۱۳۹۱/۰۶/۰۶

از اعتياد‌ها


بالاخره اينطورهم نيست كه آدميزاد هيچ‌نوع اعتيادي نداشته‌باشد! يك وابستگي‌هايي هست كه ناخودآگاه يا خودآگاه شكل گرفته و انكار كردنش فايده‌اي ندارد. فرقي هم نمي‌كند چه باشد راستش، وقتي تو را بگيرد و به يك گوشه‌هايي وصل كند و نگذارد كه جنب بخوري. اصلا هم مهم نيست كه اين وابستگي الكل باشد يا دراگ يا پودر لباس‌شويي يا روان نويس. مهم آن نقطه اتصال دائم است كه تو را مداما خيلي فيك‌طور پوشش مي‌دهد و در لحظه، احساس امنيت را زنده نگه مي‌دارد؛ اين وابستگي قبض مي‌كند آدم را به‌مرور. نمونه‌اش معتاد شدن آدم‌ها به آدم است، حل شدن در وجود كسي ديگر، كه سبب شود به مرور حس كني اصلا بدون آن ديگري وجود نداري! براي من ِ كنار كارما اين اعتياد از مخدرترين ماده دنيا هم ترسناك‌تر است. ديده‌ام، مي‌بينم، حتي بوده‌ام (دروغ چرا) آدم‌هايي را كه در اين پروسه محو شده‌اند؛ شبح سرگرداني شده‌اند كه جسمشان در حالا است و روحشان در نقطه خاصي از گذشته. ترسناك نيست؟ هست. خانمان‌برانداز است (خدا لعنتتان كند كه اينقدر توي اين سي سال واژه‌ها را دستمالي كرديد كه آدم چندشش مي‌شود الان بگويد خانمان‌برانداز!) و يك ملحقاتي دارد كه مورد اول و دوم آن كري و كوري است؛ چطوري؟ عرض مي‌كنم خدمتتان مثلا يك روز بلند مي‌شويد مي‌بينيد دلتان مي‌خواهد فقط هرچه او ديده ببينيد، هرچه او گفته بشنويد، دوست داريد فكر كنيد يك محور فقط به شما اجازه خم و راست شدن مي‌دهد و حالا كه اين محور نيست، واويلا توان خم و راست شدن هم نيست!
 گفتم روان‌نويس، بگويم كه من موجود روان‌نويس محوري هستم؛ اعتياد شديدي به اين ابزار نوشتاري دارم. بارها شده حين كار برداشته‌ام روان‌نويس‌ام را توي نور گرفته‌ام ببينم چقدر از عمرش مانده و نكند كه خداي نكرده الان فوت كند و اين درحاليست (چه عبارت خبري كفشي‌اي!) كه مطمئنم اگر سرتاپايم را بگرديد، در جيب و كيف و كشو حتما بالغ بر انگشتان يك دست روان‌نويس پيدا مي‌كنيد. منشا اين اعتياد كجاست؟ آقاي فرويد كه جميعا قربانش برويم اينجا به‌كار مي‌آيد و ريشه را در گذشته تشخيص مي‌دهد؛ همان زمان كه خبرنگار كوچكي بيش نبودم و تندتند مي‌پريدم از سر جو دور مي‌گشتم ز خانه، از اين كنفرانس خبري به آن ديگري و اين وسط وقت‌هايي مي‌شد كه از سراتفاق ضبط‌صوت بازي درآورد و روان‌نويس تمام شود و يا گيردار بنويسد و يك سوژه به‌خاطر يك مشت جوهر از دست برود! اين ترس تا حالا مانده و تبديل شده به اعتيادي كه روان‌نويس را به ليست خريد دائم تبديل كرده، كنار سنگك و آبليمو و هويج.  
خانم كناركارما عادت ندارد اينجا اينقدر هارش بنويسد. ببخشيد! اما چكار كند دلش اندازه يك بادام‌هندي است و توان تماشاي نابود شدن دوستان با همان مرضي كه يك‌بار خودش را به مرز جنون كشانده‌، ندارد. وقتي يادش مي‌افتد كه اعتيادش به يكي از اين آدم‌ها سبب شد كه خودش را يادش برود و غرورش را قورت بدهد و يك روز صبح بلند شود و ببيند كه "خدايا" سيبل كلماتي شده كه از گفتنش شرم دارد، دلش نمي‌خواهد اين اتفاق در مورد دشمنانش هم بيفتد.

 خانم كنار كارما احتراما ضمن تشكر از آدم، دراگ، الكل و الخ، سيمرغ بلورين بهترين اعتياد را به "روان‌نويس" اعطا مي‌كند.