۱۳۹۱/۱۱/۰۷

از مانده‌ها، تلمبار شده‌ها



بهترین حالت این است که آدم انبار نکند. هی نگذارد روی هم بیاید و جمع شود. بردارد سر صبر و حوصله، هرازچندگاهی، مثلا یک روز تعطیل که شب‌اش خوب خوابیده و صبحانه آب پرتقال خورده، تک و تنها، یک آهنگی بگذارد و بنشیند غصه‌هایش را دسته‌بندی کند، تمام کند. این‌قدر اشک بریزد که تمام شود. مرد باشد همه مرگ‌و‌میرهایی که تکه‌ای از وجودش را کنده و برده را بچیند دورش و برود جلو. روبرو شود با این انباری به‌هم‌ریخته. وقت بگذارد به گردگیری و تمام. خدا آفرینش‌اش خیلی نقص داشت طفلک؛ من اگر بودم یا از تن آدم‌ها نمی‌بریدم یا حداقل اگر بریدم یک آلترناتیوی می‌گذاشتم برای فراموشی. اینطوری آنقدر جنم می‌داشتی که وقتی برمی‌داری دو خط برای خودت از خودت بنویسی بیست بار پاک نکنی. که اینقدر جرات می‌داشتی که بروی جلوی آینه، خودت را بغل کنی و بگویی تمام شد. آقاجان تمام شد.

همین است دیگر؛ آدم همیشه فکر می‌کند دوازده پله، دو خیابان، هفت سال و یک تجربه جلو است اما پایش که بیفتد، می‌بیند چنان گیر کرده که جرات مرور هم ندارد. به من اگر بود، روز آخر عمرم، خیلی مرتب و منظم، هرچه عزیز داشتم جمع می‌کردم یک‌جا، یک موسیقی هم می‌گذاشتم سوزدار، بعد می‌گفتم بنشینید همین‌جا هرچه هست بگویید، هرچه اشک دارید بریزید، تلمبار هم نکنید. یک استکان چایی هم می‌گذاشتم جلویشان با خرما. بعد که سبک شدند که حرفی نماند، یکی‌یکی با همه‌شان دست می‌دادم و راهی می‌کردم بروند. خلقت اشکالات اساسی دارد. این‌ها را نوشتم که روز قیامت سر قلم به قلم‌اش با خودش چانه بزنم.