۱۳۹۱/۱۱/۰۷

از مانده‌ها، تلمبار شده‌ها



بهترین حالت این است که آدم انبار نکند. هی نگذارد روی هم بیاید و جمع شود. بردارد سر صبر و حوصله، هرازچندگاهی، مثلا یک روز تعطیل که شب‌اش خوب خوابیده و صبحانه آب پرتقال خورده، تک و تنها، یک آهنگی بگذارد و بنشیند غصه‌هایش را دسته‌بندی کند، تمام کند. این‌قدر اشک بریزد که تمام شود. مرد باشد همه مرگ‌و‌میرهایی که تکه‌ای از وجودش را کنده و برده را بچیند دورش و برود جلو. روبرو شود با این انباری به‌هم‌ریخته. وقت بگذارد به گردگیری و تمام. خدا آفرینش‌اش خیلی نقص داشت طفلک؛ من اگر بودم یا از تن آدم‌ها نمی‌بریدم یا حداقل اگر بریدم یک آلترناتیوی می‌گذاشتم برای فراموشی. اینطوری آنقدر جنم می‌داشتی که وقتی برمی‌داری دو خط برای خودت از خودت بنویسی بیست بار پاک نکنی. که اینقدر جرات می‌داشتی که بروی جلوی آینه، خودت را بغل کنی و بگویی تمام شد. آقاجان تمام شد.

همین است دیگر؛ آدم همیشه فکر می‌کند دوازده پله، دو خیابان، هفت سال و یک تجربه جلو است اما پایش که بیفتد، می‌بیند چنان گیر کرده که جرات مرور هم ندارد. به من اگر بود، روز آخر عمرم، خیلی مرتب و منظم، هرچه عزیز داشتم جمع می‌کردم یک‌جا، یک موسیقی هم می‌گذاشتم سوزدار، بعد می‌گفتم بنشینید همین‌جا هرچه هست بگویید، هرچه اشک دارید بریزید، تلمبار هم نکنید. یک استکان چایی هم می‌گذاشتم جلویشان با خرما. بعد که سبک شدند که حرفی نماند، یکی‌یکی با همه‌شان دست می‌دادم و راهی می‌کردم بروند. خلقت اشکالات اساسی دارد. این‌ها را نوشتم که روز قیامت سر قلم به قلم‌اش با خودش چانه بزنم.

۱۳۹۱/۱۱/۰۱

از دردها



پدرم ده سال مدیر بیمارستان بود. از سال تولد من تا هفتاد. یعنی دقیقا تا بیست و نه فروردین هفتاد که بی‌سیم یک برادر حراستی که می‌رفت بالای سر یک زندانی سیاسی بستری و عذابش می‌داد، را از پنجره بیمارستان پرت کرد بیرون و داد زد: "برو بیرون آقا! به هر بچه‌چوپون پونزده‌ساله یه بی‌سیم دادن، فرستادن اینجا. برو بیرون آقا". پنج روز بعد، شیشه پنجره دفترش را دونفر موتور‌سوار آوردند پایین، ده روز بعد توبیخ شد که به مامور اطلاعات‌امنیت در حین انجام وظیفه توهین کرده. به پرونده عدم شرکت در نماز جماعت و نداشتن پوشش ظاهرالصلات و الباقی هم اضافه شد و سرتان را درد نیاورم چند‌ماه بعد، خودش با تمام اشتیاقی که به بیمارستان‌اش داشت، استعفایی نوشت خواندنی و مشغول زندگی یومیه‌اش شد. یادم نمی‌رود که روز استعفا آمد دم مدرسه و رفتیم «امیر». برای من همبرگر خرید و برای خودش هات‌سوسیس (جمع شد بساط هات‌سوسیس.نه؟!). ساندویچ خودش را نصفه خورد و با چشم‌های تر مدام بیرون را نگاه کرد. پیکان کرم‌رنگ داشتیم، نمره مشهد.

