۱۳۹۱/۰۸/۲۱



يكي هم پيدا شود اين روزها دستم را بگيرد و ببرد سفر. يك جاي باراني بدون آفتاب. دريا هم نداشت، نداشت. جنگل ولي باشد. ببرد بنشاندم توي جنگل و برايم فقط آواز بخواند و حرف بزند. از من نخواهد چيزي بگويم. نپرسد. بگذارد فقط گوش بدهم. از پيچيدگي‌ها بگذرد. فيلسوف نباشد. متفكر نباشد. از زندگي روزمره‌اش بگويد. از خواب‌هايش، از آشپزي‌اش، از قشنگ‌ترين آوازي كه شنيده و زيباترين آدمي كه ديده. عصرهاي سفر برايم نان تازه بخرد و كنار گوجه و پنير و شراب بگذارد. عكس نباشد، دوربين نباشد، لپ‌تاپ و موبايل و تلويزيون و روزنامه نباشد. فقط موزيك باشد و سرما و مستي و پياده‌روي. آتش؟ آتش روشن كردن هم بلد باشد كه ديگر واويلا.