۱۳۹۱/۰۵/۲۵

آداب بي‌قراري پيش از سفر - چهار


آرامگاه خانوادگي طبيعتا جايي است مسقف، كه فوت‌شده‌هاي هر خاندان را تويش مي ‌گذارند. اين تعريف محترمانه‌اي نيست اما واقعيت است. نمي‌خواهم بگويم واقعيت محض، چراكه ايتالو كالوينوي عزيز يادمان داد، حداقل نيم‌درز مو، لاي هر حقيقت بگذاريم تا بعدا گندش در‌نيايد! با احتساب اين نيم‌درز مو، آرامگاه خانوادگي همان تعريف بالاست و خاندان ما هم يكي دارد بزرگ و آباد و اينقدر جادار كه كل اهل بيت‌مان را هم اگر تويش جا بدهيم باز فضا هست. مكعب مستطيل سنگ شده نسبتا شيكي است كه از كنارش جوي آب زيبايي رد مي‌شود و كلي درخت دارد و از تعريف كاملا واضح است كه در تهران نيست. تا قبل از فوت پدرم احساس خاصي نسبت به آنجا نداشتم. دويست سالي يك‌بار كه كسي فوت مي‌شد به خواست پدر( و دنيا خيلي جاي عجيبي است پدر! آخ ) و مادر مي‌رفتم و كلا قضيه برايم آمفوتر بود. بعد روزگار چرخيد، خيلي چرخيد، بد چرخيد و پدر، دقيقا پدر، كسي كه سالي چندبار شاخ و برگ درختان آنجا را هرس مي‌كرد و به دم و دستگاه‌اش مي‌رسيد، خودش رفت و خوابيد آنجا. به همين راحتي! زندگي اين‌طور پديده‌ايست؛ دقيقه‌اي بعد ممكن است به‌خاك ‌سياه نشسته باشي. طبعا ديگر رفت‌و‌آمد ما به آرامگاه بيشتر شد اما در استايلي عجيب. ما رفتارمان اصلا شبيه بقيه خاندان نبود. من و زويي و خانم گلس تك‌تك به سراغ پدر مي‌رفتيم؛ در تنهايي و دور از چشم هم. يك شيوه سوگواري اينديويجوال بينمان شكل گرفت كه هركدام وانمود مي كرديم با قضيه كنار آمده‌ايم و پذيرفته‌ايم و داريم زندگي‌مان را مي‌كنيم. من هيچ‌وقت اشك‌هاي خانم گلس يا زويي را نديدم و آنها هم طبعا اشك‌هاي من را. هر كدام كليد در آرامگاه را جداگانه داشتيم و گه‌گداري كه دلمان مي‌خواست، گاز ماشين را مي‌گرفتيم و مي‌رفتيم زادگاه و سوگواري مي كرديم و در تنهايي برمي‌گشتيم. هيچ‌كس به آن يكي نمي‌گفت من هم مي‌آيم، سوال نمي‌كرديم كي برمي‌گردي؛ مختصات روحيات ما سه نفر اينطوري بود/ هست.

مي‌گويند من زن سردي هستم؛ اين را خيلي‌ها، خيلي‌ها گفته‌اند. خوب نيست. بله من آدم قربان‌صدقه رفتن نيستم. چون بلد نيستم، چون توي فلزم نيست چون آخرين باري كه مادرم من را بوسيده است ( بجز در شكل رسمي دو بوسه فوري بر گونه وقت ديدار كه با بقال سركوچه همين‌طور سلام و عليك مي‌كنيم ) يادم نمي‌آيد، درحالي‌كه يكي از انسان‌ترين موجودات عالم است. حاضرم چهار صفحه پشت‌ورو( سلام راس گلر، سلام 18 صفحه نامه پشت‌و‌روي ريچل، ( Does it? براي كسي كه دوستش دارم از دلايل زيستي عشق بنويسم، ده تا تكست بفرستم ولي اين عبارت را توي چشم‌هايش يا تلفني نگويم. ستايشگر خالق شكلك‌هاي ايميلم كه هزار جمله‌را توي يك شكلك جا داده، مختصر كرده! نه كه نخواهم، نمي‌توانم. بلد نيستم. آقاي كاف مي‌گفت تو حسرت انجام يك‌كار، يك درخواست را بر دل آدم مي‌گذاري، از بس كه مستقلي از بس كه نمي‌خواهي. من به اين افتخار نمي‌كنم، نقطه ضعف است، اينقدر ضعف هست كه بارها ويراني آورده اما در خانواده گلس بزرگ شدن به من و زويي سبكي از زندگي داده كه خيلي دروني و براي خود باشيم. منظورم از دروني انزوا نيست، منظورم داشتن ارتباطات اجتماعي بسيار با خطوط مرزي بسيار پيچيده است. آدم كتبي‌ام تا شفاهي. سبك تربيت‌مان ( كه من اتفاقا دوستش دارم) زود مستقل‌مان كرد. آن سيبري درون كه مي‌گويند از اينجاست لابد. نمي‌دانم!

كارمند"سراي بهشت"( اسمش اينقدر ايدئولوگ و چندش‌آور است كه همين حالا كه دارم تايپ مي‌كنم هم تهوع گرفته‌ام ) زنگ زد ( به پدربزرگ زنگ زده و او هم شماره من را داده) كه دو تا از شيشه‌هاي آرامگاه شكسته و خواسته خبر بدهد كه اگر مايليم برويم و درستش كنيم. چند روزي مي‌روم آنجا براي كمي تنهايي و دست كشيدن به سر و روي" آرامگاه ابدي"خاندان؛ شيشه‌هايش را سفارش بدهم و آب و جارويش كنم. وقت دارم كه در سكوت آن قبرستان، شلوارم را بالا بزنم و پاهايم را توي جوي آب خنكش بگذارم. بروم ببينم پدر در گوش درخت‌هايش چه زمزمه مي‌كرده كه اينقدر قد كشيده‌اند. بروم سنگ قبرها را نگاه كنم و توي تنهايي خودم حدس بزنم كجاي اين مكعب مستطيل بزرگ جايم مي‌دهند؛ آرامگاه خانوادگي حداقل خوبي‌اش اين است كه با تقريب خوبي مي‌داني كجا چال‌ات مي‌كنند؛ زويي مي‌گويد وقتي بميري چه فرقي مي‌كند كجا دفن بشوي. راست مي‌گويد؟