۱۳۹۲/۰۲/۱۰

روايت است كه ششمين‌ماه سخت‌ترين ماه است



برگشته‌ام خانه با يك‌دسته تره‌فرنگي و يك‌جيب پر از چسب و آدامس نيكوتين. نفهميد كه آمده‌ام؛ روي دست‌نويس نمايشنامه‌ خوابش برده. مي‌روم بالاي سرش. آرام نفس مي‌كشد. ته ماگ نسكافه‌اش روي دست‌نويس جاگذاشته. دوهفته پيش اگر بود كاغذهايش را دسته مي‌كردم و با آن لكه‌گير جادويي، رد نسكافه را مي‌بردم. ناديده مي‌گيرم. مثل ديشب كه سر تمرين‌شان در ايرانشهر نرفتم، مثل بليت كنسرت آخر هفته كه كنسل كردم. ريموت‌كنترل‌ام را برمي‌دارم و دكمه پازم را فشار مي‌دهم. وقت‌هايي كه به نقش مادري سريده‌ام، رسما گند زده‌ام. در اتاق كارش را مي‌بندم و زير گاز را روشن مي‌كنم. تا چايي دم بكشد و چند ايميل جواب داده شود، تره‌فرنگي‌ها را هم خرد كرده‌ام، مي‌دانم.

۱۳۹۲/۰۲/۰۷

صدا كن مرا، صداي تو خوب است به‌ قرآن!



هيچ‌وقت نفهميديم آن دو واحد رياضي خنده‌دار كه مثل اجبار بچه‌هاي مكانيك به سرمه‌دوزي بود، را به پيشنهاد كدام شوراي دانشگاه در سرفصل‌هاي دروس ما چپاندند. يك‌روز بلند شديم ديديم كه اجبارا بايد برويم اين دو واحد را توي دانشكده فني بخوانيم و برگرديم؛ آنجا هم كه خداروشكر همه مهندس بودند و مهم بودند و هاي‌تك بودند و الخ بودند و من هم که از فني فراري، چون برخلاف هم‌ورودي‌هايم در دبيرستان رياضي خوانده بودم نه انسانی، كلاس را مي‌پيچاندم رسما. كلاس چون پيش‌نياز اجباري اكثر دانشكده‌ها محسوب مي‌شد، به‌نهايت شلوغ بود، صحراي كربلا و من كه ماشين نداشتم و بابا صبح‌ها مي‌رساندم، هميشه‌خدا دير مي‌رسيدم. اما خوش‌شانس بودم و هميشه به‌طرز معجزه‌آسايي يك صندلي خالي در رديف جلو‌ي‌جلو گيرم مي‌آمد و مي‌پريدم و دري‌وري‌هاي نيم‌ساعت آخر پاي تخته را (نگارنده در اينجا از كليه مهندسين و مهندسات بابت توهين مستقيم به ذات اقدس علم حساب، حلاليت مي‌طلبد) را مي‌نوشتم و مي‌رفتم. اين‌طوري بود تا سه جلسه به آخر ترم مانده. نگاه كردم ديدم من مانده‌ام و يك جزوه نصفه‌نيمه و جفت گوشهام. چاره‌اي نبود و رفتم به يكي از اين آقايان مهندس آينده كه از قضا هميشه صندلي بغل‌دست او خالي بود و هر موقع خودكارم تمام شده‌بود، او رسانده بود و هرموقع ليست حضوروغياب را خود بچه‌ها نوشته بودند، او اسمم را نوشته بود و هروقت بي‌غذا بودم در سه‌سوت برايم ژتون گيرآورده بود، رو زدم كه جزوه‌اش را براي كپي "بدهد لطفا". او هم بنده‌ي‌ خدا كل جزوه را كپي كرد و تروتميز و مرتب يك‌ عصر زيباي بهاري تحويل اينجانب داد و بعد هم كل بچه‌هاي روزنامه‌نگاري ورودي آن سال از روي كپي‌هاي من كپي كردند. امتحان هم مصادف شد دقيقا با فوت عموي بابا و اينطوري من جزوه را نخوانده، امتحان دادم و با يك فضاحتي پاس شدم در نهايت.


