۱۳۹۱/۰۴/۲۵


بعد از قضیه گم‌شدن حلقه ازدواج، کلا یک‌ چند‌روزی است که فلج‌ام رسما. گیج و گنگ و خیلی خنگ‌طورحتی. حس می‌کنم دست چپم قدرتش را از دست داده، عصب‌هایش خشک شده و توان برداشتن یک هلو را هم ندارد؛ اصلا اینقدر بی‌استفاده مانده که بايد ببندم و روي شانه‌ام بيندازمش. در این حد! من ؟ بله من. منی که هنوزهم توی تیم مجردها هستم از لحاظ ته ته دل. بله و این همان خانم کنارکارماست که مي‌فرمود "حلقه ازدواج خیلی هم فیلان نیست"( در زندگی وقت‌هایی هست که زیاد زر زر روشنفکری می کنیم ).
در حال حاضر خانم کنارکارما مشتمل بر یک رینگ گم کرده‌ي غمگین است که سه روز را در خانه بست نشسته و تنها کاری که کرده (به‌قاعده ایام تجرد) قهوه غلیظ نوشیدن و خوردن تركيبي از ماست و خيار و شويد بوده؛ یک سوتین نبسته‌ي لباس‌نخی گل و گشاد پوشیده‌ي منگ است ( آیا می‌دانستید مفهوم زندگی واقعی که فلاسفه از آن نام می‌برند، همانا نبستن سوتین است؟) که درست مثل گذشته سیگارش را با سیگارش روشن کرده و با غصه دوباره فرندز دیده. دوبار تمام خانه را تی کشیده و کتابخانه را گردگیری کرده و پاكت جاروبرقي را آناليز نموده و با اندوه کویتی‌پور گوش داده.
او خسیس نیست یا حداقل حلقه‌اش اینقدری گران نبوده که غبطه مالي از دست دادنش را بخورد؛ تنها قضيه اين است كه این رینگ ساده‌ي گرد برایش حاصل دوبار به‌دست آوردن و يك‌بار از دست دادن آقاي پاريس بوده؛ دوباری که دستش کرد و یک‌باری که مدتها جايي گذاشت كه نبيند. واكنش‌ها به‌اين قضيه هم در نوع خودش يونيك است: مادرمثل همیشه نسخه از قبل آماده "اون موقع که می‌گفتم فیلان ...." را پرزنت کرد. زوئی درحالی که داشت فیلم‌هایش را برمی‌داشت، با همان احساسی که در مورد مثلا هويج حرف می‌زند گفت "يه حلقه بوده ديگه"! آقای پاریس هم بسته‌هاي پیشنهادي خودش را روي ميز گذاشت: می‌توانیم از روي حلقه من دوباره بسازیم، می‌توانیم برویم يك جفت حلقه جدید بخریم و وقتی قیافه نابود من را دید، خیلی عاقل اندر سفیه نگاهم کرد و گفت می‌توانیم کریم خان را از يك‌ور دیگر بالا بیاییم که چشم‌مان به حلقه‌ملقه‌ها نيفتد، مي‌توانيم خودكشي دونفره كنيم يا برويم تمام نوادگان جواهريان و مظفريان و ساعتچي را به رگبار ببنديم؛ پايه‌اي ؟!

خانم كناركارما هستم،The Lord of the Rings  !