۱۳۹۱/۰۷/۳۰

از روزها



از جلسه كه آمدم بيرون، ديدم ع سه‌ بار زنگ زده و تكست فرستاده كه آقا عصباني هستند از دست ما و چه و چه و درست كردنش كار خودت است. زنگ زدم كه مرد حسابي تا ديروز ور ِدل آقا بودي، حالا من بايد درستش كنم؟ گفت تو نوه‌ي شيرين عسلش هستي بلدي چكار كني! بلند شدم رفتم خانه پدربزرگ. از دم در حياط ديدم نشسته توي ايوان و عصا را گرفته دست و اخم كرده. از حياط كه رد شدم ديدم همه نشسته‌اند كنار ديوار، ع زير لب گفت درستش كن جان مادرت؛ دو تا سكانس كليدي داريم امروز. گفتم قول نمي‌دهم. رفتم تو. مامان‌بزرگ طبق معمول توي آشپزخانه مشغول بود. از پشت چشم‌هايش را گرفتم و گفتم شما عشق كي هستي؟ گفت اي پدرسوخته اين هفته سر نزدي كه و پيشاني‌ام را بوسيد. خواستم بروم توي ايوان كه كشيد من را كناري و گفت عُمَر شده امروز از دست اين دوست‌هاي آرتيست شماها. كي تمام مي‌كنند بروند؟ گفتم معلوم نيست. چه شده مگه؟ گلي‌خانم با يك سيني سبزي ساطوري‌شده، آمد توي آشپزخانه و گفت هيچي مي‌خواهند پله آخري را خراب كنند و آقا عصباني شده رفته با كارگراي بدبخت غر و پر. گلي‌خانم البته هميشه چون دو پيك جلو است براي همين زياد توجه نكردم ولي مامان‌بزرگ گفت راست ميگه، اخم هم كرده از صبح توي اين سرما رفته، نشسته توي ايوان. گفتم ميرم حرف مي‌زنم. گفت دارم كوفته درست مي‌كنم، ناهار نري‌ها. گفتم فدات بشم من الهي كار دارم به خدا. ناراحت شد كه همه‌اش كار دارم كار دارم مگر وكيل مجلسيد ( از نظر مامان‌بزرگ صرفا وكلاي مجلس- آن هم مجلس ملي- كار مفيد انجام مي‌داده‌اند) رفتم توي ايوان. نشستم روي صندلي، روبروي پدربزرگ؛ مثل هميشه كراوات‌زده و شيك (اصلا اين مرد، مرد رويايي من است. نظير ندارد به والله. يادم بيندازيد بعدها يك‌بار برايتان از زندگي‌اش بنويسم، از سوادش، از خط‌‌اش، از رابطه‌اش با گياهان و باغچه) سلام دادم. جواب نداد. اوضاع پس خراب بود. گفتم پدربزرگ ... گفت چي بگم؟ من به تو چي بگم هان؟! گفتم فدايتان بشوم هرچي دوست داريد بگيد اصلا ولي به من، نه به اين‌ها و اشاره‌ كردم به لشكر شكست‌خورده كنار ديوار. گفت نگاه نگاه كن. دو ماه است هي برو بيا آكتور ببر، آكتور بيار، لامپ بزن، لامپ بكن. زدند باغچه را خراب كردند هيچي نگفتم جاي وسايل خانه را عوض كردند، گفتم اشكال ندارد، جهنم، دوست هستند، ع اصلا مثل نوه خودم است. اما ديگر اين مسخره‌بازي پله آخري براي چيست باباجان؟! پله‌ي خانه من را براي چي بايد خراب كنند؟! براي فيلم؟ هزار سال نخواستيم از اين فيلم‌ها؟ به‌جاي اين تردستي‌ها بروند دوتا كتاب بخوانند. معلوم نيست چه بلايي سر تفرش آورده‌اند؟ گلي‌خانم خيلي مصمم و براي اطلاع كامل از ماوقع آمد و پنج دقيقه لفت‌اش داد تا دو تا چايي بگذارد جلوي ما. گفتم پدر اگر من قول بدهم قول شرف كه پله مثل اولش درست شود چي؟ همه وسايل خانه جاي خودشان بروند، باغبان بيايد باغچه را درست كند؟ من اگر تضمين كنم؟ گفت ع هم همين را دو ماهه گفته! گفتم ع را ولش كنيد من، من اگر قول بدهم؟ نگاهم كرد. گفت باباجان تو الان درك نمي‌كني. توي سن ما زندگي لابلاي همين درخت‌ها و باغچه و كتابخانه و اين‌هاست. دل‌مان خوش است به اين ايوان كه تو مثلا بيايي تويش بشيني و اين‌طوري حرف بزنيم و ... زد زير گريه. ع از آن گوشه داشت مي‌آمد. اشاره كردم نيا. چايي را دوباره هل داد جلويم كه بخور باباجان، سرد شد باباجان چايي‌ات كه. بغض كرده‌بودم. شانه‌هايش را بوسيدم و گفتم درستش مي‌كنم. شما چند روز ديگر فقط صبر كنيد تا فيلمبرداري تمام شود. رفتم توي حياط و خط و نشان‌هايم را كشيدم و گفتم كه پله مي‌شود عين روز اول، عين روز اول، همه‌چيز عين روز اول و رفتم. صداي مامان‌بزرگ مي‌آمد كه غذا هم نخورد اين دختر گرسنه رفت و غر مي‌زد به جان گلي خانم ...


 يك هفته‌اي هست كه ديگر تقريبا كسي را نمي‌شناسد. داروهاي ضد درد قوي، نيمه‌هوشيارش كرده. حرف نمي‌زند ابدا. به‌هوش هم باشد، فقط نگاه مي‌كند؛ يك نگاه خيلي خالي و آزاردهنده. خواسته كه تختش توي كتابخانه باشد نه اتاق‌خواب. خواسته كه هيچ‌كس شب‌ها به‌جز پرستار كنارش نباشد. روزها خانه پر از مهمان است؛ دوستان قديمي و پيرمردهاي شعف‌انگيزي كه گپ زدن با آنها آدم را سر ذوق مي آورد و شب‌ها خانه بي‌روح، سرد و يخ زده. پيرمرد اما در معدود وقت‌هاي بيداري، خاموش است. كلمه‌اي حرف نمي‌زند. خانه خالي شده. آن نيروي شادي بخشي كه تمام طول سال‌هاي بزرگ شدنم، در اين خانه بوده، نم كشيده. رفته. پرستار كه رفت كمرش را صاف كردم و پشتش بالش گذاشتم. پرده را كنار زدم و حياط و باغچه را نشانش دادم. گفتم ديديد شد مثل روز اول، حتي بهتر؟ جواب نداد. زل زده بود به روبرو، به جايي كه نمي‌فهميدم كجاست، به جايي در دور‌دست. محو. كجا يعني؟ معمار قول داده بود: آجر‌ بهمني اصل ِاصل خانم مهندس(!) خيالتان راحت. دنبال چه مي‌گرديد پدربزرگ؟ پله‌ها؟ پله‌ي آخر؟!