۱۳۹۲/۱۰/۰۵

آدمی که سکوت کرده٬ آدمی که یک‌گوشه زل‌زده نشسته٬ آدمی که دیگر نجنگیده و به یک‌باره حرف نزدن را انتخاب کرده٬ موجود ترسناکی است. تاریخچه‌اش این‌طور است که یک‌روز بیدار شده٬ نگاه کرده دیده هرچه رشته٬ پنبه است و هرچه پنبه٬ سوخته. این آدم مچاله شده٬ لای در مانده اما فریاد نکشیده٬ جیغ نزده٬ جماعتی را صدا نکرده. روزها و روزها نشسته٬ سوخته‌ها را زل زده٬ بو کشیده٬ مزه کرده. تنهایی مطلق‌اش را دست زده٬ خراش داده و بعد آرام آرام ساکت شده. آدم سکوت٬ صبح به صبح بیدار می‌شود٬ پانسمان زخم‌های پنهان‌اش را عوض می‌کند٬ لباس می‌پوشد٬ وزنه‌ها را به تن‌اش آویزان می‌کند و می‌رود. این آدم غذا می‌خورد٬ می‌نویسد٬ مهمانی می‌رود٬ می‌بوسد٬ می‌خندد اما تکلیف‌اش با غم‌اش صاف نشده؛ هم اوست که چشم دوخته به ساعت‌ها٬ روزها. خندیده به اعطاکنندگان لقب صبور٬ زل‌زدگان به آسمان. آدم دست‌کشیده از جنگ٬ تمرین نابودی می‌کند٬ نمی‌بخشد٬ فراموش نمی‌کند٬ یک‌روز تصمیم می‌گیرد که دیگر ماندلا نباشد.
فریاد کشیدن یک موهبت است. آدمی که استعداد داد زدن در دردها را دارد٬ خودش را در جهان بی‌امان‌ و سهمگین بیمه کرده٬ پوشانده. چه خوشبختی بزرگی است که آدمیزاد دخیل ببندد٬ درددل کند٬ سینه چاک دهد٬ پاره ‌کند. چه خوشبختی بزرگی است که آدمیزاد بتواند حمل نکند٬ واگذار کند.

۱۳۹۲/۰۹/۱۷

از انتظارها


تصمیم گرفتم بروم ببینم چه می‌گویند؛ گفتم می‌روم می‌نشینم توی آن جلسه‌ی کذایی که حرف‌هایشان را بزنند و ببینم بعد از سه‌سال ممنوع‌الورود کردن‌ام٬ اصرار دارند راجع به دقیقا چه‌نوع «همدلی» حرف بزنند. به آقای پاریس هم گفتم که اگر حرف مفت زدند تضمین نمی‌دهم که هرچه به دهنم آمد٬ از بالا تا پایین‌شان نگویم. گفت خب. رفتم گشتم سبز‌ترین مانتویی که داشتم و کلا توی خیابان هم نمی‌پوشم‌اش٬ تنم کردم که یعنی گور پدرتان. شب استاد راهنما زنگ زد که می‌داند حق با من است ولی آتو دست‌شان ندهم و حالا که کمی نرمش به‌خرج داده‌اند٬ با صبوری رفتار کنم. گفتم قول نمی‌دهم دکتر٬ قول نمی‌دهم. گفت خب. پنج‌شنبه صبح رأس هشت جلوی دانشگاه بودم. گذاشتم هشت‌و‌نیم رفتم توی جلسه با یک سلام کلی و نشستم. رییس دانشگاه بود و معاونین و هیأت معتمد و که و که. شروع کردند هندوانه‌ها را چیدن زیر بغلم که به‌به چه سری٬ چه دمی٬ عجب پایی؛ چه مقالات خوبی٬ چه پایان‌نامه‌ای٬ چه نمراتی٬ چه سابقه‌ی تدریس مفیدی! من فقط نگاه می‌کردم با پوزخند٬ استاد راهنما حرص می‌خورد. آخرش پرسیدند که خودتان حرفی ندارید؟! گفتم حرف‌هام را سه‌سال پیش وقتی اسمم را از دکترا درآوردید٬ زدم٬ شما حتما حرفی داشتید که جلسه گذاشتید. استاد مشاورم چشم‌غره رفت که یعنی بی‌خیال شو.

نامه‌ی دعوت به‌کارم را شورای آموزشی از قبل نوشته بود. دادند دستم. فقط گفتند که مانده هیأت گزینش اساتید. استاد راهنما گفت برگردم یک‌لباس مناسب‌تر بپوشم و بروم دفترشان که همین امروز قضیه حل‌و‌فصل شود. توی چشم‌هاش دلسوزی بود. گفتم دکتر خیلی دوست‌تان دارم ولی نه؛ بگذارید خودم باشم لطفا٬ خواهش می‌کنم. گفت خب. این‌یکی خب را خیلی بد گفت. چهل‌دقیقه توی اتاق‌شان نشستم. جدوآبادم را درو کردند. پاسخ تمام اعمال چپ و راست خاندان را از من خواستند. ده‌برگ دادند پرکنم از سوابق‌ام. از پدرومادر تا عمه و عمو و خاله و دایی خودم و آقای پاریس. شگفتا اما که اسمی از تعهد نیامد٬ چیزی را نخواستند امضاء کنم٬ قول بدهم. حدس زده بودند که گاز می‌گیرم. می‌دانستند که بعد از سه‌سال وقتی از کسی بپرسند خرت به چند٬ گاز می‌گیرد.

حالا این‌وسط یک‌چیزی بگویم بخندیم دورهم. زنگ زده‌اند به همسایه‌های دویست‌سال پیش ما توی محله‌ای که آنجا سابقا زندگی می‌کردیم و از وضعیت اخلاق و پوشش و این‌ها پرسیده‌اند. همسایه‌ها هم طفلکی‌ها خواسته‌اند محبت را درحق خانواده‌ی ما تمام کنند٬ گفته‌اند اصلا نامبرده چادر از سرش نمی‌افتاده٬ دائم‌الوضو بوده. بعد از خودم توی برگه همین را پرسیده‌اند و گفته‌ام که ابدا چادری نیستم. حالا اوضاع اینطوری است که همسایه‌های سابق اصرار دارند که من چادری‌ام و خودم می‌گویم نیستم و همسایه‌ها خیلی اصرارتر دارند که خودم اشتباه می‌کنم و چادری‌ام. اشتباه نکنید ها! به قول دوستان بلاگر داریم از استخدام در حوزه‌ی علمیه حرف نمی‌زنیم٬ از تدریس در یکی از معتبرترین دانشکده‌های علوم انسانی کشور می‌گوییم.

هنوز جوابی نیامده٬ هنوز تصمیمی نگرفته‌ام. تا دو‌سه‌هفته‌ی پیش٬ این موضوع را برای خودم حل کرده بودم که حق وارد شدن به دانشگاه را ندارم. داشتم عادت می‌کردم. دردش بود ها ولی دیگر توجهی نمی‌کردم. حالا که زخم را انگولک کرده‌اند٬ ولی حساس شده‌ام. دوباره روح‌ام توی راهروهای دانشکده می‌چرخد٬ دوباره دلم گچ‌و‌تخته خواسته. دیروز رفتم کتاب‌هایم را چیدم روی میز. رفرنس‌ها را ورق زدم. حتی گشتم ببینم مقنعه‌ام کجاست. هنوز جوابی نیامده و یک‌امید شاید واهی توی دلم سر باز کرده. زوئی می‌گوید فکر کن زنگ نزده‌اند کلا٬ فکر کن مثل گذشته است. می‌گویم من هم همین را می‌خواهم ولی نمی‌توانم. انگار یک میلی بوده که سرکوب شده٬ که حالا از رگ‌هایم زده بیرون. انگار که تمام این‌مدت که با حسرت از کنار همه‌ی دانشگاه‌ها رد شده‌ام و توی محوطه‌شان را نگاه کرده‌ام٬ که اطلاعیه دکترای هرسال را دیده‌ام و جای آن داغ محرومیت درد گرفته٬ روحی از امید داشته برای خودش جولان می‌داده٬ زندگی می‌کرده٬ منتظر می‌مانده. سیزده‌روز به تاریخ استعفایم مانده٬ دیگر تقریبا کاری نیست. سه‌تایی با آلبرت و ملانی بیشتر گپ می‌زنیم٬ چایی می‌خوریم و از برنامه‌های ژانویه‌ی هم می‌پرسیم. من اما یواشکی آن گوشه‌کنارهای حرف و چای و هدیه‌‌ی سال نو٬ روی سایت دانشگاه کلیک می‌کنم٬ لبخند‌های الکی می‌زنم و آه‌های ناخودآگاه می‌کشم.

