۱۳۹۱/۱۱/۰۱

از دردها



پدرم ده سال مدیر بیمارستان بود. از سال تولد من تا هفتاد. یعنی دقیقا تا بیست و نه فروردین هفتاد که بی‌سیم یک برادر حراستی که می‌رفت بالای سر یک زندانی سیاسی بستری و عذابش می‌داد، را از پنجره بیمارستان پرت کرد بیرون و داد زد: "برو بیرون آقا! به هر بچه‌چوپون پونزده‌ساله یه بی‌سیم دادن، فرستادن اینجا. برو بیرون آقا". پنج روز بعد، شیشه پنجره دفترش را دونفر موتور‌سوار آوردند پایین، ده روز بعد توبیخ شد که به مامور اطلاعات‌امنیت در حین انجام وظیفه توهین کرده. به پرونده عدم شرکت در نماز جماعت و نداشتن پوشش ظاهرالصلات و الباقی هم اضافه شد و سرتان را درد نیاورم چند‌ماه بعد، خودش با تمام اشتیاقی که به بیمارستان‌اش داشت، استعفایی نوشت خواندنی و مشغول زندگی یومیه‌اش شد. یادم نمی‌رود که روز استعفا آمد دم مدرسه و رفتیم «امیر». برای من همبرگر خرید و برای خودش هات‌سوسیس (جمع شد بساط هات‌سوسیس.نه؟!). ساندویچ خودش را نصفه خورد و با چشم‌های تر مدام بیرون را نگاه کرد. پیکان کرم‌رنگ داشتیم، نمره مشهد.

همان بیمارستان می‌روم این روزها برای تعویض پانسمان. دقیقا همانجا؛ درست بعد از دو دهه فرار از دیدن جایی که پدر عاشق‌اش بود و طی یک قانون نانوشته، ممنوع‌الورود عاطفی شد. حالا هفت سال از نبودن پدر گذشته و هنوز اتاق کار سابق‌اش همانجاست، انتهای سالن دست راست با یک تابلوی سنگی بزرگ «و ان یکاد» بالای در؛ بخش‌ها همان که بودند، بنا بازسازی شده. درخت‌ها بلندتر، پیرتر و پرستارها، جوان‌تر، شادتر و کم‌حجاب‌تر. همه‌چیز همان همیشگی ولی بدون پدر که طول و عرض اتاق‌اش را حین حرف زدن با تلفن قدم بزند، بدون خانم خرمی منشی با مقنعه چانه‌دار، بدون آقای سیف آبدارچی با آب‌نبات چوبی توی جیب. پرستار زخم‌ها را که شستشو می‌دهد گریه می‌کنم. بی‌صدا. به پایم اشاره می‌کند و می‌گوید دردش زیاد است واضح است. من ولی دلم می‌خواهد جایی میانه دلم را نشانش بدهم و بگویم: اینجا اینجا درد می‌کند خانم. اینجا. نگاه کنید. نمی‌گویم. لال می‌شوم.

دکتر گفت این برگه را هم ببرید مهر کنند. گفتم چشم. خواست آدرس اتاق را بدهد، گفتم بلدم. پیکان کرم‌رنگ داشتیم، نمره مشهد.