۱۳۹۱/۰۷/۲۶

از "كمپاني هيولا"ها



شبيه يك هيولاي آبي‌رنگ كارتوني شده‌ام؛ با هيبتي سورئال كه توضيحش واقعا سخت است. يك موجود دراز با خال‌خال يا راه‌راه‌هاي بنفش و حدود صد عدد دست كه تمام هنرش را جمع كرده براي سروسامان ندادن به كارها! اكيدا توصيه شده كه لطفا تا اطلاع‌ثانوي آن عذاب‌وجدان و حس‌ مسئوليت كلاسيك‌تان را كنترل كنيد تا بعدش ببينيم چه مي‌شود. حواسم بايد باشد كه به آدم‌ها اجازه كمك كردن بدهم، رم نكنم، وحشي نشوم، آن رگ نامرئي ايلياتي تربيت‌كننده اسبم هي قلنبه نشود! اينك هيولا كه يك عمر عادت داشته خودخواهانه مسئوليت همه‌چيز را گردن بگيرد و بگويد من، من انجام مي‌دهم، حالا فلج شده و با صدتا دست از سر اجبار منفعل واقعا نمي‌داند چه كند.

رفت سفر. خواب هم مانده بود و عجله داشت كه برسد. يك ‌سري از وسايلش را همين ديشب برداشت و توي چمدان گذاشت با خونسردي ديوانه‌كننده‌ي يك آدم دقيقه‌ نود كه براي مني كه از دوهفته قبل از هر سفر ليست وسايل را روي در چمدان مي‌چسبانم، هنوز عجيب است! يك سري از چيز‌ميزها را هم لابد صبح برداشته. شك ندارم و الان حتما خانه مانند كاروانسرا پر شده از كاغذ و كتاب و تيشرت و موزيك و چندتايي كراوات كه طبق تمام اين سال‌هاي آشنايي و زندگي درنهايت قيد بردنشان را زده. من اين بار نبودم كه كمكش كنم، جمع كنم، بردارم، ليست بنويسم و چك كنم. آن يادداشتي را هم كه در مورد دستكش‌هاي قهوه‌اي رنگش نوشتم، انداختم دور. توصيه شده‌ام به تقوا شديدا! صبح زود آمده‌ام اينجا. توي آفيس نشسته‌ام و دارم به پنجره روبرو نگاه مي‌كنم و كاورلتر روي گزارش را مي‌نويسم. اين بار حتي يادآوري هم نكردم. گذاشتم خودش بريزد و بپاشد و بردارد. من مثل يك هيولاي آبي خبيث دست‌هايم را جمع كردم كه جلوي دست و پا نباشم. زنگ زد براي خداحافظي. گفت فلان موزيك را هم ببرم؟ گفتم چه حرفي است. اين دوسال عجيب و غريب را اگر ناديده بگيريم، ما هميشه موجوداتي بوده‌ايم دائم‌السفر پس بايد عجيب باشد كه هنوز هنوز هنوز وقتي حاضر مي‌شود كه برود، دستي چنگ بيندازد توي تنم و خراش بدهد. خراش‌هاي دردناك. الان نشسته‌ام اينجا روبروي پنجره در حالي‌كه مي‌توانستم توي خانه كنارش باشم، مسخره‌بازي در بياورم و يواشكي كم و كسري‌هاي چمدانش را سروسامان بدهم. اما اوصي شده‌ام به تقوالله و الان چيزي كه لازم دارم بيرون رفتن آلبرت از اتاق است تا با خيال راحت تنها باشم.

قول داده‌ام، امضا داده‌ام كه مدتي همه‌چيز را به كف كفش دنيا واگذار كنم. مسئوليت روي مسئوليت نگيرم. حواسم پي همه‌چيز نباشد. بگذارم اصلا موعد قبض آب و برق بگذرد. تايم دفترچه اقساط بانكي را چك نكنم. براي سرچ گرد و خاك دست روي وسايل نكشم. توي آينه‌ها دنبال لكه نگردم. نگران همه نباشم. قول داده‌ام مدتي ترجيحا در نقش "مينا" ظاهر شوم و"سپيده" ماجراها نباشم. برنامه سفر و خريد و منيجمنت زندگي كل دوست و آشنا را برعهده نگيرم. قول داده‌ام هيولايي با دست‌هاي بسته باشم كه خيلي نامرئي كناري ايستاده و صرفا تماشا مي‌كند. قول داده‌ام رنگ پرده‌ها بشوم، استتار كنم، غلاف كنم. هيولاي آبي غلاف كرده با دل كربلا مثلا.