۱۳۹۲/۰۹/۰۴

از روزها


از پستچی محل تلفنی خواهش می‌کنم که دودقیقه دیگر صبر کند تا برسم. می‌رسم. نامه را می‌گیرم و امضاء می‌دهم. از دانشگاه است؛ خواسته‌اند که در «جلسه‌ی همدلی و رفع کدورت شرکت کنم تا انشاالله زمینه‌های برگشتم به فضای دانشگاه مهیا شود». می‌روم تو. یادم باشد پول شارژ ساختمان را بدهم. پیغام‌گیر تندتند فلش می‌زند. مامان است با شکایت که چرا نمی‌روم سر بزنم؟ مگر رییس‌جمهورم؟ و این‌که زوئی چهارروز دیگر می‌رود و هنوز حتی یک‌شام درست‌و‌حسابی خانوادگی نخورده‌ایم. رییس‌م زنگ می‌زنم که کجا هستم؟ کجا باید باشم؟ تازه رسیده‌ام خانه. برگردم؟ فلانی سرزده آمده و مترجم فرانسه ندارد. بله. چشم. راه می‌افتم. خدایا این بیست‌و‌پنج‌روز باقی‌مانده را برمن ببخش که رییس را نکشم. محسن زنگ می‌زند. متن‌اش را خوانده‌ام؟ نه هنوز. ببخشد لطفا. حتما‌حتما امشب این‌کار را می‌کنم و نظر می‌دهم. اس‌ام‌اس می‌رسد که جلسه هیأت مدیره فرداشب. عدم حضور اعضاء به‌منزله‌ی انصراف. ریماندر می‌گذارم. شماره آقای پاریس را می‌گیرم. ماشینش را می‌توانم بردارم؟ خودش لازم ندارد امروز؟ نه ندارد می‌توانم. می‌اندازم توی مدرس. زنگ به ر برای تسلیت. زنگ به ف برای بستری شدن یا نشدن پدرش. آن ‌یکی گوشی. بله توی راهم. جت که ندارم. آن‌یکی خط٬ میم عصبانی که جدول‌های امتیازات٬ یک‌سوم آخرش نمی‌خواند. پنجاه‌درصد کل نیست. هست. مطمئن است؟ هست. می‌زنم کنار. پوشه را باز می‌کنم. جمع می‌زنم. از کل کم می‌کنم. راست می‌گوید. شماره‌اش را می‌گیرم. سی‌تای اول را به مجموع اضافه کرده؟ می‌خندد که ای وای نه! فقط خداحافظی می‌کنم. می‌رسم آفیس. رییس٬ سرسنگین. فلانی٬ نشسته. دست می‌دهیم و سه‌ساعت تمام جلسه. فشار ندارم. سه‌چهارتا قند توی چایی‌ام می‌ریزم و هم می‌زنم. موبایل ویبره‌اش بلند شده. فلان‌فایل کجاست؟ روی لپ‌تاپ خودت. نیست. هست درست نگاه کن٬ هست. نیست. خدایا. هست توی فولدر جایزه‌ی بیسار. دیروز یکی توی فیس‌بوک‌م کامنت گذاشت: «نون توش هست؟». خواستم بنویسم آره. سنگک دوست داری یا لواش. ننوشتم. به زخم‌زننده‌ آدم چه باید جواب بدهد. جلسه تمام شده. نصف شب است. ایمیل‌هایم را چک می‌کنم و تا جایی که نا دارم جواب می‌دهم. سین زنگ می‌زند. نیامدی مهمانی ماندانا که؟ نرسیدم. هنوز سر کارم. یک «خیله‌خب» می‌گوید و خداحافظی. روی میزم ولو می‌شوم. یادم باشد از پ عذرخواهی کنم که آمد ایران و نرسیدم ببینمش. ناراحت نشود؟ مثل فلانی که آمد و رفت و ندیدمش و تصمیم گرفت سطح روابط را از کامنت به لایک تنزل دهد! یادم باشد به میم بابت رسیدن ویزایش تبریک بگویم. یادم باشد تولد فلانی است٬ زنگ بزنم. یادم باشد «کاری نکنم که به قانـــــون زمیـــــــــــــن بربخورد»٬ کسی رنجور نشود٬ دلخور نشود٬ برنامه‌ی کسی زمین نماند.
برگشته‌ام. پیغام‌گیر هنوز فلش می‌زند. نزدیک صبح است. با ساندویچ «نون»وپنیر می‌نشینم توی تاریک‌روشن نشیمن و آباژور را روشن می‌کنم. نوشته‌ی محسن و نامه‌ی دانشگاه را می‌گذارم جلویم و در سکوت به صدای ساعت‌ها گوش می‌‌دهم.

۱۳۹۲/۰۸/۲۱

از گذشته‌ها

تابستان یک‌سالی از دورها٬ همان دورهای امپراتوری‌٬ که در هفت‌اقلیم می‌چریدم و دنیا به سرانگشتم وصل بود٬ ناگهان٬ زندگی چهره‌ای‌ش را به من نشان داد که در عرض چندساعت٬ گره‌ام زد به سردخانه و جاده و کروکی پلیس و بیمارستان. بیست‌و‌چندساله‌‌ی تنهایی شدم که پیچ جاده را که برگشت و ماشین پرس‌شده‌شان را دید٬ با خودش گفت خب! تمام شد٬ هرسه را از دست دادم. توی آن صدم‌ثانیه‌ای که اسلوموشن٬ عرض جاده را تا راننده‌ی مبهوت نیسان آبی‌رنگ بی‌گواهینامه‌ی نوزده‌بیست‌ساله طی کردم٬ تنها یک‌جمله توی سرم بود: «دیگر هیچ‌کس را نداری بدبخت». تاریخ اگر روایت‌گر خوبی باشد٬ احتمالا همان‌جا اشک‌م خشک شد تا همین اواخر که بعد از هشت‌سال گریه کردم. امتحان زندگی٬ این‌طوری بود که هم‌زمان سه‌تا فرم دادند دست‌م؛ پزشکی قانونی٬ شکایت از راننده‌ی خاطی...(سبقت سر پیچ) و رضایت‌نامه‌ی جراحی مادری که بی‌اغراق٬ تنها استخوان سالم بدن‌ش٬ گردن بود.
آن تابستان فکر می‌کردم می‌میرم؛ یقین داشتم در یکی از مراجعه‌ها به دادگاه٬ دفتر وکیل و یا بیمارستان تمام می‌کنم. نکردم. گفتم به چهلم نمی‌رسم. رسیدم. گمان می‌کردم همان روز عمل دوازدهم مادر که دکتر گفت با بیست‌درصد امید به اتاق‌عمل می‌رود و آماده باشم٬ سکته کنم. نکردم. نمردم. ماندم. یک‌تنه بیست‌‌و‌پنج‌بار جراحی مادرم را از سر گذراندم. سالگرد گرفتم٬ حساب‌های بانکی را آزاد کردم٬ متن سنگ‌قبر پدرم را نوشتم و صاف وایستادم. افتخاری نیست اما فهمیدم من آدم امیدم. آدم نشکستن؛ موجودی که آب از سرش گذشته و سفت شده. آدمی که یک‌فاجعه دیده و دیگر هرچیزی برایش مسئله‌ی نهایی نیست. تنش‌ یک‌بار کامل لرزیده و تا ته‌خط رفته. برای همین است که حالا راحت بیمارستان می‌روم٬ راحت از فاز پیشرفت سرطان کسی می‌پرسم٬ با شنیدن تعداد شکستگی‌های جمجمه کسی فقط سر تکان می‌دهم و جیغ نمی‌‌کشم. واکنش‌هایم٬ غش‌و‌ضعف نکردن‌هایم٬ سرد بودن‌ام٬ این نیم‌چه‌لبخند همیشگی روی صورت‌ام٬ ریشه در بی‌مهری ندارد٬ حاصل حادثه‌ی وحشتناکی است که یادم داد زندگی در کسری از ثانیه ممکن است نابود شود و اتفاق٬ همیشه برای همسایه نیست. فهمیدم من آدم امیدم٬ آدم نیمه‌ی پر٬ آدم انتظار تا صبح٬ آدم شمردن تعداد ضربان در دقیقه٬ آدم بازی با سنگ کف راهروهای بیمارستان٬ برای وقت‌گذرانی انتظار٬ چون یاد گرفته‌ام اگر زندگی بخواهد٬ اراده کند٬ کسی را با بدن پازل‌شده‌‌ هم نجات می‌دهد٬ همان‌طور که مادرم را نجات داد.

