۱۳۹۲/۰۱/۰۷

از روزها



سی‌سالگی‌اش ناپدید شد. دوروز بعد که به هزار ضرب‌وزور پیدایش کردم، یادم است از عصبانیت هوار می‌کشیدم. کیک خشک‌شده توی یخچال را نشانش می‌دادم و داد می‌زدم این همه آدم اینجا به‌خاطر تو آمده بود و تو، توی ازخودراضی حتی اینقدر برایت مهم نبود که خبر بدهی و بگویی که نمی‌خواهم ریخت شماها را ببینم. یادم است حتی در کابینت آشپزخانه‌اش را طوری به هم کوبیدم که چیزی کند و افتاد. با لیوان عرق‌اش نشسته بود روی پله‌ی آشپزخانه و نگاهم می‌کرد. چندساعت بعد که آرام‌تر بودم، آمد کنارم و گفت لطفا از این به‌بعد به آدمی که از سی می‌زند بالاتر، روز تولدش را تبریک نگو یا حداقل به من نگو. و این را این‌قدر جدی توی چشم‌هایم گفت که جرات نکردم بیشتر ادامه بدهم. این‌طوری شد که یک آخر شب سی‌و‌یک‌سالگی هم برداشتم فقط یک‌تکه کیک گذاشتم کنارش و بی‌صدا دور شدم. هدیه را هم یادم است گذاشتم روی ردیف فیلم‌هایش و رفتم. بعدتر هم که جدا شدیم و هرکدام خزیدیم توی زندگی خودمان، تبریک تولد، شد همان ایمیل و تکست و هدیه‌های پستی؛ چیزی که او بیشتر دوست داشت. من جوان‌تر بودم.

چند روز دیگر سی‌و‌سه ساله می‌شوم. ایمیل‌ها و تکست‌ها دارند کم‌کم می‌رسند. فیس‌بوک هم لابد آدم را بولد می‌کند که بیایید و ببینید. شب از نیمه می‌گذرد و ساعت دوازده‌ضربه می‌زند و بزرگ‌تر می‌شوم. کیک هم حتما هست؛ شکلاتی که دوست دارم. شراب و پنیر و دوستانی که همه داشته‌های این‌سال‌هایم هستند. احتمالا مست می‌شوم، می‌رقصم. علف هم شاید باشد و هدیه‌هایی که هیجان‌زده‌ام می‌کنند. احتمالا گرمم می‌شود. می‌روم روی تراس که دلم سیگار کشیدن نخواهد. احتمالا هدیه آقای پاریس که پرینت بلیت کنسرت بند محبوبم در ازمیر است (یواشکی دیدم که از آمازون خرید) را توی دستم نوازش می‌کنم و به او تکست می‌دهم که چه راست می‌گفتی پدربزرگ. می‌خواهم برگردم توی خانه که جواب می‌دهد چه بزرگ شدی بچه.

آدم‌ها در شب تولدشان از آنچه به‌نظر می‌رسند، غمگین‌ترند.

۱۳۹۱/۱۲/۲۰

از سرخوشي‌ها



"آدم است ديگر"، يك‌وقت‌هايي اصلا مي‌افتد روي دور غصه؛ نق زدن، دق دادن به دل اين و آن، فقط از غم و بدبختي نوشتن. من هم همين آدم «غصه‌هه» شده بودم اين چندوقت. خب كمي هم حق داشتم/دارم البته (قضيه پاي چپ و آن‌كه نفهميد و مُرد، حافظ شيراز بود). لذا گفتم امروز كه اول صبح باراني بود و لطيف شده‌ام (خوب است لندن زندگي نمي‌كنم!)، يك دستور پخت خوشمزه برايتان بنويسم. بنابراين حالا، بدون فوت وقت، اين شما و اين هم روش تهيه يك فروند خوراك لوبياي چيلي ِ با اصالت و خانواده‌دار.


