۱۳۹۱/۰۶/۱۹

از تراپي‌ها



برداشته هفت صبح يك روز تعطيل، من ِعنق ِ با صد من عسل قابل خوردن نبوده‌ي تلخ را بعد از آن تراپي طاقت‌فرسا گذاشته توي ماشين، جان لنون روشن كرده و گاز داده تا يك قهوه‌خانه حوالي ميدان راه‌آهن. من، دستم زير چانه و بي‌حوصله مشغول تماشاي آدم‌ها و خيابان خلوتي كه هرازگاهي وانت يا موتوري سكوتش را خراب مي‌كند. من، اخمو توي نخ آدم‌هاي ميز بغل‌دستي كه اول صبح اينقدر شاد هستند. تا خيابان شلوغ‌تر شود و يخ من باز شود، روي ميز پر شده از نان و عسل و خامه و املت. از اين املت‌هاي واقعي توي ماهيتابه‌هاي آلمينيومي قديمي. چهل و هشت ساعت قبلش يعني درست از وقتي از اتاق دكتر قاف درآمدم بيرون و در را محكم كوبيدم و دعا كردم كه شيشه‌اش نشكند،فقط دوغ خورده بودم. دكتر قاف رسما پاره‌ام كرد. هرچه از دهانش آمد و نيامد به گفت. من، فقط گريه كردم. لال شدم و حرف نزدم. گفت اگر مي‌خواهم طبق ميل خودم عمل كنم و كارهايي كه خواسته را انجام ندهم، ديگر نيايم. من، بلند شدم و رفتم بيرون و چهل و هشت ساعت زير پتو كتاب خواندم و زار زدم و دوغ خوردم! سرنوشت املت را پس حالا مي توانيد حدس بزنيد!
آقاي پاريس يك تئوري دارد مبني بر اينكه من متخصص انتخاب بهترين چيزها براي بدترين وقت‌ها هستم؛ برداشته بودم از بين انبوه فيلم‌ها husbands and wives را انتخاب كرده بودم. قبلش با من طي كرد كه بعد از فيلم هي پيله نكنم به سوالات عجيب وغريب، هي نروم بيلچه بگيرم دستم و خودم و او را حفر كنم و زندگي‌مان را روي نمودار بياورم. گفت از الان توي تيم جك و سالي است. گفت بگذارد يك بعدازظهر وودي آلني خوب دوتايي با هم داشته باشيم.
از رخوت خواب در كمپلكس جذاب هاليوودي ِ بازوي گرم - ملافه‌هاي خنك، كه آمدم بيرون، گوشي سايلنت را نگاه كردم. ديدم آقاي بريتانياي كبير براي افتتاحيه نمايشگاهش تكست داده. ديدم سه ساعت گذشته، دير شده. ديدم خانم كناركارمايي كه من باشم هم البته اينقدر مزخرف هست كه هميشه شلوغي افتتاحيه‌ها مضطربش كند. خودم را ديدم كه در نهايت مثل همه سال‌هاي گذشته يك وسط هفته خلوت را براي گالري رفتن انتخاب مي‌كند. يك مسير طولاني را براي پياده‌روي برمي‌دارد و توي سكوت لذت‌بخشي زل مي‌زند به كارها و مثل شراب مزه‌مزه‌شان مي‌كند؛ عقب و جلو مي‌رود و مي‌چرخد. بعد هم موقع برگشت به صاحب اثر تكست مي‌دهد كه مثلا لذت بردم آقاي بريتانياي كبير؛ مرسي كه دعوتم كردي و مرسي كه هنرمند هستي. خانم كناركارما سنت‌اش اينطوري است؛ به همين خودخواهي و مزخرفي. كيفم را توي مطب جا گذاشته بودم. توي مدرس بودم كه زنگ زد بيا كيفت را بگير وگرنه تويش را نگاه مي‌كنم و قاه‌قاه خنديد. برگشتم. منشي‌اش رفته بود. گفت عصباني هستي؟ چيزي نگفتم. گفت اين فداكاري‌هاي در حق خودت را من نمي‌فهمم. گفت كه لزومي ندارد خودت را براي كسي توضيح بدهي اما دنيا را هم نمي‌تواني توي چارچوب‌هاي خودت بگنجاني. مطمئنم توي كيفم سرك كشيده بود! 

توي يك سكانسي از  husbands and wivesسالي مي‌گويد: It's the Second Law of Thermodynamics: sooner or  later everything turns to shit. That's my phrasing, not the Encyclopedia Britannica.

به نظرم وقتش است كه من هم به گردنم زنگوله ببندم.