۱۳۹۱/۱۰/۲۳

از آهنگ‌ها



این چیزی که تعریف می‌کنم، حدودا مربوط به سال‌های هفتاد و چهار، پنج است؛ آن‌وقت‌ها که خیابان‌ها کوچک‌تر بود، تهران خلوت‌تر. درخت‌ها بیشتر و پیتزافروشی‌ها کمتر، آن‌موقع که خانم شارون استون ستاره بود و شجریان اجازه کنسرت داشت. خاتمی هنوز نیامده بود و بعضی ضبط‌ها سی‌دی می‌خورد. آن‌وقت‌ها سیمین (کلاس زبان) روی هر تپه ای شعبه نزده بود. یکی بود توی قلهک و یکی توی فاطمی. من و آن "طفلک" با هم می‌رفتیم سیمین. طفلک پسری بود دو سال از من بزرگ‌تر، دوست خانوادگی. سال هفتاد و چهار، دوست خانوادگی باید دوست می‌ماند، بچه باید درس می‌خواند، دختر باید هورمون‌هایش را کنترل می‌کرد. طفلک، بچه یک کارگردان معروف بود. یک‌روز پدر و مادرش زدند توی پر هم و جدا شدند. من ِ دوم دبیرستان ِ دوست خانوادگی، از فردایش شدم مادر طفلک و "تمام شب‌هایی که غصه داشت، من اشک‌هاش را پاک می‌کردم". نزدیک‌تر شدیم طبعا. نزدیک‌تر که شدیم، دیدیم سال هفتاد و چهار هم که باشد با هورمون‌ها نمی شود کاری کرد.  زد و واویلا! پشت رشد ریش سبیل‌های او و سینه‌های من ( بله بله ببخشید پستان) یک‌چیزی به نام "اولین تپش‌های عاشقانه قلب" هم رشد کرد، نمو نمود. نمود! آن سال‌ها سیاوش قمیشی ترانه ای خواند به نام "تاک". من و طفلک عاشق این آهنگ شدیم. تمام روزهای زوج کلاس زبان که پیاده برمی‌گشتیم، این آهنگ با واکمن به گوش‌مان بود و احتمالا پلن‌های عاشقانه می‌ریختیم. عاشقی کردن در سال هفتاد و چهار برای ما عبارت بود از دست همدیگر را گرفتن، زبان خواندن و چندبار بوسیدن که مسبب مورد آخر هم احتمالا همان بانو شارون استون بود در غریزه اصلی( چه معروف شده بود). پدر طفل  که عاشق دستیار اول بیست و پنج ساله‌اش شد، مادر قاطی کرد و دست او را گرفت و برد فرانسه و به همین راحتی یک پایان کاملا تراژیک برای دوستی ما رقم خورد. دوستی به همان حالت خانوادگی قبل برگشت و عشق، احتمالا دو ماه بعد از یاد جفت‌مان رفت. "تاک" سیاوش قمیشی اما از همان سال‌ها برای من یک ترانه بالینی شد. یک مزه شیرین که هروقت دیگر به گوشم رسید، یک لبخند پت و پهن نشاند روی صورتم. شد یک نقطه بولد بامزه در سال‌های تین‌ایجری که طعمش خوب بود. خوب بود واقعا.

هر آدمی سلکشن آهنگ‌های خودش را دارد؛ مجموعه‌ای از خاطره‌انگیزترین موزیک‌هایی که فقط خودش دلیل ماندگاری‌شان را می‌داند. مجموعه‌ای که هرجا و هروقت از جایی به گوشش می‌رسد برایش مکث می‌کند و یواشکی کلاه از سر برمی‌دارد. از ترکیب شاد تا غمگین، از جدی تا جفنگ، این مجموعه‌ای از پیکره خود ماست که حمل‌اش می‌کنیم و این‌ور آن‌ور می‌بریم. اینکه چرا فلان آهنگ را دوست داریم، گاهی آنقدر دلیل پشتش هست و اینقدر درونی است که به خنده‌مان می‌اندازد، به گریه‌مان می‌نشاند. خاصیت موسیقی این است که می‌کند و می‌برد؛ دستت را می‌گیرد و می کشاندت تا دورترین جاده‌ها، دنج‌ترین خلوت‌ها. همه نشانی‌ها را از حفظ است و جلوتر از ما سکانس‌های قبل و بعد را می‌داند. اینطوری است که با فلان آهنگ تو می‌خندی و من گریه می‌کنم. من می‌رقصم و تو سیگار می‌کشی. اینطوری است که یکی‌شان می‌شود موزیک آخر شب‌های رانندگی و یکی‌شان مزه‌ی عرق‌خوری‌های جمعی. 

طفلک که پسر یک کارگردان معروف بود/هست، حالا یک تدوین‌گر معروف است. من، که دختر آدم معروفی نبودم، هنوز "چیز" به خصوصی نشده‌ام. حالا "خمس" انور براهم آهنگ اول اوست و من کماکان "کنعان" کریستف رضاعی در صدر فهرستم. این‌ها را چرا نوشتم؟ نوشتم که بگویم، تمام این سال‌ها من یک تشکر بزرگ به آقای قمیشی بدهکار بوده‌ام. دلم می‌خواهد از همینجا و دقیقا از جایی که یک درصد هم امکان ندارد بخواند، دستش را بگیرم، بزنم روی شانه‌اش و بگویم هی مرد ممنونم که آهنگ نخستین عاشقی‌ام را خواندی. بگویم مرسی که موسیقی پس‌زمینه سکانس‌هایی شدی که بچگانه بود، ولی شیرین بود. دلم می‌خواهد یواشکی حتی در گوشش بگویم که بین خودمان باشد ولی کاری که تو با یک دوره قشنگ زندگی‌ام کردی نه شجریان کرد، نه بیتلز و نه ریچارد گالیانو؛ تو با آن سر بی‌مویت نشستی روی یک صندلی و از تاکی گفتی که قد کشیده بود و تو، فقط تو راز قد کشیدنش را می‌دانستی. مرسی آقای قمیشی. دمت گرم.