چندماه پیش بعد از هشت‌سال٬ برای آن تابستان گریه کردم؛ در بغل زوئی٬ در یک آخر شب دونفره‌ای که ایران بود و هوس املت کرده بود. گشت و یک‌ماهیتابه‌ی کوچک -دقیقا شبیه همانی که پدر صبح‌ها برای خودش املت (صبحانه مورد علاقه‌اش) درست می‌کرد- پیدا کرد. گوجه‌ها را که خرد می‌کرد٬ پشت به من و رو به پنجره٬ دیدم که نفس‌های عمیق می‌کشد٬ رفتم بغل‌ش کردم. چشم‌های‌مان توی هم گره خورد. با بغض گفت: «چه جاش خالیه٬ نه؟». نفهمیدم اشک کدام‌یکی‌مان زودتر سرازیر شد. فقط حس کردم که باید این‌ بارِهشت‌ساله را زمین بگذارم. تا توان داشتم گریه کردم. صبح که بیدار شدم٬ چشم‌هایم را که باز کردم٬ سرشانه‌هایم سبک شده بودند. به خدا.


برای یک‌دوست ندیده

۱۳۹۲/۰۸/۱۴

از روزها


گلودرد شدید دارم؛ یک کمپلکس پیچیده‌ از سرفه٬ سردرد٬ آبریزش بینی و چشم‌. صدایم هم سایلنت شده٬ با ایماء و اشاره حرف می‌زنم و اطرافیان‌ام مدتی از غرزدن‌هایم راحت‌اند. اصولا هنگام مریضی٬ دل‌نازک می‌شوم. دیده شده که با شهرام شب‌پره هم زار گریسته‌ام و هنرم فقط مچالگی در خود و لپ‌تاپ‌ و پتویم بوده.
دیروز رفتم آن‌یکی خانه٬ خانه‌ی مشترک‌مان. یعنی زنگ زد حالم را بپرسد و بگوید که بسته دارم٬ که دید چه «حیوونکی»‌ شده‌ام. مکث کرد گفت پاشو بیا مراقبت باشم بچه. با چندکلمه و صوتی که از دهنم خارج می‌شد گفتم شاید آمدم. دوساعت بعدش دوباره زنگ زد که بیا ببین چه‌کار کرده‌ام. رفتم ببینم چه‌کار کرده و در ضمن حضورا خوشحال‌اش کنم که آن «پروژه‌ی توی رودرواسی‌گرفته‌ام» را تحویل داده‌ام٬ تمام شد٬ رفت. «پروژه‌ی توی رودرواسی‌گرفته» عبارت بود از مشاوره‌ی رسانه‌ای یک شرکت گنده که مدیرعامل‌اش دوست قدیمی پدرم بود و یک‌شبی توی مهمانی و مستی٬ من را دید و شناخت و گفت بیا. من هم گفتم چشم و فردا پنج صبح‌اش که دوزاری‌ام افتاد حجم کار درحد یک‌تیم رسانه-تبلیغات است٬ تا شب گریه کردم و آقای پاریس از همان موقع از این پروژه٬ طوری متنفر شد که اگر از طرف آفیس خودم می‌گفتند هفته‌ای چهارده‌بار برو توکیو٬ به کفش‌اش هم نبود ولی این چهار‌ساعت در هفته‌ی شرکت گنده٬ روی روان‌اش حرکات موزون انجام می‌داد. وارد که شدم گفت عقب وایستا٬ دست هم نزن٬ دخالت هم نکن. یک ‌چایی هم گذاشت جلویم روی میز نشیمن که یعنی بمان همان‌جا. ریموت را هم داد دست‌ام که روی کاناپه دراز بکشم و کانال عوض کنم. مریض‌تر از این‌حرف‌ها بودم. لابه‌لای شنیدن صدای خرد شدن سبزیجات روی تخته و این‌که شهردار بی‌سلیقه‌ی فلان منطقه٬ بهمان بیلبورد را نپسندیده٬ خوابم برد.
بیدار که شدم دیدم رو‌به‌رویم نشسته با لبخند. یک حجم دلتنگی غمگینی پیچید توی تن‌ام. زدم زیر گریه. هول کرد. آمد کنارم نشست٬ پیشانی‌ام را بوسید و چیزی نگفت. این چیزی نپرسیدن‌هایش همیشه مرا در مرز عشق و جنون قرار داده٬ سال‌ها بین شیفتگی و عصبانیت جابه‌جا کرده. جدایی پنج‌سال پیش و برگشت دوسال بعدترش حاصل همین نپرسیدن‌ها بود. بلاتکلیف‌ترین خصلتی که هیچ‌وقت نفهمیدم عذاب‌ام می‌دهد یا دوست‌اش دارم٬ همین است. این‌که توی چشم آدم نگاه می‌کند و نمی‌پرسد٬ وقت‌هایی نجات‌ام داده و وقت‌هایی دیوانه‌ام کرده. اشک روی گونه‌ام را که انگشت کشید٬ گفتم پروژه را تحویل دادم٬ تمام شد. فقط گفت چه خوب. همین و درحالی‌که بلند می‌شد٬ پرسید سوپ داغ که میل داری؟ سبک شده بودم٬ مریض بودم و بله میل داشتم.

۱۳۹۲/۰۸/۰۵

از سرخوشی‌ها یا «ولایتی از آن خودم»


