۱۳۹۱/۰۹/۲۱

از نامه‌ها





قابلیتم را برای نوشتن از دست داده ام در عوض می خوانم و می خوانم و می خوانم. خانوم کنارکارما! امشب با دستور شما در یکی از پست های پیشینتان غذای چینی درست کردم و بسیار خوشمزه بود، گو این که پست مذکور را ماه ها پیش خوانده بودم. با فضایتان بسیار حال می کنم. حال می کنم البته واژه مناسبی نیست برای کسی که از راه نوشتن ارتزاق می کند، شاید بهتر باشد بگویم فضایتان را می پسندم و مزمزه اش می کنم و هربار حالم را خوب و خوب تر می کند حتی اگر از رفتن پدربزرگتان نوشته باشید که اساسا پدربزرگ ها خط قرمز زندگی من اند و رفتنشان تصویری است که همیشه در مراجعه است. بودن زنهایی شبیه شما جایی نه خیلی دور، دلگرمم می کند. خیال می کنم دنیا رو به خوبی است وقتی می خوانم از بازار تجریش سبزی خریده اید و اکراه دارید از رنگ کردن موها یا دارید گزارشی می نویسید از جهان در سال 2012 در حالی که سرما خورده اید یا توی بغل آقای کرفس به دست هق هق کرده اید. روزی که خانوم شین توصیه کرد وبلاگتان را بخوانم، روز خوبی نبود. دنیا هم خیال رو به خوبی رفتن نداشت، من هم حوصله آدم های پرمدعایی شبیه شما را نداشتم... به هر حال اما نگاهم تغییر کرد. خواستم تشکر بکنم از دستور غذاییتان و نوشته هایتان در این روزهای وااسفاهای خاکستری که رنگین اند و پر از بوی عود و آشپزخانه و یک جور زنانگی قوام یافته. همین.