۱۳۹۱/۰۷/۱۵

از "شايد وقتي ديگر"ها





من آدم تغييرات فاحش نيستم؛ آدم چنج‌ها و موو‌هاي ضربتي و گنده، آدم سُرخوردن از اين سر نمودار تا آن سرش. متر و معيارهاي خركي خودم را دارم. منظورم ابدا ميانه‌روي و محافظه‌كاري‌هاي سنتي نيست. منظورم دقيقا همين مفهوم تغييرات فاحش است، در همين تعاريف ساده روزمره، در همين استانداردهاي روزانه به شدت مشهود. مثلا هيچ‌وقت نتوانستم خودم را قانع كنم كه رنگ موهايم را تغيير بدهم يا ناخن بكارم يا مژه‌هاي مصنوعي جذاب روي چشم‌هاي بگذارم. عاشق تتوهاي متنوع روي سر و گردن و بازوي ديگران هستم اما پايش كه بيفتد حتي نمي‌توانم نيم‌ساعت چنين چيزهايي را روي بدنم تحمل كنم. مهمان‌هاي تين‌ايجرام را گاهي نشانده‌ام كنارم و فلان هديه آرايشي را نشان‌شان داده‌ام كه اين چيست و چه مي‌كند و با شنيدنش ذوق كرده‌ام و چشم‌هايم قلمبه بيرون زده ولي هيچ‌وقت استفاده نكرده‌ام. اجاق گاز را راحت‌تر از سايه چشم مي‌خرم. رنگ‌هاي سرخ را روي لب مونرو و گاربو پرستيده‌ام اما از نشاندنش روي لب‌هاي خودم طفره رفته‌ام. علتش اين است كه هرچيز غيرواقعي هميشه در من شبهه ايجاد كرده. تكليفم را با آن نمي‌دانم. مثلا نمي‌فهمم چرا بايد موهايم را رنگي كه نيست، كه نمي‌تواند اساسا باشد، كنم و يا دو هفته‌اي يك‌بار بروم ترميم ناخني كه اصالتا مال من نيست و صرفا كاشته شده. اين چيزها براي مني كه از ثروت ميك‌آپ جهاني فقط كاربرد لوسيون‌ها و مداد و ريمل و عطر و رژ لب را مي‌دانم، خيلي است، از گليمم درازتر است. دچار شدن به اين تغييرات بنيادين حس شبه‌مرده به من مي‌دهد؛ حس زن آرايش‌شده‌اي كه در تابوت خوابيده و آماده خاك‌سپاري است. حس تمام شدن. شينيون‌هاي پيچيده و سايه‌هاي چند‌طبقه را روي سروصورت ديگر عميقا تحسين كرده‌ام ولي براي خودم ترسناك بوده، زيادي بولد بوده. حس روي استيج بودن، حس در پوست ديگري. گاهي مي‌بينم با دوستي نشسته‌ايم و دو ساعت تمام توي اينترنت پهن شده‌ايم كه برايش مدل‌هاي جديد و هيجان‌انگيز كاشت ناخن پيدا كنيم ولي بعد به خودم كه رسيده گفته‌ام نه. شايد خنده‌دار است ولي واقعا بعدش نمي‌دانم با دستهايم بايد چطور رفتار كنم! اينطوري است كه هر چيز غيرطبيعي (حتي زيباتر ولي خارج از فرم واقعي) نيشگونم مي‌گيرد چون بعدش بلافاصله مي‌پرسم خب آخرش كه چي؟ اين كه رنگ موي من نيست، شكل ناخن من نيست. حس خودگول‌زني دارم. مثل گل‌هاي مصنوعي كه ساخت فيك‌طورشان را حتي در نهايت زيبايي نمي‌فهمم، لذت نمي‌برم. پيكره دادن به چيزي كه نيست برايم بي‌معني است، بي‌هويت است. به باكرگي مو و ناخن و ...افتخار نكرده‌ام اما دوستش دارم.

آرايشگرم دست گذاشت روي نقطه‌ي حساس. گفت مردت خسته نمي‌شود از بس تورا هميشه با همين رنگ‌مو مي‌بيند؟ يادم نيست آن موقع مرد داشتم يا نه ولي يادم هست كه چند روز بعدش رنگ موي جوليا رابرتز شد فيورتم. بلند شدم رفتم پيشش و گفتم كه اين را مي‌خواهم و لم دادم به صندلي با پيش‌بند.گفت لابلايش تكه‌هاي روشن‌تر هم در بيارم؟ گفتم جهنم، تكه‌هاي روشن هم در بيار! منتظر شدم و ژورنال‌هاي جلوي دستم را ورق زدم. يك چشم نگاه به عكس‌ها و يك چشم به خودم توي آينه، ديدم نه! من نيستم. اصلا طاقت ديدن خود آنطوري‌ام را كه قرار است بشوم، ندارم؛ خود خيلي تغيير كرده‌ي موقت! بلند شدم. آرايشگر گفت چي شد؟ گفتم بماند يك وقت ديگر و آمدم بيرون. يك ساعت بعدش توي تكيه بازار تجريش بودم با دو كيسه پر از سبزيجات و نيازمند به دست سومي كه موهاي تيره گاوميشي‌ام را توي روسري جا بدهد.