۱۳۹۱/۰۷/۰۶

از سلسله مباحث "ادب مرد به ز دولت اوست"- دو




از پیشگویی‌هایش یکی هم این بود که باید زمان بگذرد تا اینقدر درست شده‌باشی که تاریخ حماقت‌هایت وقتی جلوی چشمت آمد، از ته دل بخندی. گفته بود هروقت حس کردی دیگر چیزی نمانده که اشک‌ات را سرازیر کند، که اینقدر شجاع شده‌ای که وقتی بحث‌اش پیش بیاید موضوع را عوض نکنی و رنگت نپرد، آنجا دقیقا همان‌موقع، تمام شده و به زندگی برگشته‌ای. پله بیست و دوم آفیس را که پایین آمدم، دیدم چه شانه‌هایم سبک شده، چه همه‌چیز پاک شده. تکست دادم: دان !، با سه تا شکلک سبز دهان گشاد. 


I closed the book, and felt a strange mixture of wistfulness and hope. And I wondered if a memory is something you have or something you’ve lost. For the first time in a long time, I felt at peace.

Another woman - Woody Allen

۱۳۹۱/۰۷/۰۲

از خاطرات و خطرات



اول: دارم اعتماد مي‌كنم. دارم به دلم اجازه مي‌دهم كه كمي برود براي خودش بازيگوشي كند، سرو گوش آب بدهد و برگردد. دارم سعي مي‌كنم آن زنجير بي‌اعتمادي تاريخي به هم‌جنسان را كمي شل كنم. دارم سعي مي‌كنم كمي اين فضاي دوستي تماما مردانه را تعديل كنم. اينكه چقدر جلو مي‌روم يا چقدر پيشرفت مي‌كنم را نمي‌دانم چون رابطه فرايندي دو‌سويه است كه پنجاه درصدش به آن‌ور قضيه مربوط است. اينكه قضيه چيست و از كجا آب مي‌خورد، نخ‌اش را كه مي‌گيرم و دنبال مي‌كنم، مي‌رسم به يك زمستاني حوالي 79 ؛ يك روز برفي توي كوه، همان كمركش نقره‌اي‌رنگ مسير برگشت كه مرد تصميم‌اش را گرفت و او را انتخاب كرد. او عبارت بود از صميمي‌ترين دوستم كه دستش را گرفتم و آوردم توي رابطه‌ام و تا چرخيدم و به خودم آمدم ديدم "يواش‌يواش تو قلبش خونه كرده". خب شكست فاحشي بود. هم‌زمان هم عشقم و هم صميمي‌ترين دوستم را از دست دادم. بزرگتر شدم البته و يادم نرفت البته. شد حوالي بدو‌بدوهاي روزنامه‌اي. اين‌بار هم يك دوست صميمي داشتم، اين‌بار هم يك زن. آژانس خبري خيلي معروفي براي استخدام خبرنگار آزمون برگزاركرد. برداشتم دوست صميمي را هم بردم براي معرفي. شديم يكي از داوطلبان آزمون چندمرحله‌اي. گذشت و از ده نفر مرحله آخر، هشت نفر حذف شدند. من ماندم و او. حالا هم دوست صميمي بوديم، هم رقيب جدي. مرا انتخاب كردند. يك هفته نشد كه بريد! بريد و زد و ريخت! تمام شد. تمام نشد البته! يعني يواش يواش يك اصلي در من شكل گرفت به نام فرار از دوستي صميمي با هم‌جنس. ذره‌بين گرفتم دستم و ديدم دوستان مونث‌ام هميشه خوب و عالي بوده‌اند تا جايي كه منافع مشتركي وجود نداشته يعني؟ يعني دقيقا از جايي كه خطوط روي هم مي‌افتاده، از جايي كه كوچك‌ترين هم‌پوشاني بين منافع مشترك پيش مي‌آمده، فاتحه رابطه همانجا خوانده ‌شده. تمام شده. رفته. شايد تمام همين‌ها باعث شد كه براي هميشه فرار كنم از دوستي در ناحيه اينتيميت زون با زن‌ها، بشوم يك رفيق صميمي يك‌طرفه كه فقط مي‌شنود و نمي‌گويد؛ براي همين شايد مردها هميشه برايم معتمدين بهتري بوده‌اند در دوستي. براي همين شايد هميشه ته ته دلم را آقاهاي دوست بهتر دانسته‌اند. براي همين وقتي حسي از دوستي با آن‌ها ديده‌ام به سمتشان رفته‌ام، رَم نكرده‌ام، دل به اشتراك گذاشته‌ام. مردهاي دوستي‌هايم اگر گفته‌اند اين سياه است، از نظرشان واقعا سياه بوده. شده است اشتباه كرده باشند، رنگ ها را بلد نبوده باشند، اصلا شب‌كوري و كوررنگي توامان داشته باشند، اما دروغ نگفته‌اند مثل زن‌هاي دوستي‌هايم سفيد نخوانده‌اند ولي سياه بنويسند!

