۱۳۹۱/۰۸/۰۷



در بازگشت، به خانه‌اش فكر مي‌كرد؛ به صندلي‌هاي تراس، به باراني كه زده بود و خنك‌اش كرده بود، به آب پرتقالي كه مي‌توانست ده صبح به ده صبح با قرص‌ها بخورد. در يادداشتي فوري از بيمارستان به متيو نوشت كه وقتي برسد كلاه پردار بزرگش را به جالباسي جلوي در آويزان مي‌كند، شميز بلند گل‌بهي‌رنگ مي‌پوشد و چوب‌سيگار به دست پشت ماشين تحريرش مي‌نشيند. گفته بود به اتاقش دست نزنند، كاغذها را جابجا نكنند و مثل دسته‌هاي پيشاهنگ جلوي در به استقبال نايستند. نوشته بود كه سر راه حتما در ليتل‌بريج توقف مي‌‌كند و از كليتون ِ راننده مي‌خواهد كه چند پياز زنبق بنفش برايش بخرد. در بازگشت، ايمان كلاريسا دالووي به پيازهاي زنبق، بيشتر از ايمانش به كليساي پيتر مقدس بود.


خانم دالووي - ترخيص از بيمارستان آبان