۱۳۹۱/۱۰/۰۸

از حق‌ها



چون پدر و مادرم با هم فامیل‌اند، این مشکلات پیش می‌آمد. یعنی حداقل من اینطور فکر می‌کردم. تصورم این بود که اگر پدرم پسر‌عمه مادرم نبود این جزئیات دیوانه‌کننده‌ی میکس‌شده اینقدر وسط زندگی‌مان بال‌بال نمی‌زد؛ مثلا اگر پدرم اسکاتلندی بود که گذرش به تفرش افتاده و بی‌خبر سرچشمه موقع پر کردن کوزه آب، مادرم را دیده، ما این وسط دورگه بی دردسرتری بار می‌آمدیم. از زنی به نام "طوبا" حرف می‌زنم؛ خانم چشم‌رنگی ریزه‌میزه‌ای که از وقتی یادم هست، دقیقا همین شکلی است تا دیروز. طوبی عمه‌ی مادرم است، خاله‌ی پدرم؛ خودتان را اذیت نکنید! وقتی دختردایی و پسرعمه با هم ازدواج کنند روابط خویشاوندی‌شان اینطوری می‌شود. حالا این‌ها را ول کنید. جانم برایتان بگوید اصل قضیه اینجاست که از تمام مشکلات عالم که همه دارند ما یکی عجیب‌ترش را داشتیم و آن همین طوبا خانم بود. نه خودش بلکه نحوه صدا زدنش؛ مادرم اصرار داشت بگوییم عمه طوبا و پدر آموزش‌مان می‌داد به خاله صدا زدن! و این در خانواده ما که حتی نحوه صدا زدن پدر و مادرم هم بنابر هیچ چارت خاصی نبود، خیلی عجیب می‌زد. اینکه پدر و مادرم اینقدر در این کیس به خصوص اصرار ژنتیکی داشتند، شده بود محل مناقشه، عامل استرس. زوئی(برادرم) البته خیلی دیپلماتیک از همان ابتدا تکلیفش را با قضیه روشن کرد و گفت که اصلا این خانم را صدا نمی‌زند و یا اگر بزند به واژه‌هایی مثل "ایشان" و "آن بزرگوار" و الخ بسنده می‌کند( پفیوز سیاس). ناگفته پیداست که به ناچار و طبق معمول من شدم میراث‌دار یک ژن پیچیده که باید خیلی محافظه‌کارانه هر دوطرف را راضی نگه می‌داشت. یادم هست یک عیدی حوالی ده سالگی که جانم به لبم رسید، در حین حاضر شدن برای رفتن به دیدن این خاله/عمه، نشستم و تصمیم گرفتم که یک‌سال را اختصاص بدهم به نام خاله و یک‌سال را به نام عمه. نظرم را هم با صدای بلند گفتم. طبعا از سوی هردوطرف وتو شد و من بی‌خانمان شدم. از آن ماجرا چهارده سال گذشت و من همان‌طور بی‌پناه، متوالی و متواتر یک‌سال در میان خاله/عمه صدا می‌زدم و هر دوطرف را شاکی می‌کردم (خوشبختی‌ام تنها این بود که طوبا از همان ابتدا هم شنوایی درست و حسابی نداشت وگرنه مطمئنا یک روز طاقتش تمام می‌شد و از حیث گه‌گیجه گرفتن توی گوشم می‌زد- همین‌جا بگویم که عیدی‌های خوبی می‌داد، کویت، پرو‌پیمان) تا وقتی که پدر فوت کرد و طبق یک قانون نانوشته، خیلی چریتی‌وار و متزورانه، مادرم حق وتویش را توی دلش بخشید و طوبا خانم، خاله ماند تا دیروز.

حالا اینها را گفتم که بگویم توی ریزبین‌ترین دموکراسی هم همیشه یک لنگی‌هایی هست یعنی همیشه یک شرایطی هست که یک اقلیتی، موجودی، مورچه‌ای، چیزی به حقش یعنی آنچه فکر می‌کند نظر او باید باشد، نرسد؛ مثلا اینکه تو اگر از سرزمین مادری یا نامادری‌ات رانده شدی و اصلا نه، بگیر کوچ کرده‌ای و اسمت شده آواره فلسطینی، سومالیایی، اوگاندایی، یک حقی هست که توی سرت دنگ صدا می‌کند و می‌کوبد به قلبت، که نظر من کجاست؟ که اگر دوقدم می‌روی به عقب، که آن آدم اهل تل‌آویو یا موگادیشو بیاید جلو یا نه اگر می‌روی روی یک باریکه یا کرانه یا نه اصلا دوقدم هم سفت و سخت می‌مانی تا دنیا بعد از ده‌ها سال یادش بیفتد، هستی که آن سوی سیم خاردار یا گارد سازمان ملل، انتخابت گلوله بوده یا کف زدن حضار، کسی یادش می‌آید از تو بپرسد تمام سال‌هایی که معلق بودی، که اسمت روی یک حباب بود، چه کردی، چه بردی، چه باختی؟

دیروز رفتم دیدنش. به کم‌شنوایی‌اش، نابینایی هم اضافه شده. گونه‌اش را بوسیدم. دست کشید روی دستم و گفت دختر کی هستی؟ گفتم فلانی. نشنید. نوه‌اش داد زد دختر فلانی. فکر کرد. خیلی فکر کرد و ساکت شد. چند دقیقه بعد گفت آخ آخ آخ و زار‌زار گریه کرد. خوشحال شده بود پیرزن که یادش کرده‌ام. موقع رفتن، بند کفشهام را که می‌بستم، یک‌دفعه چیزی به خاطرم رسید. رفتم جلوی گوشش و داد زدم دوست دارید چی صداتان کنم. ماند. گفت چی صدا می‌کردی تا حالا؟! گفتم عمه، خاله. گفت هرچی دوست داری. داد زدم طوبای خالی؟ گفت آباریکلا خداپدرت را بیامرزد. بیرون که آمدم راحت شده بودم. نه اینکه مهم‌ترین معضل زندگی‌ام حل شده باشد. نه، اما یک حسی از حق داشتم که می‌چسبید؛ یک برگه سبز توی دستم که مال خودم بود؛ یک برگه عبور دیر‌به‌دست‌آمده ولی خوشمزه، شیرین که نه ژنی بود و نه از لابی‌های دیپلماتیک می‌آمد؛ انگار کنید که مورچه را کسی دیده باشد.  
   







* به سامی المعنابی برای نخستین سال نو در کشور مستقل‌اش