1-      گفته بودم ايالات‌متحده را هرگز دوست ندارم؟ بله دوست ندارم چون به‌نظرم همان سيستم خانوادگي ايراني منتها به شكل مرفه (نسبي) و به‌شدت رسانه‌اي‌شده است (هنوز يك تار موي اروپا حتي ليختين‌اشتاين را با كل آمريكا عوض نمي‌كنم) و البته اگر نصف آن را به من دادند قبول مي‌كنم، مي‌دهم اجاره و مي‌روم ايرلند مرتع مي‌خرم و گوسفند سفيد تپل پرورش مي‌دهم. امكان‌اش هست حتي با پول‌اش بروم تفرش را كلا بخرم و اعلام استقلال كنم؛ بس‌كه اين شهر خوب است، بس‌كه حيف و حيوونكي است. بله چون ايالات‌متحده را دوست ندارم، طبعا روش پخت چيلي آن را هم دوست ندارم. بنابراين همينجا رسما هرنوع ارتباط اين چيلي را با آن چيلي قويا تكذيب مي‌كنم.

2-      خب. برداريد دوتا پيمانه لوبيا چيتي كه از شب قبل خيس كرده‌ايد را بريزيد توي قابلمه و زيرش را زياد كنيد، تا جوش بيفتد. جوش كه آمد، ديگر دست از سرش برداريد و بگذاريد با شعله كم بپزد. يك پياز متوسط را نگيني و خيلي‌خيلي نازك خرد كنيد. حواس‌تان باشد كه پيازي كه توي غذا زير دندان بيايد، به لعنت خدا هم نمي‌ارزد. پس ظريف كار كنيد لطفا. ماهيتابه را برداريد روغن بريزيد و پيازها را سرخ كنيد. حسابي سرخ كنيد. پيازداغ بايد واقعي باشد؛ نرم و نازك، چست و چابك. حالا دوتا هويج ريزريز شده را هم بريزيد توي آن و تفت بدهيد و زردچوبه و فلفل‌سياه اضافه كنيد- اين غذا تند است. اگر از تندي مي‌ترسيد، اگر سوسول هستيد، اگر چيني نازك تنهايي‌تان ترك برمي‌دارد، اين پيج را ببنديد و ريچل ري ببينيد- اگر به فلفل چيلي دسترس داريد (سعي كنيد دسترسي داشته باشيد. چطور آدم مي‌تواند به وي‌پي‌ان دسترسي داشته باشد، توي اسفند جاي پارك پيدا كند، هم‌زمان ده‌تا دوست‌‌‌دختر را منيج كند، ولي نمي‌تواند به چيلي دسترسي داشته باشد؟!)- چيلي‌ها را به صورت دراز‌دراز بريده و به مواد قبلي اضافه كرده و تفت دهيد. زياد نه. يك قاشق رب‌ گوجه‌فرنگي را با يك قاشق كچاپ مخلوط كرده و توي مواد ريخته و يك‌دقيقه تند‌تند هم بزنيد و خاموش كنيد. تا لوبياها نيم‌پز شود، وقت داريد يك سالاد هيجان‌انگيز كاهو و سيب‌زميني و بالزاميك/روغن‌زيتون هم درست كنيد (در اين مرحله نويسنده دارد جان از تن‌اش خارج مي‌شود). خب حالا ده تا قارچ سفيد دكمه‌اي چهارقسمت شده را با يك قاشق آرد توي روغن تفت بدهيد و بگذاريد كنار. حالا، حالا زيربناي بخش ارگاسم قضيه است: دو قاشق پر روغن‌زيتون و نمك (به‌ميزان زياد از نظر من) را به لوبيا اضافه كنيد و وقتي آب آن به نصف كاهش يافت، سس آماده‌شده را درون‌اش بريزيد و بعد بگذاريد حسابي براي خودش جا بيفتد. غليظ شود. آخ كه وقتي غليظ مي‌شود خواستني ‌است پدس‌سوخته.

