۱۳۹۲/۰۱/۱۸

از شهرت‌ها



بعد از دوماه‌و‌نيم مرخصي استعلاجي و از دست‌دادن يك ترم خيلي حساس، ديروز رفتم ثبت‌نام ترم جديد. چه ساعتي رفتم؟ دقيقا همان تايمي كه باران داشت به‌حالت خيلي انفجاري مي‌باريد و از تهران خيلي بعيد بود. من در آن ساعت موجودي بودم مشتمل بر يك كيف پارچه‌اي، يك ساك خريد طرح روزنامه كه با قطرات باران در حال وارفتن بود، يك شالِ سُرِ خيس كه مدام از سرم مي‌افتاد و يك كيسه‌خريد كه داخل‌اش شير و ماست كم‌چرب بود. بعد واقعا آدم با اين قيافه مناسب نيست كه برود كلاس فرانسه يعني در هيچ‌جايي از جهان حتي اگر مادر كوزت هم باشي اين‌طوري كلاس نمي‌روي ولي از آن‌جايي كه من پيغمبر كارهاي شرتي‌پرتي هستم، دقيقا ديروز بايد اين‌كار را مي‌كردم. از عرض خيابان هم كه رد شدم، يك آقاي هيونداي سياهي هرچه آب در يك چاله جمع شده بود پاشيد روي من و زيبايي‌ام تكميل شد. اين بغل‌ها بگويم كه كلا كلاس فرانسه ما يك هفته‌ي مُدي است براي خودش. يعني دخترها مثل فرش قرمز مراسم اسكار تيپ مي‌زنند و مي‌آيند و حداقل با دو استاد در طي ترم در ريليشن‌شيپ دخول مي‌كنند و ليو هپيلي اور افتر.
در حال كثافتي كه بودم به‌خودم خدا قوتي گفتم و وارد دفتر شدم. بعد ناگهان انگار پرنده‌ي اقبال روي دوش آدم بنشيند، ديدم فوج آدم‌هايي است كه به‌سوي من مي‌آيند و حال من و سوختگي‌ام را مي‌پرسند و اوه‌اوه (حالا فوج واقعا واژه گنده‌اي است اما در آنِ واحد مثلا پنج‌شش كارمند و استاد). هي هم به بقيه اطلاع مي‌دادند اين همون هنرجو(!)ي ماست كه پايش سوخته بود و مدام هم از واژه پا استفاده مي‌كردند كه خداي نكرده بقيه فكرشان جاهاي ديگر نرود ولي خودم مي‌دانستم كه فقط پا نبوده و به‌اندازه يك مربع هفت‌در‌هفت‌سانت، باسن هم بوده. بعد من خيلي خيس و بي‌نوايان و لبخندزده بنا‌به‌درخواست اساتيد، نواحي سوختگي را در هوا رسم مي‌كردم و ابعاد پرسيده شده را به‌دقت پاسخگو بودم. ديگر خيلي طفلكي شده بودم كه مدير موسسه گفت بيا اين‌هم ده‌درصد (ده‌درصد از موسسه كندن، غنيمت است جدي)تخفيف. يك استادي هم كه مرا گايدنس كرد كه بايد حتما در مورد سوختگي‌ام به‌فرانسه حرف بزنم، خوشش آمد و گفت يك‌سطح بالاتر اسمم را بنويسند.
سرِ شام هي اخم‌هايم انگار توي هم بود كه آقاي پاريس(كه هميشه در مورد فرانسه يادگرفتن من، بي‌رحمانه نقش بازرس ژاور را ايفا مي‌كند)پرسيد حالا چرا ناراحتي؟ توضيح دادم كه آخر اين چه وضعيتي است كه اگر نشان شواليه از دولت فرانسه گرفته بودم، حتي يك‌نفر توي موسسه يادش نمانده بود اما حالا كه ده‌درصد از باسنم سوخته، همه يادشان است؟! زد زير خنده كه الان نصف دنيا حاضرند علت شهرت‌شان پا و باسن‌شان باشد؛ حالا در يك‌بازه متفاوت از برجستگي‌ باسن جنيفر لوپز تا سوختگي باسن تو. و قاه‌قاه‌زنان جي‌لو را در چشم من فرو كرد و ساندويچ‌اش را گاز زد.

دكتر نسخه كه مي‌نوشت گفت پماد گراني‌ است. گفتم اشكال ندارد. گفت خيلي گران‌ها! اما تضمين مي‌دهم كه اصلا جاي سوختگي نماند يعني فقط در حد "دقت و وارسي". خودم را خيس و ژوليده و بي‌نوا جلوي در موسسه تصور كردم درحالي كه "به‌دقت وارسي" شده و تخفيف گرفته‌ام. نيشم باز شد. گفتم بنويسيد دكتر، با خيال راحت بنويسيد.