۱۳۹۱/۰۵/۰۴


برايش حليم خريدم با معجوني از مغزها و ادويه‌ها و روغن‌ها. بربري تازه هم خريدم؛ تند تند هم دويدم خانه تا بوي تازه از تنور درآمده‌اش از دست نرود! هر دو را داغ گذاشتم جلويش روي ميز. از صبح زود تا غروب يك بند نوشته بود. خانه پر بود از كاغذ. براي من حليم كشيد توي يك ظرف كوچك. من گفتم حالا گرسنه نيستم و شروع كردم به جمع‌كردن كاغذها و امتحان كردن دوست جديدم اسپري براق‌كننده چوب (خيلي مونيكا گلرطور). خانه پر از بوي حليم و چوب بود. نشستم زمين، كف زمين. چشم‌هايم را بستم و با سرخوشي كودكانه‌اي بو كشيدم. حس كردم خوشبختي بايد اين بو را داشته باشد. برگشتم و ديدم كه ظرف به‌دست ايستاده پشت سرم و مي‌خندد.

افتاده‌است توي سرم كه بروم كابل. خيلي وقت بود كه كرمش را توي كلاهم حس مي‌كردم و ناديده‌اش مي‌گرفتم. بچه هم كه نيستم بگويم جو ژورناليستي گرفته‌ام. ابعادش را سنجيده‌ام و دارم بالا و پايين مي‌كنم. با چند نفر هم مشورت كردم و نشستم روي كاغذ فرصت/ تهديد نوشتم، خيلي استراتژيك. برآيند توصيه‌ها روي نمودار اين بود كه ممكن است سال‌ها شاد زندگي كنم و ممكن هم هست ماشيني كه حامل من است خيلي كول برود روي يك مين جاده‌اي! گفتند كه گروگان‌گيري آنجا شوخي نيست بچه بازي نيست، يك مشكل امنيتي بزرگ است كه كميته پيگيري دارد از شدت فراواني كيس. گفتند حواست باشد طالبان جمع نكرده‌اند كه برود و ديگر نباشند ها! هستند. هنوز ايل و تبار دارند، فعالند. مذاكره هم مي‌كنند البته ولي سر هم مي‌برند. گفتند اما سرزمين بكري است كه به روحيه‌ات مي‌آيد. اينكه محمد آصف سلطان‌زاده‌ات را بگيري دستت و مقايسه كني، چاقت مي‌كند. قند ته دلت آب مي‌‌كند! موسيقي و كوه‌هايش براي ذهن خل مشنگ تو خوب است. مواد هم كه فت و فراوان !!! به آقاي پاريس كه موضوع را گفتم خيلي خونسرد گفت انتظار نداشته باش استقبال كنم اما دوست هم ندارم كه يك حسرتي ته دلت بماند و يك تجربه‌اي را كه دوست داري از دست بدهي اما تصميم گيرنده تويي طبعا. صبح زود كه داشتم حاضر مي‌شدم، ديدم با ملافه پيچيده به خودش مثل فيلم‌ها ايستاده كنار چارچوب در و خواب آلوده با چشم‌هاي نيمه‌بسته مي‌گويد روي حمايت من حساب كن. خب؟

با مرد فرديت دارم. خودمم. با او اول و دوم و سوم خودم هستم، براي خودم هستم و بعد در مرحله بعدش هم‌كاسه و هم‌خانه او. اين خوب است خيلي خوب است. بوي معجون حليم و چوب مي‌دهد اين رابطه.