كرده‌ام كف اتاق‌‌كار رو به قبله به‌خدا مثل طلبه‌ها. وقت ندارم، پول ندارم، تفريح ندارم. به هركه حالم را مي‌پرسد مي‌گويم: خوبم خوبم فقط برويم كوه؛ كوه سرحالم مي‌آورد.

ليوان چايي‌ام را برداشته‌ام و از پنجره قدي و شيشه‌اي آفيس زل زده‌ام به خيابان‌هاي دور، به ماشين‌هاي مورچه‌اي. قند توي دهن‌ام وا مي‌رود. يك طعم شيريني بد، توي ذوق‌ام مي‌زند. به خودم مي‌گويم اينجا چكار مي‌كني؟! اينجا چكار مي‌كنم؟! تعهدات اخلاقي مي‌گويد تا آخر شهريور. تا آخر شهريور مي‌مانم. چايي‌ام را سرمي‌كشم و سر ميزم برمي‌گردم. ام‌كلثوم با سوز مي‌خواند: «أينَ أنت»؟ مي‌گويم همين‌جا، همين‌جا.

۱۳۹۲/۰۲/۱۴



زن، بشقاب مرغ‌ باقيمانده از فسنجان پريشب است، سالاد پژمرده از ديروز. زن، يك بطري بزرگ آب‌معدني است، نيمه‌خورده، گرم، ته‌مزه‌دار. زيتون كنار ظرف‌هاست، سس‌ خشك‌شده بر قاشق‌ها. زن ولع سيگار ممنوع ناشتاست، بوي چوب سمباده‌خورده، امتداد حباب‌هاي زير دوش، حرف‌هاي ننوشته بر بخار آينه. زن اشتهايي است كه رفته، تشنگي‌اي است كه برگشته؛ كسي است كه به اتاق‌خواب مي‌رود و اولين لباس بلندي را كه مي‌يابد، خيساخيس تن‌ مي‌كند. موجودي است كه در آينه راهرو كشيده مي‌شود و پله‌ها را پايين مي‌رود. عينكي است كه بر صورت مي‌نشيند و همسايه را نديد مي‌گيرد. زن، مسير پياده‌روي وزراء–مصلاست؛ رفت‌و‌برگشت، بدون ذرات سرب و بوق، با كيسه‌هايي از كتاب و هندوانه‌ي مشروط. سرمميز روغن‌زيتون بودار، تاسيساتي لامپ‌هاي حياط. زن كليدي است كه دوساعت بعد آويخته شده و يادداشتي است كه فراموش‌ كرده بطري‌هاي آب بيشتري بخرد، در چسب چوب را ببندد و روزنامه‌هاي پشت در را به‌موقع بردارد.