۱۳۹۱/۰۶/۱۰

از عکس‌ها


یک عکس قدیمی است. مال سال ۷۶ یا ۷۷ با یک دوربین ویویتار فکسنی و جمع و‌جور. تصویر، تمام‌رخ مردی است که روی ردیف مرمر حاشیه باغچه‌ها نشسته و میان انبوه گل‌ها احاطه شده. مرد لبخند ندارد، اخم هم. از معدود عکس‌هایی است که زل‌زده به دوربین. خیلی خودش است. اگر بخواهم مرد را توصیف کنم، مثالش دقیقا همین عکس است. این قاب را می‌پرستم.

عکس‌های قدیمی را دوست داشته باشید. تماشا کنید. به چهره‌ها زل بزنید و فکر کنید. به‌یادشان بیاورید و لبخند بزنید. دلتان خواست غمگین هم بشوید، کسی نبود اصلا چند قطره اشک هم بریزید. اگر خاطره بد داشتید، اگر بریده‌ بودید و کنده ‌بودید هم اما دورشان نیندازید، نگذارید گاهی دیوانگی‌ها اینقدر افسارتان را دستشان بگیرند که مثل فیلم‌ها فندکتان را به عکس نزدیک کنند. بگذارید همه چیز همانطور که بود و در تاریخ مانده، بماند. بگذارید آن ثانیه ثبت شده در آن تکه کاغذ، باقی بماند، نفس بکشد. بگذارید آن چشم‌ها همانطور دوخته شده به لنز روبرو و لب‌ها حتی به زور به خنده نشسته، زنده بمانند. بگذارید حماقت‌ها و خرفتی‌هایتان با هرچه خاطره و آدم و جا و مکان ثبت شده، باقی بماند. حرمت آن لحظه که لنز و دیافراگم با لذت تکان خورده‌اند را نگه دارید، خاطر شاتر‌ها را نیازارید. خاطره‌شان را محو نکنید. چه می‌دانید، شاید موقع تکان شا‌تر دلی لرزیده باشد، دستی لمس کرده باشد، تنی داغ شده باشد و بغضی گره خورده باشد. لبخندهای زورکی قدیمی چه اشکالی دارند، همیشه که نباید واقعا خوشحال بود. دست انداختن‌ها دور گردن و کمر را مسخره نکنید حتی اگر‌‌ همان یک لحظه باشد و دیگر تکرار نشود. چشم‌هایتان را ببندید و فکر کنید چندبار توی چند عکس سیاه مست بوده‌اید، گریه کرده‌اید، آواز خوانده‌اید. ببینید چقدر هیجان دارد! دلتان می‌آید؟ واقعا دلتان می‌‌آید؟! رد عاشقی‌هایتان را از روی عکس‌ها پاک نکنید. عکس‌ها را نسوزانید، نبرید، مثله نکنید. خیلی مرد هستید، دیگر حماقت نکنید به عکس‌ها چکار دارید؟! به هرکه می‌پرستید، تاریخ را یک تنه جابجا نکنید.
بگذارید چشم‌ها قرمز افتاده باشند. بگذارید روی سرتان شاخ گذاشته باشند. بگذارید زشت‌ترین آدم عکس شما باشید، اما باشید. به عکس‌ها زمان بدهید تا با شما اخت شوند آن وقت می‌بینید که با شما حرف می‌زنند. بگذارید نشانتان بدهند چه بوده‌اید. بگذارید چروک‌هایتان را به رختان بکشند، رفته‌هایتان را یاد‌آوری کنند و بریده‌ها را توی صورتتان بکوبند. بگذارید تاریخ خوشبختی‌ها و بدبختی‌هایتان را مستند داشته باشید. یادتان باشد درون هر عکس قصه‌ای است که بعد‌ها شاید برای یادآوری بخشی از آن، حاضر باشید جان بدهید. با خودتان صادق باشید.

