۱۳۹۱/۰۵/۳۱

از تراپي‌ها


اين وقت از سال به‌ من دلهره مي‌دهد. طعم تلخش مي‌نشيند توي تنم تا دست‌هايم يخ كند و دندان‌هايم روي هم سابيده شود. همه‌ي حماقت‌هاي عمرم همين موقع‌ها بوده. كنده‌شدن‌ها و دست‌اندازهايي كه رويش نيش‌ترمز هم نگرفته‌ام، هميشه درست همين‌وقت‌ از سال كمرم را شكسته. اين روزها كه بيشتر از هميشه مجبورم هر روز فاصله وزراء تا غرب را طي‌كنم و ترافيك اينقدر زمان مي‌دهد كه ذهن پرواز كند و يادآوري كند و ديوانه كند، بيشتر از هروقت ديگر فكر كرده‌ام و مشت كوبيده‌ام ( اگر اين‌روزها ديديد خانمي كنار اتوبان پشت فرمان نشسته و زل زده به روبرو، آن خانم كنار كارما است؛ معرفت داشته‌ باشيد و برايش بوق بزنيد لااقل). ديدم تا اين‌ماه بگذرد و رواني‌ام نكند، چاره‌اش همان حركت تراكتوري چند وقت اخير است؛ كارتم را ممهور به مهر حضور تمام‌وقت در سالن NAM كردم و "خودم را به ثبت رساندم". تنها اميدم اين است كه برگ‌برگ شهريور كه از روي يخچال كنده شود و وقت شراب انداختن و ترشي درست‌كردن برسد، بايد حالم بهتر شود. اين را خودم با تجربه‌اي كه از سبزيجات تراپي‌ام دارم، تشخيص داده‌ام. بايد هوا كمي خنك شود و باراني بزند و برگ‌ها شروع كند به ريختن؛ آيين سالانه شراب انداختن كه شروع شود و سبدهاي پر از سبزيجات و سركه كه خانه و تراس را پر كند، اين سرماي ترسناك زير پوستم مي‌گذارد و مي‌رود.

بردارم و در دفتر مالسكين سبزرنگ به جامانده از دوره نئاندرتال‌ام به سه زبان بنويسم كه تاريخ حماقت‌هاي آدميزاد بيشتر از فتح‌هايش در ذهن مي‌ماند.