۱۳۹۱/۰۷/۰۲

از خاطرات و خطرات



اول: دارم اعتماد مي‌كنم. دارم به دلم اجازه مي‌دهم كه كمي برود براي خودش بازيگوشي كند، سرو گوش آب بدهد و برگردد. دارم سعي مي‌كنم آن زنجير بي‌اعتمادي تاريخي به هم‌جنسان را كمي شل كنم. دارم سعي مي‌كنم كمي اين فضاي دوستي تماما مردانه را تعديل كنم. اينكه چقدر جلو مي‌روم يا چقدر پيشرفت مي‌كنم را نمي‌دانم چون رابطه فرايندي دو‌سويه است كه پنجاه درصدش به آن‌ور قضيه مربوط است. اينكه قضيه چيست و از كجا آب مي‌خورد، نخ‌اش را كه مي‌گيرم و دنبال مي‌كنم، مي‌رسم به يك زمستاني حوالي 79 ؛ يك روز برفي توي كوه، همان كمركش نقره‌اي‌رنگ مسير برگشت كه مرد تصميم‌اش را گرفت و او را انتخاب كرد. او عبارت بود از صميمي‌ترين دوستم كه دستش را گرفتم و آوردم توي رابطه‌ام و تا چرخيدم و به خودم آمدم ديدم "يواش‌يواش تو قلبش خونه كرده". خب شكست فاحشي بود. هم‌زمان هم عشقم و هم صميمي‌ترين دوستم را از دست دادم. بزرگتر شدم البته و يادم نرفت البته. شد حوالي بدو‌بدوهاي روزنامه‌اي. اين‌بار هم يك دوست صميمي داشتم، اين‌بار هم يك زن. آژانس خبري خيلي معروفي براي استخدام خبرنگار آزمون برگزاركرد. برداشتم دوست صميمي را هم بردم براي معرفي. شديم يكي از داوطلبان آزمون چندمرحله‌اي. گذشت و از ده نفر مرحله آخر، هشت نفر حذف شدند. من ماندم و او. حالا هم دوست صميمي بوديم، هم رقيب جدي. مرا انتخاب كردند. يك هفته نشد كه بريد! بريد و زد و ريخت! تمام شد. تمام نشد البته! يعني يواش يواش يك اصلي در من شكل گرفت به نام فرار از دوستي صميمي با هم‌جنس. ذره‌بين گرفتم دستم و ديدم دوستان مونث‌ام هميشه خوب و عالي بوده‌اند تا جايي كه منافع مشتركي وجود نداشته يعني؟ يعني دقيقا از جايي كه خطوط روي هم مي‌افتاده، از جايي كه كوچك‌ترين هم‌پوشاني بين منافع مشترك پيش مي‌آمده، فاتحه رابطه همانجا خوانده ‌شده. تمام شده. رفته. شايد تمام همين‌ها باعث شد كه براي هميشه فرار كنم از دوستي در ناحيه اينتيميت زون با زن‌ها، بشوم يك رفيق صميمي يك‌طرفه كه فقط مي‌شنود و نمي‌گويد؛ براي همين شايد مردها هميشه برايم معتمدين بهتري بوده‌اند در دوستي. براي همين شايد هميشه ته ته دلم را آقاهاي دوست بهتر دانسته‌اند. براي همين وقتي حسي از دوستي با آن‌ها ديده‌ام به سمتشان رفته‌ام، رَم نكرده‌ام، دل به اشتراك گذاشته‌ام. مردهاي دوستي‌هايم اگر گفته‌اند اين سياه است، از نظرشان واقعا سياه بوده. شده است اشتباه كرده باشند، رنگ ها را بلد نبوده باشند، اصلا شب‌كوري و كوررنگي توامان داشته باشند، اما دروغ نگفته‌اند مثل زن‌هاي دوستي‌هايم سفيد نخوانده‌اند ولي سياه بنويسند!

دوم: دارم اعتماد مي‌كنم. دارم به خودم فضاي لتس تراي اگين مي‌دهم. دارم انگشتم را يواشكي به سمت‌شان مي‌برم تا لمس كنم. خيلي آرام فلاشر را روشن كرده‌ام و با سي تا سرعت جلو مي‌روم. اعتراف مي‌كنم كه بعد از سال‌ها حس خوبي دارم از نشست و برخاست با زنان كه مي‌گذارم‌اش به حساب برگشت اقبال. كماكان اما كج‌دار و مريز جلو‌ مي‌روم تا ببينم چه مي‌شود. لج درآور و وسواس‌طور اما بي‌عمد. اين‌ها را گفتم كه به چند دوست نازنين مونث صبورم بگويم از دستم ناراحت نشويد لطفا اگر گاهي وحشي مي‌شوم، گم و گور مي‌شوم يا توي غار مي‌روم. باور كنيد براي كسي كه يك‌بار كمركش كوه را پاي پياده و تنهاي تنها برگشته و از مال دنيا فقط يك ذره‌بين برايش مانده، حالا كمي سخت است كه ناگهان و ضربتي ذره‌بين‌اش را كنار بگذارد و درآغوش بكشد.  



* مرسي بچه‌ها بابت كج‌دارو مريز.الان يك عمر من را غلام خود كرديد:دي