اين خاصيت دانشگاه است كه يك‌ بازه زماني شما را با افرادي آشنا مي‌كند و مشغول نگه مي‌دارد و چون بنابر مقتضيات است و نه انتخاب، درس كه تمام شود، هركس مي‌رود رد كار خودش و براي من حداقل كمتر پيش آمده كه دوستي‌هاي غيرانتخابي‌ام دوام داشته‌باشد. ب اما تنها دوستِ رفيق‌مانده‌ي من از دانشگاه است و در توضيح‌اش همين را بگويم كه جزء سه بازمانده يك سقوط هواپيماي مسافربري است؛ آتليه دارد و هرچه عكس زامبي‌طور از من در تاريخ بماند، دست‌پخت اوست. ديروز زنگ زد كه بيا برايت تمشك وحشي پيدا كردم. پرواضح است كه تيك‌آف كردم. سر راه هم دوتا بربري خاش‌خاشي خريدم كه خواهري‌ام را ثابت كرده باشم. نشستيم به تمشك خوردن و تلويزيون هم روشن و يك مهندسي هم انگار داشت از نحوه نصب توربين‌هاي بادي حرف مي‌زد. يك‌هو ب پريد جلوي تلويزيون كه "ئه‌ئه اين همونه كه توي دانشكده فني از تو خوشش ميومد". من، دقيقا آن آدمك دونقطه و يك‌خط. آقا كدام؟ كي؟ كِي؟ چند دقيقه‌اي در ناباوري ب گذشت و لابد اينقدر قيافه ابلهي داشتم كه گفت:خاك بر سرت. كل دانشكده‌ي ارتباطات فهميدن، تو نفهميدي؟!. كاشف به‌عمل آمد كه واويلا! آن جزوه‌ي كپي‌شده سطور بالا را يادتان هست؟ ايشان برداشته بوده در يكي از صفحات آن نامه‌ي مفصلي خطاب به من نوشته بوده با شماره تلفن و چه و چه و فكر كنيد تمام ورودي‌هاي آن ترم كه جزوه را كپي كرده بودند، نامه را خوانده بودند و لابد زرزر خنديده بودند و اي واي!. بعد ديده‌ايد اينها كه دچار فراموشي شده‌اند و يك‌دفعه با يك تلنگر همه‌چيز يادشان مي‌آيد؟ من يك‌هو يادم آمد كه خدايا آن جاي خالي هميشگي رديف اول، آن خودكارهاي هميشه آماده، آن حاضري خوردن‌ها، آن ژتون‌ها، آخ آخ... اعتراف مي‌كنم حال بدي بود.


عزيزان من، نوگلان باغ علم و زندگي بياييد و باهم حرف بزنيد. تاجايي كه خون در بدن داريد، از ايماء و اشاره و كنايه بپرهيزيد؛ راست‌و‌حسيني چيزي كه توي دل‌تان هست را بروز بدهيد. از هم ناراحتيد، عصباني هستيد، بهتان برخورده، عاشقيد، در تب مي‌سوزيد، سوزاك داريد، هرچه در دل داريد با اولين زباني كه بلديد به مخاطب‌تان منتقل كنيد. به خدا مخاطب حق دارد بشنود، بداند، بفهمد. مخاطب هم آدم است، علم غيب ندارد كه. مخاطب گناه دارد از بس مدام بايد در زندگي حدس بزند، ميان‌بر بزند، آناليز و فرضيه‌سازي كند. مخاطب ممكن است چونان بنده‌ي حقير گيج باشد، خنگ باشد، چت باشد.
 جمع شويم يك شب‌جمعه كه بنابر احاديث و روايات، ارواح درحال ترنسفر هستند، براي مخاطباني در زندگي‌مان كه روح دارند، به روح اعتقاد دارند ولي روح بدبخت‌شان از نيت ما بي‌خبر است، حرف بزنيم.







پ.ن.: تا مي‌توانيد دانشگاه نرويد، اگر رفتيد چت نباشيد.

پ.ن. 2: جزوه‌هاي دانشگاهي‌تان را دور نريزيد، نگه داريد.