پدر عکس‌های زیادی ندارد. دوست نداشت. می‌گفت بگذارید من از شما بگیرم. آن عکس اما استثناست وقتی خواستم از او عکس بگیرم، برعکس همیشه ناز نکرد. خودش رفت و نشست بین انبوه گل‌ها و زل زد به دوربین من و ثبت شد. ماند تا حالا و تا ابد هم همانطور می‌ماند. همانطور زیبا و خوش لباس و احاطه شده بین گل‌ها و رنگ‌ها. از مرگ آدم‌ها هنوز هیچ تصوری ندارم اما نوبت پدر که می‌رسد دلم می‌خواهد جایی باشد شبیه همین عکس با همان لباس‌ها و با همان گل‌ها و همان نگاه.

۱۳۹۱/۰۶/۰۶

از اعتياد‌ها


بالاخره اينطورهم نيست كه آدميزاد هيچ‌نوع اعتيادي نداشته‌باشد! يك وابستگي‌هايي هست كه ناخودآگاه يا خودآگاه شكل گرفته و انكار كردنش فايده‌اي ندارد. فرقي هم نمي‌كند چه باشد راستش، وقتي تو را بگيرد و به يك گوشه‌هايي وصل كند و نگذارد كه جنب بخوري. اصلا هم مهم نيست كه اين وابستگي الكل باشد يا دراگ يا پودر لباس‌شويي يا روان نويس. مهم آن نقطه اتصال دائم است كه تو را مداما خيلي فيك‌طور پوشش مي‌دهد و در لحظه، احساس امنيت را زنده نگه مي‌دارد؛ اين وابستگي قبض مي‌كند آدم را به‌مرور. نمونه‌اش معتاد شدن آدم‌ها به آدم است، حل شدن در وجود كسي ديگر، كه سبب شود به مرور حس كني اصلا بدون آن ديگري وجود نداري! براي من ِ كنار كارما اين اعتياد از مخدرترين ماده دنيا هم ترسناك‌تر است. ديده‌ام، مي‌بينم، حتي بوده‌ام (دروغ چرا) آدم‌هايي را كه در اين پروسه محو شده‌اند؛ شبح سرگرداني شده‌اند كه جسمشان در حالا است و روحشان در نقطه خاصي از گذشته. ترسناك نيست؟ هست. خانمان‌برانداز است (خدا لعنتتان كند كه اينقدر توي اين سي سال واژه‌ها را دستمالي كرديد كه آدم چندشش مي‌شود الان بگويد خانمان‌برانداز!) و يك ملحقاتي دارد كه مورد اول و دوم آن كري و كوري است؛ چطوري؟ عرض مي‌كنم خدمتتان مثلا يك روز بلند مي‌شويد مي‌بينيد دلتان مي‌خواهد فقط هرچه او ديده ببينيد، هرچه او گفته بشنويد، دوست داريد فكر كنيد يك محور فقط به شما اجازه خم و راست شدن مي‌دهد و حالا كه اين محور نيست، واويلا توان خم و راست شدن هم نيست!
 گفتم روان‌نويس، بگويم كه من موجود روان‌نويس محوري هستم؛ اعتياد شديدي به اين ابزار نوشتاري دارم. بارها شده حين كار برداشته‌ام روان‌نويس‌ام را توي نور گرفته‌ام ببينم چقدر از عمرش مانده و نكند كه خداي نكرده الان فوت كند و اين درحاليست (چه عبارت خبري كفشي‌اي!) كه مطمئنم اگر سرتاپايم را بگرديد، در جيب و كيف و كشو حتما بالغ بر انگشتان يك دست روان‌نويس پيدا مي‌كنيد. منشا اين اعتياد كجاست؟ آقاي فرويد كه جميعا قربانش برويم اينجا به‌كار مي‌آيد و ريشه را در گذشته تشخيص مي‌دهد؛ همان زمان كه خبرنگار كوچكي بيش نبودم و تندتند مي‌پريدم از سر جو دور مي‌گشتم ز خانه، از اين كنفرانس خبري به آن ديگري و اين وسط وقت‌هايي مي‌شد كه از سراتفاق ضبط‌صوت بازي درآورد و روان‌نويس تمام شود و يا گيردار بنويسد و يك سوژه به‌خاطر يك مشت جوهر از دست برود! اين ترس تا حالا مانده و تبديل شده به اعتيادي كه روان‌نويس را به ليست خريد دائم تبديل كرده، كنار سنگك و آبليمو و هويج.  
خانم كناركارما عادت ندارد اينجا اينقدر هارش بنويسد. ببخشيد! اما چكار كند دلش اندازه يك بادام‌هندي است و توان تماشاي نابود شدن دوستان با همان مرضي كه يك‌بار خودش را به مرز جنون كشانده‌، ندارد. وقتي يادش مي‌افتد كه اعتيادش به يكي از اين آدم‌ها سبب شد كه خودش را يادش برود و غرورش را قورت بدهد و يك روز صبح بلند شود و ببيند كه "خدايا" سيبل كلماتي شده كه از گفتنش شرم دارد، دلش نمي‌خواهد اين اتفاق در مورد دشمنانش هم بيفتد.

