۱۳۹۱/۰۷/۱۹

از روزها






1-       در حال نوشتن يك گزارش مفصل خيلي هيولايي‌ام براي پايان سال ميلادي كه هزارتا شاخص و معيار دارد و رواني‌‌كننده است رسما. ديدم ميز خودم تنها كفايت نمي‌كند برداشتم ميز اندرو را هم غصب كردم. گزارش كه جلو رفت ديدم دو تا ميز هم جواب نميدهد از انبوه چيدن كاغذهاي كنار هم. امروز يك راگ گنده پهن كرديم كف زمين و خيلي طلبه‌وار نشسته كار مي‌كنيم. حس كاتب‌هاي بلخ را دارم در حال استنساخ!

2-       سرما خورده‌ام. بد. خيلي يهويي و شديد با سردردي وحشتناك. آب دماغم ديگر كنترل‌اش دست من نيست. كنارم دو تا بسته دستمال‌كاغذي گذاشته‌ام كه ثانيه‌اي وقت هدر نرود. از آنجايي كه خيلي دير‌به‌دير مريض مي‌شوم، وقت‌هاي مريضي خيلي دل‌نازك و غمگينم و تقي به توقي كه مي‌خورد زار زار گريه مي‌كنم؛ يك‌جور خيلي لوس و تحمل‌ناپذير. موزيك هم اگر باشد كه ديگر هيچي. از زير خاك، دو تا از آلبوم‌هاي پيانوي جواد معروفي را پيدا كرده‌ام و فين‌فين كنان روي گزارش‌ام بي وقفه زار مي‌گريم. يادم افتاد كه دوباره مدتي بايد تنها باشم و طبعا هيچ‌كس نيست كه برايم سوپي بپزد و آب پرتقالي بگيرد. تصورم الان اين‌طوري است كه پيچيده شده در پتو، در تنهايي و سرما و فقر از دنيا خواهم رفت.

3-       قهوه خيلي خوب است. آدم را سرحال مي‌آورد. شارژ و بيدار نگه مي‌دارد. چانه آدم را گرم مي‌كند، حواسش را پرت. تازه خيلي هم روشنفكري است، كلاس است تازگي‌ها بدون شكرش مخصوصا. اما قهوه، يكي، دو ‌تا، هفت ‌تا؛ نه اين‌كه سر ِكار صبح تا شب مدام سرو شود. شايد يك آدم بدبختي هم در مجموعه بود كه دلش چايي واقعي هوس كند.

4-       دوستان عزيزم. عزيزان دلم. خواهشا، لطفا در مورد اسم تراپيست‌ام سوال نكنيد. تراپيست آدم مثل زن آدم مي‌ماند؛ آدم كه زنش را با بقيه شريك نمي‌شود. مي‌شود؟! مي‌شود. شده است كه مي‌گويم.