همان بیمارستان می‌روم این روزها برای تعویض پانسمان. دقیقا همانجا؛ درست بعد از دو دهه فرار از دیدن جایی که پدر عاشق‌اش بود و طی یک قانون نانوشته، ممنوع‌الورود عاطفی شد. حالا هفت سال از نبودن پدر گذشته و هنوز اتاق کار سابق‌اش همانجاست، انتهای سالن دست راست با یک تابلوی سنگی بزرگ «و ان یکاد» بالای در؛ بخش‌ها همان که بودند، بنا بازسازی شده. درخت‌ها بلندتر، پیرتر و پرستارها، جوان‌تر، شادتر و کم‌حجاب‌تر. همه‌چیز همان همیشگی ولی بدون پدر که طول و عرض اتاق‌اش را حین حرف زدن با تلفن قدم بزند، بدون خانم خرمی منشی با مقنعه چانه‌دار، بدون آقای سیف آبدارچی با آب‌نبات چوبی توی جیب. پرستار زخم‌ها را که شستشو می‌دهد گریه می‌کنم. بی‌صدا. به پایم اشاره می‌کند و می‌گوید دردش زیاد است واضح است. من ولی دلم می‌خواهد جایی میانه دلم را نشانش بدهم و بگویم: اینجا اینجا درد می‌کند خانم. اینجا. نگاه کنید. نمی‌گویم. لال می‌شوم.

دکتر گفت این برگه را هم ببرید مهر کنند. گفتم چشم. خواست آدرس اتاق را بدهد، گفتم بلدم. پیکان کرم‌رنگ داشتیم، نمره مشهد.

۱۳۹۱/۱۰/۲۳

از آهنگ‌ها



این چیزی که تعریف می‌کنم، حدودا مربوط به سال‌های هفتاد و چهار، پنج است؛ آن‌وقت‌ها که خیابان‌ها کوچک‌تر بود، تهران خلوت‌تر. درخت‌ها بیشتر و پیتزافروشی‌ها کمتر، آن‌موقع که خانم شارون استون ستاره بود و شجریان اجازه کنسرت داشت. خاتمی هنوز نیامده بود و بعضی ضبط‌ها سی‌دی می‌خورد. آن‌وقت‌ها سیمین (کلاس زبان) روی هر تپه ای شعبه نزده بود. یکی بود توی قلهک و یکی توی فاطمی. من و آن "طفلک" با هم می‌رفتیم سیمین. طفلک پسری بود دو سال از من بزرگ‌تر، دوست خانوادگی. سال هفتاد و چهار، دوست خانوادگی باید دوست می‌ماند، بچه باید درس می‌خواند، دختر باید هورمون‌هایش را کنترل می‌کرد. طفلک، بچه یک کارگردان معروف بود. یک‌روز پدر و مادرش زدند توی پر هم و جدا شدند. من ِ دوم دبیرستان ِ دوست خانوادگی، از فردایش شدم مادر طفلک و "تمام شب‌هایی که غصه داشت، من اشک‌هاش را پاک می‌کردم". نزدیک‌تر شدیم طبعا. نزدیک‌تر که شدیم، دیدیم سال هفتاد و چهار هم که باشد با هورمون‌ها نمی شود کاری کرد.  زد و واویلا! پشت رشد ریش سبیل‌های او و سینه‌های من ( بله بله ببخشید پستان) یک‌چیزی به نام "اولین تپش‌های عاشقانه قلب" هم رشد کرد، نمو نمود. نمود! آن سال‌ها سیاوش قمیشی ترانه ای خواند به نام "تاک". من و طفلک عاشق این آهنگ شدیم. تمام روزهای زوج کلاس زبان که پیاده برمی‌گشتیم، این آهنگ با واکمن به گوش‌مان بود و احتمالا پلن‌های عاشقانه می‌ریختیم. عاشقی کردن در سال هفتاد و چهار برای ما عبارت بود از دست همدیگر را گرفتن، زبان خواندن و چندبار بوسیدن که مسبب مورد آخر هم احتمالا همان بانو شارون استون بود در غریزه اصلی( چه معروف شده بود). پدر طفل  که عاشق دستیار اول بیست و پنج ساله‌اش شد، مادر قاطی کرد و دست او را گرفت و برد فرانسه و به همین راحتی یک پایان کاملا تراژیک برای دوستی ما رقم خورد. دوستی به همان حالت خانوادگی قبل برگشت و عشق، احتمالا دو ماه بعد از یاد جفت‌مان رفت. "تاک" سیاوش قمیشی اما از همان سال‌ها برای من یک ترانه بالینی شد. یک مزه شیرین که هروقت دیگر به گوشم رسید، یک لبخند پت و پهن نشاند روی صورتم. شد یک نقطه بولد بامزه در سال‌های تین‌ایجری که طعمش خوب بود. خوب بود واقعا.