 خانم كنار كارما احتراما ضمن تشكر از آدم، دراگ، الكل و الخ، سيمرغ بلورين بهترين اعتياد را به "روان‌نويس" اعطا مي‌كند.

۱۳۹۱/۰۵/۳۱

از تراپي‌ها


اين وقت از سال به‌ من دلهره مي‌دهد. طعم تلخش مي‌نشيند توي تنم تا دست‌هايم يخ كند و دندان‌هايم روي هم سابيده شود. همه‌ي حماقت‌هاي عمرم همين موقع‌ها بوده. كنده‌شدن‌ها و دست‌اندازهايي كه رويش نيش‌ترمز هم نگرفته‌ام، هميشه درست همين‌وقت‌ از سال كمرم را شكسته. اين روزها كه بيشتر از هميشه مجبورم هر روز فاصله وزراء تا غرب را طي‌كنم و ترافيك اينقدر زمان مي‌دهد كه ذهن پرواز كند و يادآوري كند و ديوانه كند، بيشتر از هروقت ديگر فكر كرده‌ام و مشت كوبيده‌ام ( اگر اين‌روزها ديديد خانمي كنار اتوبان پشت فرمان نشسته و زل زده به روبرو، آن خانم كنار كارما است؛ معرفت داشته‌ باشيد و برايش بوق بزنيد لااقل). ديدم تا اين‌ماه بگذرد و رواني‌ام نكند، چاره‌اش همان حركت تراكتوري چند وقت اخير است؛ كارتم را ممهور به مهر حضور تمام‌وقت در سالن NAM كردم و "خودم را به ثبت رساندم". تنها اميدم اين است كه برگ‌برگ شهريور كه از روي يخچال كنده شود و وقت شراب انداختن و ترشي درست‌كردن برسد، بايد حالم بهتر شود. اين را خودم با تجربه‌اي كه از سبزيجات تراپي‌ام دارم، تشخيص داده‌ام. بايد هوا كمي خنك شود و باراني بزند و برگ‌ها شروع كند به ريختن؛ آيين سالانه شراب انداختن كه شروع شود و سبدهاي پر از سبزيجات و سركه كه خانه و تراس را پر كند، اين سرماي ترسناك زير پوستم مي‌گذارد و مي‌رود.

بردارم و در دفتر مالسكين سبزرنگ به جامانده از دوره نئاندرتال‌ام به سه زبان بنويسم كه تاريخ حماقت‌هاي آدميزاد بيشتر از فتح‌هايش در ذهن مي‌ماند.