دوم: دارم اعتماد مي‌كنم. دارم به خودم فضاي لتس تراي اگين مي‌دهم. دارم انگشتم را يواشكي به سمت‌شان مي‌برم تا لمس كنم. خيلي آرام فلاشر را روشن كرده‌ام و با سي تا سرعت جلو مي‌روم. اعتراف مي‌كنم كه بعد از سال‌ها حس خوبي دارم از نشست و برخاست با زنان كه مي‌گذارم‌اش به حساب برگشت اقبال. كماكان اما كج‌دار و مريز جلو‌ مي‌روم تا ببينم چه مي‌شود. لج درآور و وسواس‌طور اما بي‌عمد. اين‌ها را گفتم كه به چند دوست نازنين مونث صبورم بگويم از دستم ناراحت نشويد لطفا اگر گاهي وحشي مي‌شوم، گم و گور مي‌شوم يا توي غار مي‌روم. باور كنيد براي كسي كه يك‌بار كمركش كوه را پاي پياده و تنهاي تنها برگشته و از مال دنيا فقط يك ذره‌بين برايش مانده، حالا كمي سخت است كه ناگهان و ضربتي ذره‌بين‌اش را كنار بگذارد و درآغوش بكشد.  



* مرسي بچه‌ها بابت كج‌دارو مريز.الان يك عمر من را غلام خود كرديد:دي

۱۳۹۱/۰۶/۲۶

ما همه یازده سپتامبر هستیم

( این پست هرسال همین وقت‌ها تکرار می‌شود چون حالا حالاها باید تکرار شود)
(چاپ دوم)

نیمه‌شب است ؛ از آن نیمه‌شب های عجیب وغریب که تخت به جیرجیر می‌افتد از بس غلت می‌زنی ، از بس خواب رفته جایی گم و گور شده و پیدایش نیست. نیمه‌شب است ، یک نیمه‌شب خفه و دیوانه که نه پاییز است و نه تابستان. بلند شده‌ام ، رفته‌ام توی تراس با سیگار و فندک سبز رولکس فیک ولی زیبا همان که شد یک چیزی شبیه هدیه خداحافظی حتی عزیزتر. پک اول را که فرو می‌دهم چیزی توی تاریکی برق می‌زند فکر می‌کنم گربه‌های غمگین نیمه‌شب خیابان ما باید باشند. نیستند. چیزی بین درخت‌های سمت پارک تکان می‌خورد. قامت کسی است که حس می‌کنم می‌شناسم، قامتی که دارد سیگار می‌کشد و می‌کوبد روی زانوها. دستم می‌لرزد، ضربان قلبم بالا می‌رود. روزبه است؟ روزبه است. شالی می‌کشم روی سرم و می‌دوم پایین. تا آسانسور بالا بیاید، رسیده‌ام پایین. می‌دوم لای درخت‌ها، زل می‌زنم به صورتش. رنگ، مهتاب. زیر بغلش را می‌گیرم و بلندش می‌کنم. سرد سرد . می‌توانی راه بیایی؟ می‌تواند. آسانسور حالا پایین است لابد. تا طبقه آخر زیر نور ضعیف آسانسور هم را نگاه می‌کنیم دلم دارد مچاله می‌شود. می‌برمش تو . تا جابجا شود یک لیوان آب و نبات می دهم دستش . روزبه خوبی؟ می‌خواهم بپرسم چه شده که نیمه شب خودش را گم و گور کرده توی خیابان لای درخت‌ها. سیگاری می‌دهم دستش و پتو را می‌کشم روی شانه‌ها که می‌لرزد. شروع کرده به گریه لابلای هق‌هق است که می‌فهمم امید رفته! برداشته یک نامه گذاشته و رفته. برداشته چند تا کتاب گذاشته توی آن کوله پشتی سبز و راهش را کشیده و رفته. گفته دیگر نه حوصله روانکاوی دارد نه توضیح اینکه چه بر سرش گذشته در آن سلول دو در دو متر و نه توان ایستادن و خودش را مسلط نشان دادن؛ اینقدر پر بوده لابد که شناسنامه هم نبرده، نوشته که به بازجویش اگر خواست بگویند رفت. رفت. رفته که برنگردد که پدر و مادرش هم خم‌تر نشوند که هر وقت می‌رود از خانه بیرون، برمی‌گردد یا نه، رفته که صداها یادش برود، داد نزند، صورت آنها که اعدام شدند و خداحافظی کردند، آنها که جای زخم‌هایشان عفونت کرد و خونشان مسموم شد و کبود شدند یادش برود. رفته که این زجر مدام تمام بشود ...

خیابان دیکتاتوری هزار کوچه دارد، هر کوچه هزار خانه. خاصیت دیکتاتوری زجر دادن و ریز ریز ویران کردن است‌، خودش را لحظه ای نمی‌کوبد توی ساختمان‌های تجارت جهانی و تمام کند، که هر سال بشود یادبود و تیتر خبرهای جهان. دنیا یادش می‌رود گاهی گزارش زنده بگیرد از زندگی مردمی که در دیکتاتوری روزی صد بار به در و دیوار کوبیده می‌شوند؛ دنیا به زندگی ما عادت کرده است .

روی کاناپه که خوابش برد شماره فریبا را گرفتم. توی خیابان‌ها دنبال روزبه بود . گفتم اینجاست و خوابیده. آمدم که پتو را رویش بکشم دیدم نامه توی دست‌هایش خیس شده. دیدم صورتم خیس شده، خیابان خیس شده، دنیا خیس شده، همه برج‌های دوقلوی همه‌ی جهان خیس شده ...