۱۳۹۱/۰۸/۱۵

از نامه‌ها



نامه ( اديت شده) :

... همه دنيا بايد بفهمند كه تو بيمارستان بوده‌اي و من آخر از همه. مثل هميشه نفر آخر. از لاي نوشته و كامنت ديگران و از ايميل فلاني كه بهتر شده و من خيلي گيج، تازه الان دوي نصفه شب بايد زنگ بزنم كه ببينم چي بوده كه مامان هم نمي‌دانسته. كه يك گردان آدم را، همه را حتي مترسك سر جاليز هم حساب نكردي كه بلند شوند و آن هفتاد و دو ساعت لياقت همراهي داشته باشند و افتخار بدهي كنار تختت بمانند!
... من هيچ‌وقت نفهميدم اين يك سره دويدن و بي‌اعتنايي به بقيه‌اي كه نگرانت هستند! من هيچ‌وقت نفهميدم اگر نمكدان كنار دست بغل دستي‌ات باشد چرا نمي‌گويي بدهد. از سر ميز بلند مي‌شوي و برمي‌داري و برمي‌گردي يا غذا را به كل بي‌نمك مي‌خوري كه طرف مقابل پودر شود از بس حساب نشده! هيچ‌وقت اين يك تنه كشيدن و حذف كردن ديگران را از گذشته و حال و آينده نفهميدم. هيچ‌وقت نفهميدم كه اگر همان بار اول هم در تمام طول تصميم گرفتن و بستن و چمدان كردن و رفتن اگر كلمه‌اي حرف مي‌زدي و فقط نگاه نمي‌كردي ( از آن نگاه‌هاي ليزري سوزان) چه اتفاقي مي‌افتاد؟! توي سرت چيست واقعا؟ توي آن كله چه چيز انبار شده كه نمي‌گذارد هيچ‌وقت كسي به كمك كردن فكر كند؟ دايره‌هاي اطرافت مرزهايشان چقدر مگر خط روي خط شده كه پيدا كردن حريم شخصي‌ات اينقدر سخت و طاقت‌فرساست. مي‌داني بزرگ‌ترين زجر من تمام اين سالها چه بوده؟ اينكه خيلي از آدم‌هاي دور و برت به همين بهانه بررسي‌ات كردند كه دوستي نمي‌خواهي و براي من زجر بوده برايشان توضيح بدهم كه اين آدم اصلا اينطور نيست. اين آدم قلب بي‌نهايت بزرگي دارد كه ... . چكار مي‌كني ...؟ بلند مي‌شوي وقت و بي‌وقت مي‌روي تفرش كه چي؟ لابلاي مرده‌ها راه رفتن مگر چه حال عجيبي دارد كه زنده‌ها ندارند؟ زندگي كردن با خاطره‌هاي بابا (كه بي‌نظير بود ولي بود. رفت. تمام شد) با دستخط و عكس‌هاش دقيقا قرار است تا كجا ادامه پيدا كند. بورس بهترين نقطه از كره زمين را معلق گذاشتي و رفتي مريخ و توي آن مريخ راه مي‌روي ديوانه؟
هرروز چند بار بايد با تو تلفني حرف بزنم و مطمئن شوم كه اتفاقي نيفتاده؟ كه تو سلامتي و مشكلي نداري؟ اگر من عضو خانواده هستم كه واي به حال بقيه! چند صدبار بايد برايت بگويم كه آدم گاهي دوست دارد درددل بشنود عوض گفتن. آدم دوست دارد از كسي كه سال‌ها در زندگي‌اش شريك بوده دو كلمه بشنود.آدم حساب شود. فحش بشنود اصلا داد و بيداد. بزند شيشه‌ها را پايين بياورد هوار بكشد ولي اينطور خود مختار و خودخواه و گه نباشد.
بورس روي هوا مانده. رابط دانشگاه مدام زنگ مي‌زند كه چي شد و من بايد بگويم با احمقي ( و احمق واژه كمي است الان) سرو كار داريد كه راه رفتن در تهران را ترجيح مي‌دهد!!!! قضيه افغانستان چيست راستي؟ چه مرگت است؟ دوست داري روي مين رفتن را هم تجربه كني؟ آن گرفتاري‌هاي بعد از سليمانيه كم بود؟ به مامان هم فكر مي‌كني؟ به اينكه ديگر شايد اين زن طاقت رفتن به قبرستان نداشته باشد؟ اصلا به كسي فكر مي‌كني؟ من به درك!




جواب (اديت نشده) :

يك سكانسي هست كه خيلي دوستش دارم. توي جمهوري هستيم روبروي سفارت بريتانيا، پشت چراغ قرمز. تابستان است. گرم است و تو تيشرت سرمه‌اي پوشيده‌اي. هيچ حرفي نيست. هيچ موزيكي نيست. هيچ چيز خاصي اتفاق نيفتاده. تو پاكت مدارك را نگاه مي‌كني و حواست نيست. چراغ سبز مي‌شود، دنده عوض مي‌كني و راه مي‌افتيم. اين زيباترين تصويرم از تو است اين تصوير را با دنيا عوض نمي‌كنم.
بهترم.