1- این‌همه وسایل زندگی دارید٬ یک ساک سبک هم داشته باشید؛ پیچیده و آماده٬ بالای کمد یا زیر تخت (مثل سریال‌های دهه‌ی هفتاد شبکه دو سیما. یادتان هست؟ کشی به کشمشی می‌خورد٬ زن قصه قهر می‌کرد و ساک را برمی‌داشت و می‌رفت «خونه‌ی باباش»؟ یادتان هست حتما جانماز و چادر هم می‌برد؟ چرا واقعا؟! حالا شما جانماز هم نبردید٬ نبردید ولی اصل ساک را داشته باشید) برای وقت‌هایی که دوست دارید یک‌هو مدتی گم‌و‌گور شوید٬ جایی بروید که هیچ‌کس را نبینید٬ در افق محو شوید و از این‌جور دری‌وری‌های هورمونی. من این‌طوری همیشه و هروقت که اراده کنم برای «تفرش» آماده‌ام.
2- تنوع غذایی چقدر برای‌تان مهم است؟ نیست؟ مدام دوست دارید قرمه‌سبزی بخورید و کوبیده‌ی زعفرانی؟ زیر لازانیا و سوشی را غذا حساب نمی‌کنید؟ از من می‌شنوید یک‌وقت‌هایی این‌قدر در زندگی چیتان پیتان نداشته باشید و یک‌چیزهای دیگری را هم امتحان کنید. برای همین قصد دارم در این مقال (اعتراف می‌کنم که خیلی دوست داشتم جمله‌ای با «در این مقال» بنویسم) که در ولایت آبا و اجدادی‌ام به‌سر می‌برم و شب‌٬ صدای گرگ می‌شنوم٬ غذای مورد علاقه‌ی مکتب تفرش٬ یعنی «دوغ‌گرمه» را خدمت‌تان معرفی کنم. دوغ‌گرمه چیست؟ دوغ‌گرمه غذایی است که در وصف آن همین بس که خانم کارما وصیت کرده اگر روزی مرد٬ چونان فراعنه مصر که با جواهرات‌شان دفن می‌شدند٬ وی نیز با این غذا (و کشک‌و‌بادمجان) دفن شود. این خوراک بهشتی شبیه به کله‌جوش اصفهانی‌هاست با این تفاوت که زرق‌و‌برق و کالری آن بسیار بیشتر است و در طبخ‌اش سیب‌زمینی هم استفاده می‌شود.
3- خب دست به‌کار شوید. اول سه‌چهارتا سیب‌زمینی را بگذارید توی یک قابلمه تا برای خودشان آب‌پز شوند. بعد دوتا پیاز اساسی را بردارید و ریز‌ریز خرد کنید (حساسیت خانم کارما روی پیازهای گل‌درشت و نامنظم را هم که می‌دانید). همین‌جا بگویم که اگر در زندگی حال ندارید منظم و مرتب آشپزی کنید٬ کلا بی‌خیال‌ش شوید. پیازها را در روغن فراوان این‌قدر سرخ کنید که نرم و طلایی شوند و بعد نعناخشک را اضافه کنید و با زردچوبه فراوان به سرعت تفت دهید (زیاد طول‌ش ندهید٬ زردچوبه وقتی بسوزد٬ غذا طعم تلخی می‌گیرد). تفرشی‌ها به «گردو» زنده‌اند. گردو را اگر از یک تفرشی بگیری٬ یعنی قلب‌ش را گرفته‌ای (دراین حد). پس حالا دو مشتِ پُر گردوی خرد شده را در یک قاشق روغن تفت دهید و پنج قاشق هم به آن کنجد اضافه کنید (بله کنجد. خوشحال شدید؟ اعتراف کنید). حالا سیب‌زمینی‌های پخته را مثلا به اندازه‌ی دو بند انگشت٬ خرد کنید و به آن کشک و آب جوش بیافزایید. میزان کشک بسته به سلیقه شماست. مثلا من دوغ‌گرمه را خیلی ترش دوست ندارم. وقتی مخلوط جوش آمد٬ نصف دوتا ماهیتابه سرخ‌کردنی‌جات بالا را به آن اضافه کنید٬ فلفل و نمک بزنید و بگذارید غلیظ شود. همین. غذا از این راحت‌تر و خوشمزه‌تر دیده بودید؟ موقع کشیدن دوغ‌گرمه در کاسه‌ها٬ بقیه گردو و نعناداغ را رویش اضافه کنید و به سمت میز غذا بدوید و کاسه‌ی پرتر را صاحب شوید.
4- بگذارید کمی از حاشیه‌های این غذا هم برای‌تان بگویم. دوغ‌گرمه بمب کالری است. هم باید چرب درست شود و هم باید نان در آن ترید شود. خوش‌مزگی‌اش به همین استحاله‌ی روحی با معجون چرب گردویی است. غذای چرب دوست ندارید٬ رژیم دارید٬ کلاس غذایی‌تان ترید‌جات را برنمی‌تابد٬ مدرنیسم غذایی را به سنت ترجیح می‌دهید٬ سمت این غذا نیایید٬ اذیت می‌شوید. بروید گراتن قارچ یا پیتزای یونانی بخورید و خوش باشید. (نگارنده همین‌جا آمادگی خود را بابت شنیدن ناسزاهای شما عزیزان٬ به بهانه‌ی توهین به مدرنیسم٬ رادیکالیسم٬ کرانچیسم و غیره اعلام می‌کند و من‌الله توفیق)
5- دوره‌ی لیسانس٬ تهرانی‌بودن مُد بود. یک برتری‌جویی خاصی به دانشجوجماعت می‌داد که عجیب بود. نمی‌دانم هنوز هم جو دانشگاه این‌طوری است یا نه ولی هرچه بود خوب نبود٬ مضحک بود. اتمسفری ایجاد می‌کرد که آدم‌ها گاهی از خودشان فرار می‌کردند. به چشم دیده بودم که از لهجه‌داشتن می‌ترسیدند و درجمع‌ها و گاهی درس‌های سمینار کم می‌آوردند. من درک نمی‌کردم که چطور می‌شود کسانی که در معروف‌ترین دانشگاه‌های کشور درس می‌خوانند٬ هنوز قائل به این طبقه‌بندی‌ها و دسته‌ها باشند. بعدها دیدم این خودبرتربینی‌های قومی و نژادی حتی در قلب اروپا هم جاری است و ظاهرا تا ابد هم خواهد بود (سلام مادام ل که با داشتن یک کرسی در سوربون پنج٬ در ایمیل‌های‌تان ما را «شما خاورمیانه‌ای‌ها» خطاب می‌کردید). من زادگاه آبا و اجدادی‌ام را به اندازه‌ی تهران دوست دارم٬ هرچند زیاد در آن زندگی نکردم و ساکن تهران شدم.  دوست‌اش دارم و هیچ‌وقت هم اهمیت نداده‌ام که کلا دوتا خیابان اصلی است و آدیداس و بنتون برای مثال در آن شعبه ندارند. این را هم زندگی یادم داد که آدمیزاد نمی‌تواند از اصل‌اش فرار کند حتی اگر دوتا پاسپورت داشته باشد.
6- نان سبزی که توی این غذا ترید می‌کنیم را٬ من در تمام این سال‌ها در تهران پیدا نکردم. وقتی می‌روم تفرش از همان محلی‌ها می‌خرم و فریز می‌کنم. نبود هم  به سنگک و بربری و حتا لواش پناه می‌برم ولی از دوغ‌گرمه نمی‌گذرم: «آدم است دیگر» مجبور است. فلفل‌سبز٬ سبزی تازه و پیاز کنار این غذا خیلی می‌چسبد و مستحب است. ترشی ولی نه. هرگز. یک‌بار در اصفهان این‌غذا را خوردم و بغل‌ش ترشی گذاشته بودند. موقع حساب کردن به صاحب رستوران گفتم حالا این‌بار هم این کار را کردی برادر من ولی از فردا نکن. ناراحت شد و در را نگاه کرد.
7- زادگاه داشته باشید.
8- هفته‌ی پیش سهم نوه‌های دیگر را از خانه‌ی تفرش خریدم. پدرسوخته‌ها یک‌ ریال هم تخفیف ندادند و از خداشان هم بود که موجود گوش‌درازی مثل من٬ پول ارثیه «آبا و اجدادی»‌شان را بدهد تا از شرش خلاص شوند. سندها را همین‌جا امضا کردیم. شیرینی هم ندادم. دیروز هم برایشان نوشتم که دارم می‌روم و ابدا حال فامیل‌بازی ندارم. ماشین‌ام را برای همین فروختم و مادرم برای همین قهر است که «تا من مانده‌ام رفتی ماشین فروختی؟ آدم را به اندازه‌ی مترسک هم حساب نمی‌کنی».
8- خوبم. بهترم. این‌جا که می‌رسم جهان‌ام آرام می‌شود. می‌خورم. می‌چرم. پیاده‌روی می‌کنم و به همه‌چیز میل دارم. اینترنت هم هست حالا و در بهشت‌ام؛ غم سرما‌خوردگی اگر بگذارد.

۱۳۹۲/۰۷/۱۷

از بی‌قراری‌ها


خریدها را جا‌به‌جا می‌کنم. سبد رخت‌چرک‌ها را می‌کشانم تا کنار ماشین‌لباس‌شویی. زیر کتری را روشن می‌کنم و سیگاری آتش می‌زنم. می‌روم جلوی آینه. جوراب‌‌ام سوراخ شده و شلوار دارد از تن‌ام می‌افتد. یک‌ناخنم شکسته و مدام همه‌چیز را نخ‌کش می‌کند. به‌روی خودم نمی‌آورم. کمردرد دوباره برگشته. شنا که قطع می‌شود کمردرد برمی‌گردد. دراز می‌کشم کف آشپزخانه٬ کنار لباس‌شویی وگودی کمرم را با مشت‌ها پر می‌کنم و چشم‌هایم را می‌بندم. حالا فقط صدای ‌لباس‌شویی است و گنجشک‌های بیرون و اگر دقت کنم ماشین‌های خیابان اصلی. می‌چرخم. دانه‌های برنج و نان زیر کابینت‌ها را می‌بینم. یک فندک هم افتاده آن ته‌ها که دستم نمی‌رسد برش دارم. به‌روی خودم نمی‌آورم. گرسنگی معده‌ام را چنگ می‌زند. بلند می‌شوم و می‌روم سراغ یخچال. چیزخاصی پیدا نمی‌کنم. خانه را خاک گرفته. از کارمای اتوکشیده‌ و سابنده‌ی روزهای گذشته هیچ خبری نیست. تلخ و کرخت و بی‌مسئولیت‌ام. سر کار و بیرون و همه‌جا٬ وانمود می‌کنم که همه‌چیز عادی است اما غم چسبناکی به تنم وصل شده و هرجا که می‌روم با من است. آیه اگر نبود که همیشه اوج کارهایم منطبق با بدحالی‌هایم باشد٬ کرکره را پایین می‌کشیدم و می‌رفتم مشهد. حس غریبی در وجودم هست که گاهی دوست دارد این سرشب‌های خنک را برود جایی وسط حیاط حرم و شلوغی آدم‌ها را نگاه کند. احمقانه است ولی گاهی تماشای دیگران٬ در حال اتصال به منبعی که من از درک‌اش بهره‌ای ندارم –هیچ‌وقت نداشته‌ام- آرام‌ام می‌کند.
محسن خواب دیده که مشوش٬ گندم‌زاری را لگد می‌کرده‌ام. تعبیرش را از مادرجون می‌پرسم. می‌گوید از چیزی که دست‌و‌بال‌ات را تنگ کرده٬ رها شو. ظهر برایش پیغام گذاشتم که دیگر توان ادامه دادن این پروژه را ندارم. به پ گفته که مثل همیشه از روی هورمون‌هایم تصمیم گرفته‌ام. گفتم وعده‌ی دیدارمان باشد برای چهل‌سالگی او٬ که یا من تلافی کنم و یا او به پیامبری رسیده باشد.