۱۳۹۱/۰۵/۲۵

آداب بي‌قراري پيش از سفر - چهار


آرامگاه خانوادگي طبيعتا جايي است مسقف، كه فوت‌شده‌هاي هر خاندان را تويش مي ‌گذارند. اين تعريف محترمانه‌اي نيست اما واقعيت است. نمي‌خواهم بگويم واقعيت محض، چراكه ايتالو كالوينوي عزيز يادمان داد، حداقل نيم‌درز مو، لاي هر حقيقت بگذاريم تا بعدا گندش در‌نيايد! با احتساب اين نيم‌درز مو، آرامگاه خانوادگي همان تعريف بالاست و خاندان ما هم يكي دارد بزرگ و آباد و اينقدر جادار كه كل اهل بيت‌مان را هم اگر تويش جا بدهيم باز فضا هست. مكعب مستطيل سنگ شده نسبتا شيكي است كه از كنارش جوي آب زيبايي رد مي‌شود و كلي درخت دارد و از تعريف كاملا واضح است كه در تهران نيست. تا قبل از فوت پدرم احساس خاصي نسبت به آنجا نداشتم. دويست سالي يك‌بار كه كسي فوت مي‌شد به خواست پدر( و دنيا خيلي جاي عجيبي است پدر! آخ ) و مادر مي‌رفتم و كلا قضيه برايم آمفوتر بود. بعد روزگار چرخيد، خيلي چرخيد، بد چرخيد و پدر، دقيقا پدر، كسي كه سالي چندبار شاخ و برگ درختان آنجا را هرس مي‌كرد و به دم و دستگاه‌اش مي‌رسيد، خودش رفت و خوابيد آنجا. به همين راحتي! زندگي اين‌طور پديده‌ايست؛ دقيقه‌اي بعد ممكن است به‌خاك ‌سياه نشسته باشي. طبعا ديگر رفت‌و‌آمد ما به آرامگاه بيشتر شد اما در استايلي عجيب. ما رفتارمان اصلا شبيه بقيه خاندان نبود. من و زويي و خانم گلس تك‌تك به سراغ پدر مي‌رفتيم؛ در تنهايي و دور از چشم هم. يك شيوه سوگواري اينديويجوال بينمان شكل گرفت كه هركدام وانمود مي كرديم با قضيه كنار آمده‌ايم و پذيرفته‌ايم و داريم زندگي‌مان را مي‌كنيم. من هيچ‌وقت اشك‌هاي خانم گلس يا زويي را نديدم و آنها هم طبعا اشك‌هاي من را. هر كدام كليد در آرامگاه را جداگانه داشتيم و گه‌گداري كه دلمان مي‌خواست، گاز ماشين را مي‌گرفتيم و مي‌رفتيم زادگاه و سوگواري مي كرديم و در تنهايي برمي‌گشتيم. هيچ‌كس به آن يكي نمي‌گفت من هم مي‌آيم، سوال نمي‌كرديم كي برمي‌گردي؛ مختصات روحيات ما سه نفر اينطوري بود/ هست.

مي‌گويند من زن سردي هستم؛ اين را خيلي‌ها، خيلي‌ها گفته‌اند. خوب نيست. بله من آدم قربان‌صدقه رفتن نيستم. چون بلد نيستم، چون توي فلزم نيست چون آخرين باري كه مادرم من را بوسيده است ( بجز در شكل رسمي دو بوسه فوري بر گونه وقت ديدار كه با بقال سركوچه همين‌طور سلام و عليك مي‌كنيم ) يادم نمي‌آيد، درحالي‌كه يكي از انسان‌ترين موجودات عالم است. حاضرم چهار صفحه پشت‌ورو( سلام راس گلر، سلام 18 صفحه نامه پشت‌و‌روي ريچل، ( Does it? براي كسي كه دوستش دارم از دلايل زيستي عشق بنويسم، ده تا تكست بفرستم ولي اين عبارت را توي چشم‌هايش يا تلفني نگويم. ستايشگر خالق شكلك‌هاي ايميلم كه هزار جمله‌را توي يك شكلك جا داده، مختصر كرده! نه كه نخواهم، نمي‌توانم. بلد نيستم. آقاي كاف مي‌گفت تو حسرت انجام يك‌كار، يك درخواست را بر دل آدم مي‌گذاري، از بس كه مستقلي از بس كه نمي‌خواهي. من به اين افتخار نمي‌كنم، نقطه ضعف است، اينقدر ضعف هست كه بارها ويراني آورده اما در خانواده گلس بزرگ شدن به من و زويي سبكي از زندگي داده كه خيلي دروني و براي خود باشيم. منظورم از دروني انزوا نيست، منظورم داشتن ارتباطات اجتماعي بسيار با خطوط مرزي بسيار پيچيده است. آدم كتبي‌ام تا شفاهي. سبك تربيت‌مان ( كه من اتفاقا دوستش دارم) زود مستقل‌مان كرد. آن سيبري درون كه مي‌گويند از اينجاست لابد. نمي‌دانم!

