۱۳۹۱/۱۲/۰۴

از ترس‌ها



درست فردای پنج‌سالگی‌ام رفت. یعنی بعدا فهمیدم همان‌موقع هم که شمع‌ها را فوت می‌کردم و خوشحال بودم، چمدان‌هایش پشت در بوده فقط احتمالا پیش خودش فکر می‌کرده که بگذارم این پنج‌سالگی زهرمار نشود. فاصله پنج تا شش‌سالگی یعنی یک 365 روز کامل طول کشید که من دستم بیاید آدم ِ رفته یعنی رفته. رفته یعنی واقعا رفته، رفته که برنگردد. تا ده‌سالگی هم سرم پر از علامت سوال بود ولی چون همه سکوت کرده بودند می‌فهمیدم که نباید بپرسم. کاری که می‌توانستم بکنم فقط تنفر از دانمارک بود. انگار دانمارک غولی باشد که مرد مورد علاقه کودکی‌هایم را قورت داده. نمی‌فهمیدم اینکه آدم بگذارد و برود به جایی آن‌قدر سرد، آن‌هم آن‌طور ناگهانی معنی‌اش چیست. چه می‌دانستم چپ بودن چه کوفتی است، اقلیت –اکثریت یعنی‌چه. دل‌درد می‌گرفتم وقتی فکر می‌کردم. یک دل‌درد عجیب. توهم هم می‌زدم. از توی کانال کولر صدا می‌شنیدم. همکار بابا گفت چیزی آزارش می‌دهد. گفتم نه. بابا گفت دروغ گفتن ممنوع. دروغ نگفتم ولی راستش را هم نگفتم (این عادت را حالا هم دارم. اگر نخواهم در موردی حرف بزنم، نمی‌زنم. بمیرم هم). همکار بابا گفت حجم از دست دادن‌اش از طاقت‌اش بیشتر است.
                          
 بعد از بیستوهفت‌سال زنگ زد و این‌قدر صمیمی حرف زد که انگار ادامه‌ی مکالمه شب پیش باشد. من صدایم خشک شده بود. وسط‌هایش سریدم زیر شیر آب آشپزخانه. دستهایم هم بی‌حس. گوشی را به شانه‌ام تکیه دادم. پاهام؟ یادم نیست. حتما اینقدر بی‌انرژی که نشستم کف زمین. مثل فصل آخر نیمه‌ی غایب. او از خودش می‌گفت و من گوش می‌دادم. گفت تو هم حرف بزن یک کلمه. من ولی دوست داشتم قطع کند. شارژ تلفن‌اش تمام شود. دوست داشتم بگوید یکی زنگ می‌زند و می‌رود که در را باز کند. گفت که تازگی با خودش جنگیده و پاسپورت ایرانی گرفته، که تمام این بیست‌و‌هفت‌سال برایم چیز‌میز خریده. گفت که امسال می‌آید. گفت تمام این سال‌ها عکس‌هایم را از این و آن گرفته و دیده که چه بزرگ شدم. از هم‌خانه پرسید که چقدر آیا خوشبختم که آیا پلن بچه ندارم؟
 امروز برایم ایمیل زد:"که بی‌انصافی. که آن کوهی که فکر کردی پشت تلفن بودم، نیستم. می‌دانی آن مکالمه برایم چقدر سخت بود؟ تمام این سال‌ها چندبار شماره‌ات را تا نیمه گرفته باشم، خوب است؟ چندبار تمرین با تو حرف زدن کرده باشم خوب است؟" نوشته قضاوت تو برایم خیلی مهم است. نوشته دوست دارد وقتی می‌بینمش‌اش اندازه پنج‌سالگی‌هایم حرف برایش داشته باشم.

هنوز وقتی تنها باشم به کانال کولر نگاه نمی‌کنم، می‌ترسم. از رعدوبرق هم می‌ترسم. باعث تاسف است اما خیلی می‌ترسم.