۱۳۹۲/۰۷/۱۵

از سندروم پای بی‌قرار


همین. درست‌اش همین است. یعنی اعتقاد عمیقی دارم به این‌که جلسات حساس تیمی- پروژه‌ای٬ دقیقا باید جوری باشد٬ یعنی روابط طوری چیده شده باشند که آنجا که کار گره می‌خورد و همه به هم حمله می‌کنند٬ یا دقیقا در همان سکانس‌هایی که همه بعد از پاره کردن یکدیگر سکوت کرده‌اند یا یکی دم پنجره است و دیگری با نسکافه‌اش ور می‌رود٬ یکی٬ سیگاری روشن کند و پاکت را سُر بدهد وسط میز. بقیه هم بردارند و با اخم توی جیب‌شان دنبال فندک بگردند. ته سکانس هم بعد از ‍پنج‌دقیقه سیگارکشی و سکوت مطلق٬ یکی همان جمله طلایی را بگوید: «آقاجان تمومش کنیم بره. دیره».
این سکانس را با پرسوناژهای شسته‌رفته کارهای مانی حقیقی دوست دارم- حالا هی فکر کند اینجا را آدم دیگری می‌نویسد- شما روی تیتراژش موزیک انتخابی خودتان را بگذارید. انتخاب من فیلیپ گلس* است؛ ترجمه‌ی فارسی‌اش می‌شود کریستف رضاعی.



* یک‌بار با فیلیپ گلس نزدیک بود چپ کنیم؛ آقای پاریس گفت این را می‌گذاری توی ضبط٬ گاها حرف هم بزن. توی سکوت گوش دادن «این»٬ آدمیزاد را می‌بَرد.

۱۳۹۲/۰۷/۱۰

از آپارتایدها


دوست‌دختر برادرم سیاه‌پوست است٬ «آندره‌لی»؛ یک دورگه فرانسوی- انگلیسی که همکار پروژه مشترکی با زوئی بوده و حالا باهم‌اند. این یک گزاره خبری نیست. یعنی برای من و شما ممکن است نباشد ولی برای مادرم٬ تا اینجا یک کابوس ده‌شبه محسوب می‌‌شود. شنبه هفته‌ی پیش٬ اول صبح که زنگ زد و احضارم کرد – من مثل سفیر سوئیس مدام احضار می‌شوم- شست‌م خبردار شد که دوباره مشکلی پیش آمده (یک نسخه همیشگی هم دارد: گرفتاری‌های خانوادگی در کسری از ثانیه روی من دایورت می‌شوند ولی اصولا در خوشی‌ها من آخرین‌نفر مطلع‌ام)٬ اس‌ام‌اس که رسید کجایی و چرا راه نمی‌افتی پس؟ فهمیدم که قضیه خیلی فاجعه‌بار است. رسیدم توی حیاط٬ آقاولی گفت برو که خدا به فریادت برسد. خانم از صبح به درودیوار پیله کرده. رفتم بالا. دیدم دراز کشیده توی تخت. سلام دادم و گفتم خوبید مامان‌جون. گفت زهرمار و مامان‌جون. هرغلطی دوست دارید٬ می‌کنید بعد می‌آیید اینجا که «خوبید مامان‌جون»؟! پرسیدم چی شده. گفت قضیه این دختر سیاه‌پوست چیه؟ گفتم هیچی مادر من. دوست‌دختر زوئی است. از کی تا حالا شما به روابط زوئی کار دارید؟ گفت دوست‌دختر یعنی چقدر نزدیک؟ ممکن است ازدواج کنند؟ دیدم واویلا «ف» را گرفته است و به فرحزاد رسیده مع‌الاسف.
نلسون ماندلا از 1952 فعالیت‌های ضد آپارتاید را شروع کرد. پیش‌ از آن جنبش‌های ضد نژادپرستی سال‌ها بود که در ایالات ‌متحده شروع شده بود. جهان شروع کرد به پذیرش این اصل که چیزی به اسم برتری ژن٬ رنگ و نژاد وجود ندارد. دیگر حتی نازیسم هم٬ هم‌ردیف کوکلوس‌کلانیسم قرار می‌گرفت. ظاهرا اما اگر سال 2013 هم باشد و آپارتاید خنده‌دار به نظر برسد٬ مادرم هنوز به شکل ملویی زیر بار کامل قضیه نرفته. یک صبح تا شب که توی خانه راه می‌روم و از جنبش‌های آزادی‌خواهی سیاهان حرف می‌زنم و یادش می‌اندازم که خودش چقدر اوباما را دوست دارد و چقدر مسابقات محمدعلی کلی را می‌نشسته و با پدرم می‌دیده٬ می‌گوید که به مدنیت کاری ندارد. این که واضح است. یعنی فکر می‌کنی من اینقدر از دنیا عقب‌ام. می‌گوید به حقوق برابر٬ معلوم است که معتقد است و چقدر حتی همین «خانم چاقه»٬ اُپرا٬ را دوست دارد. ولی هیچ‌ربطی به این‌ها ندارد. این حق را دارد که به عنوان مادر در مورد خانواده‌ی خودش نظر بدهد! می‌گویم زندگی زوئی است و به خودش مربوط است. می‌گوید پاشو برو. از اولش هم نیامده بودی کمک کنی. همیشه دست‌تان توی یک کاسه است. جلوی در می‌پرسد چرا دوتا اسم دارد؟ می‌گویم «لی» اسم میانی‌اش است. می‌پرسد یعنی چی؟ نزدیک‌ترین مثالی که به ذهن‌ام می‌رسد را می‌گویم: مثلا زهرا‌ سادات موسوی. جیغ می‌زند برو برو برو زودتر. صدایش را می‌شنوم که با خودش می‌گوید این‌همه دخترهای بلوند و کشیده ...
"دکتر داریوش آشوری در کتاب «فرهنگ سیاسی» برای نژادپرستی٬ تحت نام «نژادگرایی» چنین تعریفی آورده: «نژادگرایی نظریه‌ای است که میان نژاد و پدیده‌های غیر زیست‌شناسی مانند دین، آداب، زبان و... رابطه ایجاد کرده برخی نژادها را برتر از دیگر نژادهای بشری می‌شمارد. در این نظریه برتری نژادی مستقل از شرایط محیطی و اجتماعی رشد افراد عمل کرده و دست تقدیر برخی نژادهای بشر را برتر و برخی دیگر را کهتر گردانیده‌است»". از حال خانم کنار کارما اگر جویا باشید٬ این روزها نقش «بابی سیل» در جنبش «پلنگ سیاه» را ایفا می‌کند. راه می‌رود و از درودیوار راه‌‌کارهای حذف نژادپرستی کشف می‌کند. مقاله پرینت می‌گیرد٬ سرچ می‌کند٬ مثال می‌آورد٬ «راه دشوار آزادی» می‌خرد. این موضوع دیگر برایش از یک مسئله‌ی داخلی به یک مسئله‌ی ملی تبدیل شده٬ از سیاه و سفید گذشته و حتی با سرکارگرِ ایرانی ِ افغانی‌های سر خیابان هم گفتمان کرده است. کسانی که راه می‌روند و عرب‌ها را مسخره می‌کنند را امر به معروف نموده و هرکس که ترک و لر و بلوچ را تحقیر می‌کند٬ به راه راست هدایت می‌کند. ته رساله‌اش هم با این جمله تمام می‌شود: سال 2013 است؛ تو را به خدا دست از این خودبرتربینی‌های نژادی بردارید (فونت هفتاد‌و‌چهار).
مادر البته که آرام‌تر شده (هرچند کلا ته دل‌اش از دست دوفرزند ناخلفی که هیچ‌کاری را مطابق پیش‌بینی او در زندگی انجام نداده‌اند٬ دلخور است) و من البته که نگفتم چقدر توی فانتزی‌هایم دوست دارم برادرزاده‌‌ای به‌رنگ شیرکاکائو داشته باشم اما چیزی که خیالم را از بابت مامان راحت می‌کند این است که اصل قضیه خود‌به‌خود حل‌شده است: زوئی را من از هردو (آندره‌لی و مادر) بهتر می‌شناسم و او هرگز آدم رابطه‌های طولانی‌مدت با کسی نیست؛ موجود سلینجرمآبی که من می‌شناسم٬ کسی است که همین فردا ممکن است برای راحت‌تر دیدن دوساعت فیلم موردعلاقه‌اش٬ بعد از مبل راحتی٬ به برک‌آپ فکر کند.
عشق در خانواده‌ی ما فرایند بادوامی نیست. این را من نمی‌گویم. آمار و ارقام می‌گویند.