هر آدمی سلکشن آهنگ‌های خودش را دارد؛ مجموعه‌ای از خاطره‌انگیزترین موزیک‌هایی که فقط خودش دلیل ماندگاری‌شان را می‌داند. مجموعه‌ای که هرجا و هروقت از جایی به گوشش می‌رسد برایش مکث می‌کند و یواشکی کلاه از سر برمی‌دارد. از ترکیب شاد تا غمگین، از جدی تا جفنگ، این مجموعه‌ای از پیکره خود ماست که حمل‌اش می‌کنیم و این‌ور آن‌ور می‌بریم. اینکه چرا فلان آهنگ را دوست داریم، گاهی آنقدر دلیل پشتش هست و اینقدر درونی است که به خنده‌مان می‌اندازد، به گریه‌مان می‌نشاند. خاصیت موسیقی این است که می‌کند و می‌برد؛ دستت را می‌گیرد و می کشاندت تا دورترین جاده‌ها، دنج‌ترین خلوت‌ها. همه نشانی‌ها را از حفظ است و جلوتر از ما سکانس‌های قبل و بعد را می‌داند. اینطوری است که با فلان آهنگ تو می‌خندی و من گریه می‌کنم. من می‌رقصم و تو سیگار می‌کشی. اینطوری است که یکی‌شان می‌شود موزیک آخر شب‌های رانندگی و یکی‌شان مزه‌ی عرق‌خوری‌های جمعی. 

طفلک که پسر یک کارگردان معروف بود/هست، حالا یک تدوین‌گر معروف است. من، که دختر آدم معروفی نبودم، هنوز "چیز" به خصوصی نشده‌ام. حالا "خمس" انور براهم آهنگ اول اوست و من کماکان "کنعان" کریستف رضاعی در صدر فهرستم. این‌ها را چرا نوشتم؟ نوشتم که بگویم، تمام این سال‌ها من یک تشکر بزرگ به آقای قمیشی بدهکار بوده‌ام. دلم می‌خواهد از همینجا و دقیقا از جایی که یک درصد هم امکان ندارد بخواند، دستش را بگیرم، بزنم روی شانه‌اش و بگویم هی مرد ممنونم که آهنگ نخستین عاشقی‌ام را خواندی. بگویم مرسی که موسیقی پس‌زمینه سکانس‌هایی شدی که بچگانه بود، ولی شیرین بود. دلم می‌خواهد یواشکی حتی در گوشش بگویم که بین خودمان باشد ولی کاری که تو با یک دوره قشنگ زندگی‌ام کردی نه شجریان کرد، نه بیتلز و نه ریچارد گالیانو؛ تو با آن سر بی‌مویت نشستی روی یک صندلی و از تاکی گفتی که قد کشیده بود و تو، فقط تو راز قد کشیدنش را می‌دانستی. مرسی آقای قمیشی. دمت گرم.