۱۳۹۱/۱۱/۳۰

از روزها

خيلي كسل، خيلي در دوران نقاهت به‌سربُرده، خيلي سرِدوراهي و دل‌زده‌ام. كاملا واضح است كه دوران خوبي نيست؛ دوراني كه اساس‌اش فيزيوتراپي، تلمبار كارهاي انبارشده، ده تا ددلاين و"زخم‌هايي كه مثل خوره روح را در انزوا مي‌خورد"، باشد، دوران خوبي نيست طبيعتا. عميقا غمگين بودن‌ام حتما ربط به پاي چپ‌ام دارد اما ربط‌‌‌ترش به چيزهايي فراي پاست. دقيقا در روزهايي كه بايد تمركزم بيشتر از هميشه به وجهه بيروني باشد، بي‌توجه‌ترم، كلافه‌ترم. عصبي‌ترم. فيلم‌برداري امروز است ساعت شش عصر، حوالي تئاتر شهر. امكان كنسل كردن‌اش را ندارم چون يك تيم را نمي‌توانم معطل خودم كنم. چون اينقدر بي‌شعور نيستم كه مثل خانم فلاني برنامه يك گروه را با تاريخ سيكل ماهانه‌ام رج بزنم. دلم لك زده براي روزهاي زندگي "مسواك، پيژامه، كوله"‌. از اين‌همه اتوكشيده زندگي كردن ماه‌هاي اخير متنفرم. تراپيست مي‌گويد با اين‌همه زندگي در جزئيات و احساس مسئوليت بيش از اندازه خودت را نابود مي‌كني. مي‌گويد برو بنشين و با خودت حرف بزن. مشكلاتت را حل كن. انبار نكن. من اما دلم مي‌خواهد با كسي حرف بزنم. كسي كه تراپيست نباشد، خانواده نباشد، هم‌خانه نباشد؛ كسي كه هيچ گذشته مشتركي با هم نداشته باشيم كه وقتي حرف مي‌زنم هيپوتالاموس‌اش آرشيو صد سال قبل را شخم بزند؛ كسي كه حفر نكند. جستجو نكند. روي نقطه صفر مرزي دوستم داشته باشد.




* اين نوشته حاوي مقادير متنابهي «ناله» است؛ و خداوند علامت ضربدر را براي بستن پيج آفريد.

۱۳۹۱/۱۱/۲۸



يك جايي در فيلمنامه هست كه رسما شيفته آن‌ام؛ اسم‌اش را بگذاريد تعلق نويسنده به متن، حل‌شدگي. سكانس، شبانه است. زن و مرد ماجرا از جايي پياده برمي‌گردند. كوچه باريك و دراز است و تنها صداي روي تصوير، شُرشُر آب جوي است. مرد توي پياده‌رو و زن كنارش در حاشيه خيابان، كوچه را پايين مي‌روند. مرد برمي‌گردد و مي‌گويد: شام چي بخوريم؟ زن مي‌گويد: ممم هيچي، ماست. مرد همانطور كه روبرويش را نگاه مي‌كند و مي‌رود با همان لحن جواب مي‌دهد: ماست. ماست هم خوبه. و مي‌روند. هيچ اتفاق خاصي نيفتاده، نمي‌افتد. بعد هي دور مي‌شوند، دور مي‌شوند و تصوير فيد مي‌شود و تيتراژ مي‌آيد و تمام.

تيتراژ آخر موسيقي ندارد. يادم باشد به كارگردان بگويم لطفا همان شُرشُر توي جوي، خوب است، كافي است.

۱۳۹۱/۱۱/۱۸

از خارش‌ها



آدم‌هايي كه معمولا در زندگي‌شان تصميمات «خفن» - بله با همين سطح ادبيات- مي‌گيرند، از نظر پرسش‌نامه State–Trait Anxiety Inventory آقاي اسپيلبرگر كساني هستندكه براي اخذ يك تصميم وسواس عجيبي به خرج مي‌دهند، خيلي فكر مي‌كنند، خيلي گير مي‌دهند. اما، اما وقتي تصميم بگيرند تحت هيچ‌شرايطي از آن كوتاه نمي‌آيند؛ خيلي عاميانه‌اش اينكه آدم عبارت «گه خوردم» و كنار كشيدن نيستند. اين‌طور بودن البته ارزش نيست. خركي هم هست يك‌وقت‌هايي. من مثالي از همين آدم خركي نمودار آقاي اسپيلبرگر‌ام. 

 ديروز بالاخره تصميم بزرگ را گرفتم. بعد از هزار سال. ولي گرفتم. سخت بود. ده سال زمان برد. ده سال فكر و انرژي برد. ده سال در شادترين و غمگين‌ترين لحظات زندگي پس ذهنم بود. ثانيه‌اي رهايم نكرد. وقت‌هايي بود كه كمرنگ مي‌شد ولي محو، هرگز. الان خوشحالم. فكر مي‌كنم از ثمرات دوران بيماري و بستري است. توي رختخواب بودن چندهفته‌اي فرصت مانور روي روانم را داد. هل‌ام داد جلو. پاي چپ خوب نشده هنوز اما من تصميم آخر را گرفتم. براي من اسپيلبرگري اين تصميم يك‌چيزي است مثل ته دل قند آب شدن، مثل طعم مارمالاد زردآلو؛ همان‌قدر شيرين، همان‌قدر نرم.

خارش‌ مغزي را جدي بگيريد؛ به موقع دست نوازش به سرش بكشيد. تا كاغذ سنباده نشده‌است درست‌اش كنيد؛ با پماد، با قرص، با پتك. آويختگي فاجعه‌بار است. اين‌كه ندانيد كجاي نمودار هستيد، كجاي زمين و آسمان، چندصباحي كه بگذرد اره مي‌شود به جان‌تان. دندانه‌دار، تيز. يك روز صبح بيدار شويد و تصميم بگيريد. هرتصميمي كه دوست داريد ولي بگيريد و تمام كنيد. دوست داشتيد هيچ ردي هم نگذاريد. عبور كنيد.