۱۳۹۱/۰۶/۲۶

ما همه یازده سپتامبر هستیم

( این پست هرسال همین وقت‌ها تکرار می‌شود چون حالا حالاها باید تکرار شود)
(چاپ دوم)

نیمه‌شب است ؛ از آن نیمه‌شب های عجیب وغریب که تخت به جیرجیر می‌افتد از بس غلت می‌زنی ، از بس خواب رفته جایی گم و گور شده و پیدایش نیست. نیمه‌شب است ، یک نیمه‌شب خفه و دیوانه که نه پاییز است و نه تابستان. بلند شده‌ام ، رفته‌ام توی تراس با سیگار و فندک سبز رولکس فیک ولی زیبا همان که شد یک چیزی شبیه هدیه خداحافظی حتی عزیزتر. پک اول را که فرو می‌دهم چیزی توی تاریکی برق می‌زند فکر می‌کنم گربه‌های غمگین نیمه‌شب خیابان ما باید باشند. نیستند. چیزی بین درخت‌های سمت پارک تکان می‌خورد. قامت کسی است که حس می‌کنم می‌شناسم، قامتی که دارد سیگار می‌کشد و می‌کوبد روی زانوها. دستم می‌لرزد، ضربان قلبم بالا می‌رود. روزبه است؟ روزبه است. شالی می‌کشم روی سرم و می‌دوم پایین. تا آسانسور بالا بیاید، رسیده‌ام پایین. می‌دوم لای درخت‌ها، زل می‌زنم به صورتش. رنگ، مهتاب. زیر بغلش را می‌گیرم و بلندش می‌کنم. سرد سرد . می‌توانی راه بیایی؟ می‌تواند. آسانسور حالا پایین است لابد. تا طبقه آخر زیر نور ضعیف آسانسور هم را نگاه می‌کنیم دلم دارد مچاله می‌شود. می‌برمش تو . تا جابجا شود یک لیوان آب و نبات می دهم دستش . روزبه خوبی؟ می‌خواهم بپرسم چه شده که نیمه شب خودش را گم و گور کرده توی خیابان لای درخت‌ها. سیگاری می‌دهم دستش و پتو را می‌کشم روی شانه‌ها که می‌لرزد. شروع کرده به گریه لابلای هق‌هق است که می‌فهمم امید رفته! برداشته یک نامه گذاشته و رفته. برداشته چند تا کتاب گذاشته توی آن کوله پشتی سبز و راهش را کشیده و رفته. گفته دیگر نه حوصله روانکاوی دارد نه توضیح اینکه چه بر سرش گذشته در آن سلول دو در دو متر و نه توان ایستادن و خودش را مسلط نشان دادن؛ اینقدر پر بوده لابد که شناسنامه هم نبرده، نوشته که به بازجویش اگر خواست بگویند رفت. رفت. رفته که برنگردد که پدر و مادرش هم خم‌تر نشوند که هر وقت می‌رود از خانه بیرون، برمی‌گردد یا نه، رفته که صداها یادش برود، داد نزند، صورت آنها که اعدام شدند و خداحافظی کردند، آنها که جای زخم‌هایشان عفونت کرد و خونشان مسموم شد و کبود شدند یادش برود. رفته که این زجر مدام تمام بشود ...

خیابان دیکتاتوری هزار کوچه دارد، هر کوچه هزار خانه. خاصیت دیکتاتوری زجر دادن و ریز ریز ویران کردن است‌، خودش را لحظه ای نمی‌کوبد توی ساختمان‌های تجارت جهانی و تمام کند، که هر سال بشود یادبود و تیتر خبرهای جهان. دنیا یادش می‌رود گاهی گزارش زنده بگیرد از زندگی مردمی که در دیکتاتوری روزی صد بار به در و دیوار کوبیده می‌شوند؛ دنیا به زندگی ما عادت کرده است .

روی کاناپه که خوابش برد شماره فریبا را گرفتم. توی خیابان‌ها دنبال روزبه بود . گفتم اینجاست و خوابیده. آمدم که پتو را رویش بکشم دیدم نامه توی دست‌هایش خیس شده. دیدم صورتم خیس شده، خیابان خیس شده، دنیا خیس شده، همه برج‌های دوقلوی همه‌ی جهان خیس شده ...