۱۳۹۲/۰۲/۱۰

روايت است كه ششمين‌ماه سخت‌ترين ماه است



برگشته‌ام خانه با يك‌دسته تره‌فرنگي و يك‌جيب پر از چسب و آدامس نيكوتين. نفهميد كه آمده‌ام؛ روي دست‌نويس نمايشنامه‌ خوابش برده. مي‌روم بالاي سرش. آرام نفس مي‌كشد. ته ماگ نسكافه‌اش روي دست‌نويس جاگذاشته. دوهفته پيش اگر بود كاغذهايش را دسته مي‌كردم و با آن لكه‌گير جادويي، رد نسكافه را مي‌بردم. ناديده مي‌گيرم. مثل ديشب كه سر تمرين‌شان در ايرانشهر نرفتم، مثل بليت كنسرت آخر هفته كه كنسل كردم. ريموت‌كنترل‌ام را برمي‌دارم و دكمه پازم را فشار مي‌دهم. وقت‌هايي كه به نقش مادري سريده‌ام، رسما گند زده‌ام. در اتاق كارش را مي‌بندم و زير گاز را روشن مي‌كنم. تا چايي دم بكشد و چند ايميل جواب داده شود، تره‌فرنگي‌ها را هم خرد كرده‌ام، مي‌دانم.