۱۳۹۱/۰۸/۲۸

رابطه‌ها و آدم‌ها - دو



روي پله‌هاي جلوي ورودي بيمه نشسته‌ايم. من و او. مثل قديم‌ها. منظورم از قديم‌ها با پنجاه سانت و دو پله فاصله نشستن است؛ پخش و پلا(درمواجهه با تو هميشه كولي مي‌شوم. چرا؟). منتظر اعلام شماره پرونده‌ايم. يك صبحي تكست داد و گفت ببين فلان جا آشنا داري؟ گفتم دوستي از دوستان پدرم بوده قبلا ولي الان مطمئن نيستم. گفت زنگ مي‌زني بهش؟ گفتم خودم مي‌آيم. حضوري شايد بيشتر من را يادش بيايد تا تلفني. مكث كرد.

سبزي خوردن را گذاشت جلويم و گفت تو چرا هي در فواصل زندگي‌ات چاق و لاغر مي‌شوي. گفتم ديگه ببخشيد بر من سرورم! گفت هنوز عصباني هستي. نان را گذاشتم كنار كبابش و گفتم مي‌داني چي من را عصباني مي‌كند؟ اين ياركشي‌هاي اطرافيان بعد از هر جدايي كه مي‌روند مي‌پرند وسط يك بند پاره شده و مي‌چسبند به يكي از دونفر و مي‌شوند قند ماجرا. پقي زد زير خنده و گفت حالا كي ياركشي كرده بود؟ ساعتم را نگاه كردم و گفتم من بروم دير شده. گفت ولي من بدترين آدم دنيا نبودم كنار كارما جان. گفتم تا جايي كه به من مربوط است، عادت ندارم از اكس‌ها به بدي بگويم و بنويسم؛ تف سربالاست. گفت منم. دست دادم و گفتم براي همين الان اينجام. مرسي از بابت كباب و نان داغ و ريحان‌هايي كه سرحالم آورد و ببخش كه آن آشنا، بازنشسته شده بود و رفته بود. گفت فداي سرت. 

 ريويژن زدن‌ام روي رابطه‌ها و آدم‌ها براي بار دوم از همان عصري شروع شد كه ايميل رضا را خواندم. خنده‌ام مي‌گيرد هميشه وقتي يادم مي‌افتد روحش هم خبر ندارد كه آن ايميل كاملا دوستانه و برادرانه‌اش چطور زندگي‌ام را جابجا كرد. روحش هم خبر ندارد كه من اينجا ايستاده‌ام و هربار با شنيدن اسمش چه حالم خوب مي‌شود.