۱۳۹۱/۰۹/۰۷



بابا لنگ‌دراز عزیز!

 حالا همین حالا، در اتاق کار شما، یعنی دقیقا در نقطه‌ای از کره‌زمین هستم که ساعت‌ها قفل شده و عقربه‌ها تکان نمی‌خورند. هیچ نوری نیست و تاریکی چنان لذت عجیبی دارد که پیش از این هیچ‌گاه کشف‌اش نکرده بودم. سکوتی روی اشیاء و چیدمان همیشگی‌شان تکیه زده که مثل خلسه‌ي میانه مستی مسحورم می‌کند. گاه کسی وارد اتاق شما می‌شود و با دیدن‌ام توی تاریکی اول مکث و بعد عذرخواهی می‌کند و می‌رود. آن بیرون از توی سالن پذیرایی صدای قرآن و گریه و همهمه‌های جمعی، ترکیبی خنده‌دار ساخته که اگر شما الان زنده روی این تخت یا پشت آن میز بودید، حتم ندارم که با هم بلند‌بلند می‌خندیدیم. روبرویم روی میز، کنار همین کیبردی که همیشه آرزو داشتید تایپ با آن را یاد بگیرید، دست‌خط‌تان هنوز اینقدر تازه است که به شکل خنده‌داری حس می‌کنم اگر به جوهرش  دست بکشم، پخش می‌شود. کاغذ را بو می‌کنم و تصورم اين است كه این‌طوری عطر شما در سراسر این کتابخانه پخش می‌شود و مي‌بینمتان! هنوز چیزی تکان نخورده و هنوز کسی فرصت و شايد هم جرات نکرده، که به چیدمان اتاق کاری دست بزند که اجزایش با جزئیاتی شیرین حاصل خوش ذوقی دونفره‌ی ماست. بابا لنگ‌دراز عزيزم، حالا توی سردخانه لابد يخ كرده‌ايد و دل‌تان هوای همین بالاپوش بافتنی سرمه‌ای رنگی را کرده که من از صبح پوشیده‌ام و لابد همین کفش‌های راحتی را می‌خواهید که گذاشته‌ام زیر میز تا گلي خانم گم و گورشان نكند. می‌دانید راستش باید بیرون بروم اما نمی‌توانم. کرخت شده‌ام. انگار خون توی تنم نیست یا هست و جریان‌اش اینقدر کند است که حس نمی‌کنم. دلم می‌خواهد اینجا بمانم. توان روبرو شدن با آدم‌های آن بیرون را ندارم. دلم شریک شدن در گریه‌ها را نمی‌خواهد و از خیره شدن نگاه‌ها بر روي صورت‌ام بيزارم. چرا باید از این سیاره کوچک مشترك‌مان بیرون بروم، وقتی می‌توانم در سکوت کامل بنشینم وهم‌زمان که صدای دیگ‌های بزرگ غذا و ملاقه‌ها و وانت‌بار صندلی از ته باغ می‌آید به آینده‌ای فکر کنم که قرار است شما در آن نباشید؟ چرا نباید در این زمان کش‌‌آمدنی اتاق شما که به من فرصت مي‌دهد به عینک، به فندک، به بسته سیگار نیمه، به آن كاغذ تا‌خورده كتاب خاقانی و به صفحات به‌هم‌ریخته گرامافونی که دو سال است خراب شده و نشده تعمیرش کنیم، زل بزنم، نباشم. برای کسی آن بیرون مهم نیست که مردهای نازنین زندگی من یکی پس از دیگری از دست رفته‌اند. مي‌دانيد "همه مي‌توانند بحرانی را پشت سر بگذارند و با شهامت با یک مصیبت خردکننده مواجه بشوند ولی رو‌دررویی با وقایع جزئی روزانه و همچنان خندان بودن، واقعا فکر می‌کنم که شهامت و روحیه می‌خواهد".
بیرون از این اتاق هنوز زمین گرد است و شبانه‌روز بیست و چهار ساعت و من اگر اینقدر شجاع شوم که پایم را از این تاریکی بیرون بگذارم و با انبوه مهمان‌ها روبرو شوم، صاحب بزرگ‌ترین فتح زندگی‌ام خواهم شد.


پي. اس. : دلم براي شما تنگ مي‌شود ولي خوشم نمي‌آيد گريه كنم؛ راستي شما مي‌دانيد زن‌ها در وقت ناراحتي چرا اينقدر جيغ مي‌كشند؟!




نوه ارادتمند شما

جودی آبوت از  تهران - الهيه