3-      پنير در فرهنگ غذايي ما خيلي مهجور است، طفلكي است. تا قبل از شيوع فست‌فودها كه فقط براي سر صبحانه بود؛ بعدن‌ها به لطف پيتزا و لازانيا فقط اين دونوع پنير همه‌گير شد. نظر من را بخواهيد به پنير بيشتر دل بدهيد. انواع مختلف‌اش را امتحان كنيد. شك نكنيد. گران است؟ مانتو گران نيست؟ كفش، پسته، آدامس؟ دبه نكنيد. با خودتان روراست باشيد. خانم كناركارما وصيت مي‌كند كه گاهي براي ذائقه غذايي‌تان ريسك كنيد. چلوكباب و قرمه‌سبزي عالي است اما نه 365روز سال. اين‌ها را نوشتم كه بگويم هميشه كمي پنير پارمزان دم دست‌تان باشد. هنگام سرو كردن اين غذا از اوجب واجبات است كه رويش پارمزان بپاشيد؛ آن بخش ارگاسم كه گفتم، حاصل تلاقي روغن‌زيتون غذا و پارمزان است. تحريك شديد؟ ها‌ها‌ها.

4-      اين غذا بَروبَساط (مثل بَرورو) ودكاست. خوراك غروب‌هاي رفاقتي است كه سوت مي‌زنيد و دوستان‌تان سرازير مي‌شوند سمت خانه. براي جمع‌هايي است كه موهايتان را مي‌ريزيد دورتان، بدون آرايش‌ايد، سبك و با لباس نخي. براي مودهايي كه تكيه مي‌دهيد به‌هم، به يادآوري خاطره‌ها و آواز خواندن. مخصوص جمع رفقاي خيلي شخصي كه "بشينيم و سحر پاشيم". خيلي نرم و عرق‌سگي‌طور. خيلي فراموش‌نشدني و عشق‌دار. جمع شويم، از كيومرث پوراحمد خواهش كنيم اگر"شب يلدا"ي دو را ساخت، يك‌جايي‌ش پريا فردوسي برگردد و به حامد احمدزاده بگويد:"«دوست‌»‌هاي آدم سرمايه‌ است حامد، سرمايه‌تو با اين و اون تقسيم نكن".








·         بازار تجريش همه‌جور چيلي دارد يا حداقل هروقت من رفته‌ام داشته؛ بازارروز دماوند هم.

·         عبارت "آدم است ديگر"، تحت ليسانس سرهرمس است.


۱۳۹۱/۱۲/۱۵

از نامه‌ها



برايش نوشتم:«راست گفتي. تقريبا نفهميدم. زيبا بود عميقا ولي نفهميدم. مشكل من با شعر همين است، با شاعرانگي؛ براي همين هميشه در تيم نويسنده‌ها هستم. مي‌گويند شاعران وارثان كلمات‌اند. راست مي‌گويند اما چه فايده وقتي همه‌چيز را پشت كلمات پنهان مي‌كنند».

ديدم دروغ گفته‌ام. ديدم در تمام زندگي‌ام اين‌قدر وحشي بوده‌ام كه در نهايت، عكاسان را به نويسندگان هم ترجيح داده‌ام. به خاطر خشونت عريان‌ كارشان، به دليل ثبت بي‌رحمانه جزئيات. ديدم ته دلم هميشه ايمان داشته‌ام كه عكاس ذات‌اش اين است كه رك بايستد جلوي تو، انگشت در چشم‌ات ‌كند و جايي براي سنگر گرفتن نداشته باشد. براي همين است كه هميشه تير مي‌خورد، كه هميشه مشمول تلخي حقيقت مي‌شود و دقيقا به همين است كه هركس ليست نويسندگان محبوب‌اش را توي جيب‌اش دارد اما كمتر پيش مي‌آيد كه به اندازه انگشتان يك دست اسم عكاس بداند.


 
اين نوشته تقديم بشود به الف