۱۳۹۲/۰۷/۰۳

از روزها


دوماه مانده و با تقریب خوبی همه‌ی اطرافیانم به‌جد٬ به امر خالی کردن ته دلم مشغول‌اند. دلیل‌شان هم کاملا از سر محبت است؛ محبت و دلسوزی. درک‌شان می‌کنم. نمی‌توانند بفهمند که درون کله‌ام چه اتفاقی افتاد که استعفا دادم. از نظرشان شغل خوب (شما بخوانید دهان‌پرکن)٬ حقوق و مزایای مناسب٬ پرستیژ کاری٬ کجایش می‌لنگید که زدم زیر همه‌چیز. شاه‌بیت هم که مامان است: «خوشی زده‌است زیر دلت٬ خوشی». رویکرد آقای پاریس از همه اما ترسناک‌تر است. خیلی کول گفت هرچه تصمیم بگیری٬ من اعتماد می‌کنم. نگفت حمایت می‌کنم. گفت اعتماد می‌کنم. دقیقا همیشه از همین قسمت دموکراسی می‌ترسم؛ همین‌جا که می‌گوید به اجماع رسیدید و تصمیم گرفتید٬ پای عواقبش هم بنشینید. بحث «عواقب» که وسط می‌آید٬ یک‌دنگ دلم می‌لرزد.
دوماه باقیمانده کرخت است. من کرختم. آفیس کرخت است. یک‌جور خاصی همه با هم انگار رودرواسی پیداکرده باشیم٬ تعارف می‌کنیم٬ لبخند می‌زنیم. یکی که می‌رود قهوه درست کند٬ برای من هم می‌آورد. من کانتر گذاشته‌ام و هر روز صبح یکی کم‌ترش می‌کنم. باورم است که دیگر تمام شده. دلتنگی ولی هنوز نیامده. حسین می‌گوید آدم مزخرفی هستم که دلتنگی حتی توی چشم‌هایم نیست. می‌گویم مردک نمی‌روم که بمیرم! زنده‌ام. می‌آیم سر می‌زنم. دروغ می‌گویم من هرگز پایم را در جایی که ترکش کرده باشم٬ نمی‌گذارم.
وقتی یک‌سال فکر کردم و تصمیم گرفتم٬ مطمئن بودم که زیرش نمی‌زنم. احتیاج به زمانی برای خودم دارم. احتیاج به سفر٬ به آرامش. به مدتی کار نکردن. مرفه بی‌درد نیستم. فعلا درد ندارم اما قطعا مشکل مالی پیدا خواهم کرد. خودم را برایش آماده کرده‌ام. ماشین را برای همین فروختم که بگذارم روی آن سرمایه‌گذاری کوچولو. مجبورم. از یک‌جایی به بعد من دیگر آدم پشت میز نشستن و هرروز و هرروز از انفجارها٬ نشست‌ها و مذاکرات خواندن نیستم (چهارسال پیش اگر ژورنالیستی این را می‌نوشت بزرگ‌ترین منتقدش من بودم). این را نمی‌دانم چطور باید توضیح بدهم. این‌ها را که دارم الان می‌نویسم اشک‌هام سرازیر شده. سخت است و واضح است که کمی ایده‌آل‌گرا هستم اما فکر می‌کنم اگر به اندازه‌ی پدرم هم عمر کنم٬ دیگر در سی‌و‌سه‌سالگی باید بروم سراغ جهانی که کمی لذت داشته باشد؛ از کتاب‌هایی بنویسم که خوانده‌ام و پ‍رواز کرده‌ام٬ از فیلم‌هایی که هفته‌هایم را ساخته‌اند. ترجیح می‌دهم دیگر کمتر بخورم و بپوشم و خرج کنم اما حسرت نداشته باشم که وقت برای فرانسه خواندن ندارم. امروز حرف از «آپدایک» شد؛ کسی که دوتا پلیتزر گرفته است و من هنوز حتی یکی از کارهایش را نخوانده‌ام. دلم ‌خواست این‌ها را برای کسی بگویم؛ یکی که نقدم نکند و ترس به دلم نیندازد اما عرض به حضور انورتان که یک‌وقت‌هایی آدم هشت‌ریشتر تنهاست و عجبا به قانون مورفی که این تنهایی‌ همیشه در وقت خطیرترین تصمیمات زندگی است.

پلیس گفت خانم پشت فرمان ماشین‌تان با موبایل حرف نزنید. گفتم ماشین من نیست٬ ماشینم را فروختم. خندید و ننوشت و گفت برو.

۱۳۹۲/۰۷/۰۱

ادب مرد به ز دولت اوست - چهار


ادب مرد؟ به ز دولت٬ تحصیلات٬ محل زندگی٬ شغل٬ حساب بانکی و الخ اوست. به ولای علی
یک‌نسخه کلی دارد. بروبرگرد هم ندارد: آدم‌های هارش و وقیح را از دایره تعاملات‌تان حذف کنید. اگر دیدید با کسی نشست‌و‌برخاست می‌کنید٬ نامه‌نگاری و کامنت‌گذاری می‌کنید٬ هم‌کلام می‌شوید٬ که در هر لحظه که تشخیص بدهد با فلان ویژگی شما حال نمی‌کند٬ این قابلیت را دارد که دهانش را باز کرده و هرچه که بلند فکر می‌کند - و چون هرچه فکر می‌کند «حتما و لاجرم» درست است- ٬ را بگوید٬ در بُریدن دقیقه‌ای مکث نکنید.
از خانم کنار کارما وصیت این را بنویسید روی یک‌چیزی - روی کاه‌گل اصلا- بزنید به دیوار پررفت‌و‌آمدترین اتاق خانه‌تان٬ محل کارتان٬ بک‌گراند لپ‌تاپ‌تان٬ روی یخچال. روزی سه‌بار هم برای خودتان تکرارش کنید٬ شبه ذکر؛ صبح٬ ظهر٬ شب. یادتان رفت٬ اهمال٬ رودرواسی٬ اعتماد کردید٬ خر شدید٬ با پُتک٬ چماق- از همان نوع سنگین و خوش‌دست فیلم‌های آقای کیمیایی-  بزنید جفت پاهای معاشرت‌تان را (از هرنوع) خردِ خاکشیر کنید. این از من.

۱۳۹۲/۰۶/۲۵


ده‌ساله باشم. آخرشب یک روزی از ایام عید. تفرش. موج‌موج دخترخاله‌ها و پسرخاله‌ها وول بخوریم لابه‌لای ملافه‌های مادرجون که گفته «خودتان بگردید٬ ببینید کدام لاحاف-تشک را می‌خواهید». سرد باشد٬ خیلی. برف کنار دیوارهای باغ در نور ماه بدرخشد. بخاری نفتی داشته باشیم با یک دیگ لبوی داغ روی‌ش. صدای صفحه‌های روح‌انگیز ِ پدربزرگ در پس‌زمینه بیاید: «چه شود گر فکنی بر من مسکين نگهی»٬ خودش بی‌صدا مشغول کتاب باشد. گلی‌خانم بپرسد:«فردا چی بگذارم برای ناهار؟» و هرکس چیزی بگوید. یکی کوفته بخواهد٬ یکی شامی‌کباب و دیگری آش‌رشته. مادرجون عصبانی شود. بگوید «خیله‌خب٬ خیله‌خب». من رفته باشم سروقت رختخواب‌ها٬ سروقت همان تشک و لاحاف سنگین با ملافه‌ی گل‌گلی؛ همان گل‌دار صورتی با شکوفه‌های پنج‌پر زرد. یک درخشش خاصی درون دل‌ام باشد که بیست‌سال بعد به آن «خوشبختی» بگوییم. دراز بکشم توی رختخواب خنک. خودم را جمع کنم٬ چشمم گرم شود٬ سرم سنگین. گوش‌هایم صدای روح‌انگیز بشنوند و هوهوی جغدی در دوردست و دقیقه‌ای بعد چیزی نباشد.
خواب سال‌هاست که با من رفیق نبوده.

