۱۳۹۱/۱۱/۱۸

از خارش‌ها



آدم‌هايي كه معمولا در زندگي‌شان تصميمات «خفن» - بله با همين سطح ادبيات- مي‌گيرند، از نظر پرسش‌نامه State–Trait Anxiety Inventory آقاي اسپيلبرگر كساني هستندكه براي اخذ يك تصميم وسواس عجيبي به خرج مي‌دهند، خيلي فكر مي‌كنند، خيلي گير مي‌دهند. اما، اما وقتي تصميم بگيرند تحت هيچ‌شرايطي از آن كوتاه نمي‌آيند؛ خيلي عاميانه‌اش اينكه آدم عبارت «گه خوردم» و كنار كشيدن نيستند. اين‌طور بودن البته ارزش نيست. خركي هم هست يك‌وقت‌هايي. من مثالي از همين آدم خركي نمودار آقاي اسپيلبرگر‌ام. 

 ديروز بالاخره تصميم بزرگ را گرفتم. بعد از هزار سال. ولي گرفتم. سخت بود. ده سال زمان برد. ده سال فكر و انرژي برد. ده سال در شادترين و غمگين‌ترين لحظات زندگي پس ذهنم بود. ثانيه‌اي رهايم نكرد. وقت‌هايي بود كه كمرنگ مي‌شد ولي محو، هرگز. الان خوشحالم. فكر مي‌كنم از ثمرات دوران بيماري و بستري است. توي رختخواب بودن چندهفته‌اي فرصت مانور روي روانم را داد. هل‌ام داد جلو. پاي چپ خوب نشده هنوز اما من تصميم آخر را گرفتم. براي من اسپيلبرگري اين تصميم يك‌چيزي است مثل ته دل قند آب شدن، مثل طعم مارمالاد زردآلو؛ همان‌قدر شيرين، همان‌قدر نرم.

خارش‌ مغزي را جدي بگيريد؛ به موقع دست نوازش به سرش بكشيد. تا كاغذ سنباده نشده‌است درست‌اش كنيد؛ با پماد، با قرص، با پتك. آويختگي فاجعه‌بار است. اين‌كه ندانيد كجاي نمودار هستيد، كجاي زمين و آسمان، چندصباحي كه بگذرد اره مي‌شود به جان‌تان. دندانه‌دار، تيز. يك روز صبح بيدار شويد و تصميم بگيريد. هرتصميمي كه دوست داريد ولي بگيريد و تمام كنيد. دوست داشتيد هيچ ردي هم نگذاريد. عبور كنيد.