۱۳۹۱/۰۷/۰۶

از سلسله مباحث "ادب مرد به ز دولت اوست"- دو




از پیشگویی‌هایش یکی هم این بود که باید زمان بگذرد تا اینقدر درست شده‌باشی که تاریخ حماقت‌هایت وقتی جلوی چشمت آمد، از ته دل بخندی. گفته بود هروقت حس کردی دیگر چیزی نمانده که اشک‌ات را سرازیر کند، که اینقدر شجاع شده‌ای که وقتی بحث‌اش پیش بیاید موضوع را عوض نکنی و رنگت نپرد، آنجا دقیقا همان‌موقع، تمام شده و به زندگی برگشته‌ای. پله بیست و دوم آفیس را که پایین آمدم، دیدم چه شانه‌هایم سبک شده، چه همه‌چیز پاک شده. تکست دادم: دان !، با سه تا شکلک سبز دهان گشاد. 


I closed the book, and felt a strange mixture of wistfulness and hope. And I wondered if a memory is something you have or something you’ve lost. For the first time in a long time, I felt at peace.

Another woman - Woody Allen