۱۳۹۱/۰۵/۲۱

از ريختن‌ها


چطور موجودي است آدميزاد، كه گاه جان مي‌دهد اما حرف نمي‌زند! چه چيز از ابهامات اين هستي است كه گاهي مي‌نشيند روي لب‌ها و سكته مي‌دهد به هرچه بايد گفته شود؟! چطور مي‌شود كه عمري مي‌دود تا به‌دست بياورد و به نزديك دستاورد كه رسيد، مكث مي‌كند و برمي‌گردد و پاهاي آش‌و‌لاش از دويدن را تنها در خودش جمع مي‌كند! چيست اين دست پنهان كه تو را روي مسير رفته و رسيده، نگه مي‌دارد و لب‌هاي باز شده به‌گفتن را آرام مي‌بندد. نيروي اين حس كجاست كه اينقدر بي‌رحم و عظيم است، توان‌اش از كجا مي‌آيد كه تنها مجبورت مي‌كند خفه شوي و انبار كني و انبار كني و انبار كني.
سيندخت نيمه غايب‌ام امروز كه تمام عمر دويد تا ثريا را ببيند و وقتي ديد تنها كاري كه كرد پوست گرفتن چند ميوه بود و لبخند. نگفت كه چقدر دلش پرواز مي‌كرده از عشق، كه چه از دست داده، چه ساخته و چه ريخته تا اين لحظه. لال شدم! سيندخت لال‌شده‌ام روي كيبرد كه هرچه پرسيد از شوخي و جدي، نگفتم و ننوشتم و قورت دادم. ديدم چه فايده‌اي دارد. وقتي شنيدن، حس كردن نيست، چه فايده‌اي دارد ...  
      
از دروازه‌ي سيماني كه مي‌رفت تو، لحظه‌اي چشمش را بست. و بعد همه‌چيز دوباره همان بود كه بود؛ همه‌ي رفت و آمدهاي هميشگي، كيف و كلاسرها و گفت و گوي بي پايان راجع به همه‌چيز و خوش‌خيالي يا اميد كودكانه به كارهايي كه مي‌شد كرد. شايد چون آن جهان مدام گردنده‌ي بيرون به ظاهر قابل تغيير بود. اما روزي بالاخره آدم مي‌فهمد كه چه قدر سخت و خود گردان است .گرچه شايد هيچ‌وقت نفهمد كه چرا و چگونه!  (مراسم معارفه - حسين سناپور)