۱۳۹۱/۰۷/۱۰



دلم گرما می‌خواست. خنده‌دار بود؛ برای منی که حاضر بودم یک نیمه از سال را کوچ کنم جایی که خورشید نبینم، خنده‌دار بود. عجیب بود. روزگار قابل پیش‌بینی نیست. یک روز بیدار می‌شوید و مي‌بينيد برای کمی خورشید، کمی گرما، می‌توانید جان بدهید.
صبحی بلند می‌شوید. خيلي اتوكشيده و خرم، جواب آزمایشی را می‌گیرید و يخ مي‌زنيد. دوازده شب با دوستی حوالی اتوبان جلال قرار می‌گذارید، سوارش مي‌كنيد، می‌کوبید می‌روید توی کوچه پس‌کوچه‌های ولنجك، جایی پارک می‌کنید، كه حرف بزنيد. توي تاريكي يكي سر روي داشبورد و ديگري روي فرمان، فقط علیرضا قربانی گوش مي‌دهيد و بدون کلمه‌ای برمی‌گردید. 

خیلی هم دور نیست اين کانسپت "بيچاره دل که غارت عشقش به باد داد"؛ همين دوروبرهاست.