۱۳۹۲/۰۱/۱۸

از شهرت‌ها



بعد از دوماه‌و‌نيم مرخصي استعلاجي و از دست‌دادن يك ترم خيلي حساس، ديروز رفتم ثبت‌نام ترم جديد. چه ساعتي رفتم؟ دقيقا همان تايمي كه باران داشت به‌حالت خيلي انفجاري مي‌باريد و از تهران خيلي بعيد بود. من در آن ساعت موجودي بودم مشتمل بر يك كيف پارچه‌اي، يك ساك خريد طرح روزنامه كه با قطرات باران در حال وارفتن بود، يك شالِ سُرِ خيس كه مدام از سرم مي‌افتاد و يك كيسه‌خريد كه داخل‌اش شير و ماست كم‌چرب بود. بعد واقعا آدم با اين قيافه مناسب نيست كه برود كلاس فرانسه يعني در هيچ‌جايي از جهان حتي اگر مادر كوزت هم باشي اين‌طوري كلاس نمي‌روي ولي از آن‌جايي كه من پيغمبر كارهاي شرتي‌پرتي هستم، دقيقا ديروز بايد اين‌كار را مي‌كردم. از عرض خيابان هم كه رد شدم، يك آقاي هيونداي سياهي هرچه آب در يك چاله جمع شده بود پاشيد روي من و زيبايي‌ام تكميل شد. اين بغل‌ها بگويم كه كلا كلاس فرانسه ما يك هفته‌ي مُدي است براي خودش. يعني دخترها مثل فرش قرمز مراسم اسكار تيپ مي‌زنند و مي‌آيند و حداقل با دو استاد در طي ترم در ريليشن‌شيپ دخول مي‌كنند و ليو هپيلي اور افتر.
در حال كثافتي كه بودم به‌خودم خدا قوتي گفتم و وارد دفتر شدم. بعد ناگهان انگار پرنده‌ي اقبال روي دوش آدم بنشيند، ديدم فوج آدم‌هايي است كه به‌سوي من مي‌آيند و حال من و سوختگي‌ام را مي‌پرسند و اوه‌اوه (حالا فوج واقعا واژه گنده‌اي است اما در آنِ واحد مثلا پنج‌شش كارمند و استاد). هي هم به بقيه اطلاع مي‌دادند اين همون هنرجو(!)ي ماست كه پايش سوخته بود و مدام هم از واژه پا استفاده مي‌كردند كه خداي نكرده بقيه فكرشان جاهاي ديگر نرود ولي خودم مي‌دانستم كه فقط پا نبوده و به‌اندازه يك مربع هفت‌در‌هفت‌سانت، باسن هم بوده. بعد من خيلي خيس و بي‌نوايان و لبخندزده بنا‌به‌درخواست اساتيد، نواحي سوختگي را در هوا رسم مي‌كردم و ابعاد پرسيده شده را به‌دقت پاسخگو بودم. ديگر خيلي طفلكي شده بودم كه مدير موسسه گفت بيا اين‌هم ده‌درصد (ده‌درصد از موسسه كندن، غنيمت است جدي)تخفيف. يك استادي هم كه مرا گايدنس كرد كه بايد حتما در مورد سوختگي‌ام به‌فرانسه حرف بزنم، خوشش آمد و گفت يك‌سطح بالاتر اسمم را بنويسند.
سرِ شام هي اخم‌هايم انگار توي هم بود كه آقاي پاريس(كه هميشه در مورد فرانسه يادگرفتن من، بي‌رحمانه نقش بازرس ژاور را ايفا مي‌كند)پرسيد حالا چرا ناراحتي؟ توضيح دادم كه آخر اين چه وضعيتي است كه اگر نشان شواليه از دولت فرانسه گرفته بودم، حتي يك‌نفر توي موسسه يادش نمانده بود اما حالا كه ده‌درصد از باسنم سوخته، همه يادشان است؟! زد زير خنده كه الان نصف دنيا حاضرند علت شهرت‌شان پا و باسن‌شان باشد؛ حالا در يك‌بازه متفاوت از برجستگي‌ باسن جنيفر لوپز تا سوختگي باسن تو. و قاه‌قاه‌زنان جي‌لو را در چشم من فرو كرد و ساندويچ‌اش را گاز زد.

دكتر نسخه كه مي‌نوشت گفت پماد گراني‌ است. گفتم اشكال ندارد. گفت خيلي گران‌ها! اما تضمين مي‌دهم كه اصلا جاي سوختگي نماند يعني فقط در حد "دقت و وارسي". خودم را خيس و ژوليده و بي‌نوا جلوي در موسسه تصور كردم درحالي كه "به‌دقت وارسي" شده و تخفيف گرفته‌ام. نيشم باز شد. گفتم بنويسيد دكتر، با خيال راحت بنويسيد.