۱۳۹۱/۱۱/۲۸



يك جايي در فيلمنامه هست كه رسما شيفته آن‌ام؛ اسم‌اش را بگذاريد تعلق نويسنده به متن، حل‌شدگي. سكانس، شبانه است. زن و مرد ماجرا از جايي پياده برمي‌گردند. كوچه باريك و دراز است و تنها صداي روي تصوير، شُرشُر آب جوي است. مرد توي پياده‌رو و زن كنارش در حاشيه خيابان، كوچه را پايين مي‌روند. مرد برمي‌گردد و مي‌گويد: شام چي بخوريم؟ زن مي‌گويد: ممم هيچي، ماست. مرد همانطور كه روبرويش را نگاه مي‌كند و مي‌رود با همان لحن جواب مي‌دهد: ماست. ماست هم خوبه. و مي‌روند. هيچ اتفاق خاصي نيفتاده، نمي‌افتد. بعد هي دور مي‌شوند، دور مي‌شوند و تصوير فيد مي‌شود و تيتراژ مي‌آيد و تمام.

تيتراژ آخر موسيقي ندارد. يادم باشد به كارگردان بگويم لطفا همان شُرشُر توي جوي، خوب است، كافي است.