كارمند"سراي بهشت"( اسمش اينقدر ايدئولوگ و چندش‌آور است كه همين حالا كه دارم تايپ مي‌كنم هم تهوع گرفته‌ام ) زنگ زد ( به پدربزرگ زنگ زده و او هم شماره من را داده) كه دو تا از شيشه‌هاي آرامگاه شكسته و خواسته خبر بدهد كه اگر مايليم برويم و درستش كنيم. چند روزي مي‌روم آنجا براي كمي تنهايي و دست كشيدن به سر و روي" آرامگاه ابدي"خاندان؛ شيشه‌هايش را سفارش بدهم و آب و جارويش كنم. وقت دارم كه در سكوت آن قبرستان، شلوارم را بالا بزنم و پاهايم را توي جوي آب خنكش بگذارم. بروم ببينم پدر در گوش درخت‌هايش چه زمزمه مي‌كرده كه اينقدر قد كشيده‌اند. بروم سنگ قبرها را نگاه كنم و توي تنهايي خودم حدس بزنم كجاي اين مكعب مستطيل بزرگ جايم مي‌دهند؛ آرامگاه خانوادگي حداقل خوبي‌اش اين است كه با تقريب خوبي مي‌داني كجا چال‌ات مي‌كنند؛ زويي مي‌گويد وقتي بميري چه فرقي مي‌كند كجا دفن بشوي. راست مي‌گويد؟

۱۳۹۱/۰۵/۲۱

از ريختن‌ها


چطور موجودي است آدميزاد، كه گاه جان مي‌دهد اما حرف نمي‌زند! چه چيز از ابهامات اين هستي است كه گاهي مي‌نشيند روي لب‌ها و سكته مي‌دهد به هرچه بايد گفته شود؟! چطور مي‌شود كه عمري مي‌دود تا به‌دست بياورد و به نزديك دستاورد كه رسيد، مكث مي‌كند و برمي‌گردد و پاهاي آش‌و‌لاش از دويدن را تنها در خودش جمع مي‌كند! چيست اين دست پنهان كه تو را روي مسير رفته و رسيده، نگه مي‌دارد و لب‌هاي باز شده به‌گفتن را آرام مي‌بندد. نيروي اين حس كجاست كه اينقدر بي‌رحم و عظيم است، توان‌اش از كجا مي‌آيد كه تنها مجبورت مي‌كند خفه شوي و انبار كني و انبار كني و انبار كني.
سيندخت نيمه غايب‌ام امروز كه تمام عمر دويد تا ثريا را ببيند و وقتي ديد تنها كاري كه كرد پوست گرفتن چند ميوه بود و لبخند. نگفت كه چقدر دلش پرواز مي‌كرده از عشق، كه چه از دست داده، چه ساخته و چه ريخته تا اين لحظه. لال شدم! سيندخت لال‌شده‌ام روي كيبرد كه هرچه پرسيد از شوخي و جدي، نگفتم و ننوشتم و قورت دادم. ديدم چه فايده‌اي دارد. وقتي شنيدن، حس كردن نيست، چه فايده‌اي دارد ...  
      
از دروازه‌ي سيماني كه مي‌رفت تو، لحظه‌اي چشمش را بست. و بعد همه‌چيز دوباره همان بود كه بود؛ همه‌ي رفت و آمدهاي هميشگي، كيف و كلاسرها و گفت و گوي بي پايان راجع به همه‌چيز و خوش‌خيالي يا اميد كودكانه به كارهايي كه مي‌شد كرد. شايد چون آن جهان مدام گردنده‌ي بيرون به ظاهر قابل تغيير بود. اما روزي بالاخره آدم مي‌فهمد كه چه قدر سخت و خود گردان است .گرچه شايد هيچ‌وقت نفهمد كه چرا و چگونه!  (مراسم معارفه - حسين سناپور)