۱۳۹۱/۱۱/۳۰

از روزها

خيلي كسل، خيلي در دوران نقاهت به‌سربُرده، خيلي سرِدوراهي و دل‌زده‌ام. كاملا واضح است كه دوران خوبي نيست؛ دوراني كه اساس‌اش فيزيوتراپي، تلمبار كارهاي انبارشده، ده تا ددلاين و"زخم‌هايي كه مثل خوره روح را در انزوا مي‌خورد"، باشد، دوران خوبي نيست طبيعتا. عميقا غمگين بودن‌ام حتما ربط به پاي چپ‌ام دارد اما ربط‌‌‌ترش به چيزهايي فراي پاست. دقيقا در روزهايي كه بايد تمركزم بيشتر از هميشه به وجهه بيروني باشد، بي‌توجه‌ترم، كلافه‌ترم. عصبي‌ترم. فيلم‌برداري امروز است ساعت شش عصر، حوالي تئاتر شهر. امكان كنسل كردن‌اش را ندارم چون يك تيم را نمي‌توانم معطل خودم كنم. چون اينقدر بي‌شعور نيستم كه مثل خانم فلاني برنامه يك گروه را با تاريخ سيكل ماهانه‌ام رج بزنم. دلم لك زده براي روزهاي زندگي "مسواك، پيژامه، كوله"‌. از اين‌همه اتوكشيده زندگي كردن ماه‌هاي اخير متنفرم. تراپيست مي‌گويد با اين‌همه زندگي در جزئيات و احساس مسئوليت بيش از اندازه خودت را نابود مي‌كني. مي‌گويد برو بنشين و با خودت حرف بزن. مشكلاتت را حل كن. انبار نكن. من اما دلم مي‌خواهد با كسي حرف بزنم. كسي كه تراپيست نباشد، خانواده نباشد، هم‌خانه نباشد؛ كسي كه هيچ گذشته مشتركي با هم نداشته باشيم كه وقتي حرف مي‌زنم هيپوتالاموس‌اش آرشيو صد سال قبل را شخم بزند؛ كسي كه حفر نكند. جستجو نكند. روي نقطه صفر مرزي دوستم داشته باشد.




* اين نوشته حاوي مقادير متنابهي «ناله» است؛ و خداوند علامت ضربدر را براي بستن پيج آفريد.