۱۳۹۲/۰۶/۲۰

از ما فیلان‌ها٬ ما بهمان‌ها


کاش یک فرصتی بود٬ فراغتی٬ وقتی٬ می‌نشستیم دورهم و از «آدم‌های کتبی» حرف می‌زدیم. از این‌که چه موجوداتی هستند٬ چه می‌کنند و چه خواسته‌هایی دارند؛ با رسم شکل و نمودار٬ دقیق٬ جزءبه‌جزء. بعدترش هم اصلا می‌نشستیم به نقدکردن و ذکر خرده‌جنایت‌هایی که در حق بقیه می‌کنند. اشکالی ندارد٬ سگ‌خور.
من آدم کتبی‌ام. اطرافیان‌ام می‌دانند. یک‌عده با آن کنار آمده‌اند٬ یک‌عده همچنان درصدد تغییرم هستند و عده دیگر هم ول‌ام کرده‌اند به امان خدا. مثال از سه گروه به ترتیب: همسرم٬ مادرم٬ تنی‌‌چند از دوستان‌ام (سابق لابد). آدمی مثل من زیاد اهل تلفن حرف‌زدن نیست چون اصولا پای تلفن حرفی برای گفتن ندارد. هی مکث می‌کند٬ منتظر می‌ماند طرف مقابل سوال کند و او جواب بدهد. خیلی همت کند وسط حرف‌های طرف یک «ایول»٬ «اوه» و «خب» هم می‌گوید. نه که نخواهد بلد نیست چون موجودی است که می‌تواند یک مثنوی برای معشوق‌اش بنویسد اما یک «دوستت دارم» ساده را چهل‌دقیقه در دهان مزه‌مزه می‌کند تا بیرون بدهد. بارها پیش آمده مادرم پای تلفن شرق و غرب را به هم دوخته و تعریف کرده و بعد از نیم‌ساعت با عصبانیت پرسیده من این‌همه برات گفتم٬ تو اصلا حرف نداری بادوم‌تلخ؟! خب نداشته‌ام واقعا٬ چکار کنم. اما همین آدم که تا توانسته از صبح تلفن جواب دادن را به تاخیر انداخته٬ مثلا نشنیده٬ به پیغام‌گیر دایورت کرده٬ کافی است کسی ایمیل بزند یا تکستی بفرستد مثل پلنگ در هوا جواب می‌دهد. صدها شاهد زنده الان می‌توانند بیایند و شهادت بدهند.
آدم کتبی از مبدعان اس‌ام‌اس٬ ایمیل و حتی چت ممنون است٬ خاک پای‌شان است. تمام‌قد جلویشان بلند می‌شود که این امکان را دادند که وسیله‌ی ارتباطی‌اش از دهان به انگشت تغییر کاربری بدهد. آدم کتبی آدم بلاگ است. حرف‌هایش را می‌نویسد. نوت می‌کند٬ کامنت می‌گذارد. این آدم همانی است که گاها پناه می‌برد به تصویر. یک عکس ساعت‌ها مشغولش می‌کند٬ به وجدش می‌‌آورد. حتی سلیقه عکسی‌اش هم بیشتر حول و حوش اشیا و مکان‌هاست تا آدم‌ها. برای همین مثلا استیفن شور را دوست دارد و دو ساعت تمام زل زدن به عکس‌های کف زمین و نرده و توالت و حمام‌اش را به جنگل و دشت و دریا ترجیح می‌دهد.
آدم کتبی همیشه برچسب منزوی بودن خورده؛ هی زده‌اند توی سرش که چرا معاشرت‌ش کم است٬ چرا تحویل نمی‌گیرد٬ چرا فقط با یک سری آدم خاص ِ «اسنوب» ارتباط برقرار می‌کند. بقیه را نمی‌دانم اما در مورد خودم همیشه تصورم این بوده که شاید معاشر خوبی نباشم٬ حوصله ‌سرببرم و یا با آدم‌های جدید حرف خاصی نداشته باشم و خسته‌شان کنم. چون بارها پیش آمده کسانی که مرا برای بار اول دیده‌اند گفته‌اند توی وبلاگ یا فیس‌بوک پرسروصداتری٬ رمانتیک‌تری٬ با احساس‌تری. آدم کتبی باید با معاشرش حرف خاصی داشته باشد٬ سوژه مشترک٬ نقاط دوسویه. اگر داشت دوست خوبی است٬ بی‌معرفت نیست٬ اسنوب نیست. یک نوشته یا عکس یا خاطره مشترک با یک لیوان چایی خالی٬ می‌تواند او را برای ساعت‌ها بحث و گپ‌و‌گفت و قهقهه و جیغ شارژ‌کند. باور نمی‌کنید؟ به جان آقای مهرجویی قسم.

کاش یک ابزار دقیقی ساخته بشود برای سنجش ما کتبی‌ها. که هرکس وسط دوستی‌مان بود و شک کرد٬ یک برگه‌ای٬ میله‌ای چیزی بردارد و بچسباند روی پیشانی‌مان مثل تب‌سنج که نشان بدهد این دوخطی که نوشته‌ایم مثلا روی یخچال یا اول کتاب یا گوشه‌ی روزنامه یا روی آینه‌ی حمام یا اصلا راه دور برویم چرا همین دونقطه یک ستاره٬ منظورمان همان بوسه و بغل و این‌ها بوده؛ منظورمان همان «دوستت دارم» است٬ «برایم مهم هستید». در شناخت ما خیلی جفا شده به خدا؛ ما کتبی‌های بیچاره٬‌ ما کتبی‌های همیشه‌ی تاریخ.

۱۳۹۲/۰۶/۱۶

از انتظارها


پیگیری کارهایش در تهران با من است؛ یعنی خودم خواستم. دوست نداشتم هزاران کیلومتر آن‌ورتر نگران بالا و پایین شدن نامه‌هایش توی وزارت خارجه و دادستانی و این‌ها باشد. گفتم با من و خودم خواستم که دستی بدوم این‌ور و آن‌ور. تا اینجا نتیجه داده. گفته‌اند برود پاسپورت بگیرد و هیچ‌ مشکلی هم نیست. توضیح هم داده‌اند که بدوالورود به فرودگاه احتمالا یک توضیحاتی شاید لازم باشد. بیست‌وپنج‌سال بریده و حالا٬ این درهای خوشبختی ِ ناگهانی بازشده٬ مضطرب‌ش می‌کند. این‌ها را نمی‌گوید. من لابه‌لای تلفن‌حرف‌زدن‌های آخر شب‌مان کشف می‌کنم. مثل همین دیشب که از کنسرت برگشته بودم و از مراحل کارهایش می‌گفتم دیدم که پنج‌تا سیگار روشن کرد. گفت توی تراس خانه‌اش است و سرمای بی‌پیر دوباره برگشته. دلم از این‌همه حجم عادت نکردن گرفت که چطور بیست‌وپنج‌سال می‌گذرد و هنوز با سرمای نیمکره شمالی می‌جنگی؟
بعد از یک پک عمیق پرسید کجا بودی؟ گفتم کنسرت. پرسید کنسرت کی؟ گفتم قمصری و آمدم که توضیح بدهم جوان است و پر آتیه است و... که گفت فیلم چندتا اجرایش را دیده و خوب بوده و یک باریکلای بامزه هم ته‌اش گفت. مکث کرد و پرسید مگر ماشینت را نفروختی؟ این‌موقع شب تنها برگشتی؟ گفتم نه با دوستم آمدم٬ کنسرت هم مهمان او بودم؛ وقتی آمدید همه‌ی کنسرت‌ها را با هم می‌رویم. گفت وقتی آمدم یک‌ماه برویم تفرش تا ببینم هنوز اینقدر جذاب هست که مدام توی فیس‌بوک‌ات می‌نویسی. مکث کردم. گفت برو بخواب خسته‌ای و من با این ‌همه سوال ویران‌ات می‌کنم چندشبی یک‌بار.
صبح دیدم پیغام گذاشته: «اگه فکر می‌کنی چیزهایی هست که من پیش از آمدنم لازمه بدونم و دلت می‌خواد که بدونم برام بنویس لطفا، حتما کمکم می‌کنه که شوکه نشم. من می‌دونم که خیلی‌ها فرق کردن، خیلی چیزها عوض شدن و روابط هم با شرایط جدید باز تغییر می‌کنه. از هر کسی نمی‌تونم چنین توقعی داشته باشم چون حس می‌کنم که روحیه‌ام از اون‌ها خیلی دوره، هرچند ظاهرم را حفظ کردم و به‌جز حرف‌های معمولی و احوال‌پرسی چیزی بهشون نمی‌گم. قبول کن که بیست‌و‌پنج‌سال نداشتن دختربچه‌ی بی‌نظیر رویاهام که الان خانمی شده٬ حساسه٬ خوب می‌نویسه و آشپزی‌ش ظاهرا عالیه٬ خیلی ترسناکه».

35 پرسید حال خودت چطور است؟ گفتم خوبم. دروغ گفتم. آدمی که یک حجم مضطرب سرب‌مانند راه نفسش را بند آورده که نمی‌تواند خوب باشد.

۱۳۹۲/۰۶/۱۲

پس همه‌ی اون زندگیا٬ زمزمه‌ها٬ عشقا دروغ بود؟


شماره‌ی 400 مجله فیلم را همین‌طور اتفاقی از قفسه‌ی کتاب‌های باقی‌مانده در خانه‌ی مادرم کشیدم بیرون؛ بی‌هدف٬ الکی. کی؟ دقیقا همین دیروز ظهر که کتلت داغ خورده بودیم با دوغ محلی و خیلی مادر– دختری رفته بودیم سروقت آلبوم‌های قدیمی سیاه‌‌سفید. کلی هم عیش کرده بودیم و خندیده بودیم قاه‌قاه٬ که تاریخ روابط فی‌ما‌بین‌مان در این مورد کم‌سابقه بود. نیم‌ساعت بعد که صدای نفس‌های آرام مادر می‌آمد٬ که رویش یک‌چیزی کشیده بودم و رفته بودم در سطرهای بهترین دوست دوران نوجوانی‌ام٬ یک اندوه غصه‌داری آمد نشست همین بغل٬ روی صفحه‌ی جمع نظرسنجی‌ منتقدین مجله و خوانندگان. که در آن لیست‌های طولانی چه اسم‌ش و فیلم‌هاش مدام بود و عالی بود و چه دهه60 و 70 ‌ساز خوبی بود.
می‌دانید من یک موجود داریوش مهرجویی-بیس هستم. یعنی همین الان هم بخواهم نمی‌توانم مهرجویی را دوست نداشته باشم. الان صورتم را پوشانده‌ام که این را بگویم ولی همین الان که بروم سینما و «چه خوبه که برگشتی» را ببینم دوباره و همراه بقیه فحش هم بدهم٬ تهِ ته دلم عاشق این مرد موفرفری عینک‌آویزان‌ام. بیشتر توضیح می‌دهم: رفته بودیم «نارنجی‌پوش». دوسال پیش جشنواره فجر. بقیه به امید رجعت مهرجویی به اصل و من از فرط عشق – «نود درصدش از فرط عشق بود»- وسط فیلم اطرافیان همه رفتند ولی من خیلی چغر نشستم تا ته.هرچند اینقدر زجر کشیدم و اینقدر ناخودآگاه کوبیدم توی دسته صندلی بغل‌دستی‌ام که طرف آرام بیخ گوشم گفت: «می‌دونم خیلی فیلم نابودیه ولی یه ‌کم صبر کن شاید از نیمه‌ی فیلم اوضاع بهتر بشه». تا این حد. بعد الان شما بیا بگو فیلم بدی بود. در اعماق دلم می‌توانم شما را خفه کنم. در این حد متعصب‌ام روی مهرجویی مع‌الاسف. شطرنجی‌ام کنید و به رویم نیاورید لطفا.
خانه که برگشتم٬ رفتم سراغ دی‌وی‌دی «لیلا». مجله فیلم را گذاشتم زیر سرم و ولو شده روی راحتی٬ تماشایش کردم. بعد دیدم چه مدیون مهرجویی‌ام٬ چه تمام سال‌های نوجوانی‌ام فیلم‌هایش را خورده‌ام و حال‌ها کرده‌ام. چه جشنواره‌ها را توی برف بلیت به‌دست توی صف‌ها بوده‌ام و پیاده برگشته‌ام. چه باد به غبغب‌ام انداخته‌ام وقتی «هامون» را از حفظ بودم. چه همیشه عاشق این بودم که دوست‌پسرم «ای علی عابدینی» باشد. چه تمام اصفهان را گشته بودم که توی رستوران شهرزاد «پری» جوجه‌کباب بخورم! دیدم قشنگ دلم جشنواره سال75 را می‌خواهد که بردارم تمام راه را از سینما تا خانه «تو نسیم خوش‌نفسی/ من کویر خاروخس‌ام» بخوانم٬ نقد شهرام جعفری‌نژاد را بالا و پایین کنم و جیغ بزنم. ساعتم را نگاه کردم و خواستم با یکی مثل خودم  زیر نور آباژور سفید تا صبح از کانسپت «رضا دیگه برام حکم یه عزیز ازدست‌رفته‌رو داره» حرف بزنم. فون‌بوک‌ام را بالا و پایین کردم٬ روی یکی‌دو‌نفر هم ماندم ولی زنگ نزدم. خوابیدم و تا صبح خواب تسبیح شاه‌مقصود دیدم.

۱۳۹۲/۰۶/۰۹

ترسناک‌تر از آدم‌های نتیجه‌گرا و ‍پروسه‌ننگر موجوداتی ندیده‌ام؛ حیات‌واره‌هایی که وقتی اراده کنند چشم‌شان را روی همه‌ی گذشته‌ی تو و بودن‌های تو می‌بندند و چنان با اولین مطابق میل نبودن٬ رزومه چندساله‌ات را شیفت‌دیلیت می‌گیرند و آرشیوت می‌کنند که تکانده می‌شوی. تو ته بن‌بست٬ با همین مقیاس فرارُباتی و گوشت‌ و‌‍ پوست‌ و استخوان٬ بگیر اصلا مقصر صددرصد ماجرا در این نقطه٬ یک نقطه٬ یک‌جا از هزارجا٬ نهصد‌و‌نود‌ونه نقطه‌ای که بوده‌ای و خوب بوده‌ای چه؟ اصلا نیست؟ حساب نمی‌شود؟ مهم نبوده؟ نتیجه٬ پروسه را توجیه می‌کند؟ دوبرگه‌ی پشت‌و‌رو معادله٬ بیست و ‍پنج‌صدم هم نمی‌گیرد؟ فقط جواب آخر نمره دارد؟!

۱۳۹۲/۰۶/۰۵

Kitchen Smells That Fall Is Near



1- میزان عاشقی‌ام با درجه هوا تناظر معکوس‌ دارد؛ هرچه درجه پایین می‌آید٬ عشق بالا می‌رود.

2- به‌شکلی اگزجره و هندی٬ امروز رمانتیک‌ام. موزیک ملایمی گذاشته‌ام و نشسته‌ام روبه‌روی کاغذ محاسبات که مثلا مرغ ترش درست کنم یا خورشت کرفس. کف را تی کشیده‌ام و کوسن‌ها را مثل ایتالیایی‌های جیغ‌جیغوی توی تراس‌ها٬ تکانده‌ام. یک‌تا تیشرت بلند تنم است. سفید نازک بلند٬ تا سر زانو٬ با یک لکه کوچک قدیمی وایتکس پایین آستین راست. موها را دورم ریخته‌ام و یک برق لب را نیم‌ساعتی یک‌بار به لب‌هایم می‌مالم. خانه را برق می‌اندازم و هرازچندگاهی کنار آینه با موچین یک تار ابروی بی‌ربط را می‌کنم. هم خیلی عاشقم و هم چینی نازک تنهایی دوجداره‌ام را دوست دارم. خیالم در پرواز است٬ راحت است. انگار که از دنیا هرچه کام بخواهد گرفته؛ اینقدر که اگر در این لحظه سرم را بگذارم و بمیرم هم راضی‌ام. یک آرامش عجیبی دارد اطرافم بال می‌زند که صدای پرهایش را می‌شنوم. 

3- عشق را از «عَشَقه» گرفته‌اند. و «عشقه» آن گیاه است که در باغ پدید آید، در بُنِ درخت. اول بیخ در زمین سخت کُنَد، پس سر برآرد و خود را در درخت می‌پیچد و همچنان می‌رود تا جمله‌ی درخت را فراگیرد و چنانش در «شکنجه» کِشَد که نم در میانِ رگِ درخت نماند و هر غذا که به واسطه‌ی آب‌و‌هوا به درخت می‌رسد به «تاراج» می‌بَرَد... تا آنگاه که درخت «خشک» شود*.

4- عشق خیلی‌خوب است. لال شوم اگر بگویم نیست٬ آن‌هم وقتی شیخ اشراق گفته که هست. «تاراج» و«شکنجه» و«خشک»شدن هم که نمک و فلفل و دارچین است؛ کم‌وزیاد وحذف‌واضافه است. همه اما تا همین‌جا نوشته‌اند. نمی‌دانم چرا هیچ‌کس٬ هیچ‌وقت نرفته سراغ سیزن بعدی. هیچ‌کس از «بعد از عشق» ننوشته٬ هیچ‌کس ده سال بعد مثلا٬ سراغ آن درخت نرفته٬ حالش را نپرسیده. راوی از یک‌جایی به بعد بی‌خیال روایت شده؛ تن داده به کول بودن٬ به پایان ِ باز. حیف.






* قصه‌های شیخ اشراق٬ به ویرایش جعفر مدرس صادقی٬ به روایت صفحه‌ی فیس‌بوک میم. ب.