۱۳۹۱/۰۴/۲۱

از نسبيت‌ها


خيلي راحت و خودماني توي خانه‌ام قدم مي‌زند؛ انگار خانه خودش است. مي‌رود سروقت كتاب‌ها و موزيك‌ها و كاغذهاي روي ميز. توي آشپزخانه‌ام. چاي دارچيني مي‌ريزم و مي‌بينم كه يك چيزي را هم مي‌خواند و مي‌خندد با خودش (فارسي كه بلد نيست!). قبلش هم از عكس‌ها و نوت‌هاي روي يخچال پرسيده بود و عكس گرفته بود؛ يكي دو تا هم از من روي كاناپه يا كنار كتابخانه – كتابخانه حالا اسمش به‌خودش مي‌آيد؛ حالا كه كتاب‌هاي آقاي پاريس هم آمده يك‌چيز دوست‌داشتني شده براي خودش پدرسوخته! – من سراپا سفيد پوشيده‌ام با شال روي سرم. قبلش هم برايش توضيح دادم كه لطفا عكس‌ها با روسري. درك هم كرد طبعا كه حوصله گرفتاري‌ بعدش را ندارم (و البته ما همه‌مان پايش كه بيفتد محافظه‌كاران چندش‌آوري مي‌شويم). بعد حرف‌ها شروع شد و به خودم كه آمدم سه ساعت تمام بود كه چايي و كيك مي‌خورديم و حرف مي‌زديم (بماند كه از مهمانم بيشتر كيك خوردم!)   
چندتا از نوشته‌هايم طي اين سالها را گذاشت جلويم و يكي دو تا ترجمه انگليسي از بلاگ را هم چيد كنارش. با انگشت ضربه زد بهشان و گفت اين دو نفر هيچ (سه بار گفت هيچ) شباهتي به‌هم ندارند جريان چيست!؟ ايني كه اينجا خيلي رسمي و اتوكشيده مثلا از تحولات خاورميانه نوشته يا از كابينه جديد كنگو، همين است كه اينجا دو پاراگراف تمام از احساسش به شكلات يا پيرهن نخي گفته؟! تو چطور موجودي هستي؟ اين را خيلي جدي پرسيد، اينقدر كه چند ثانيه لال شدم. گفتم آن كارم است و اين شكل زندگي‌ام خب. گفت مگر مي‌شود بينشان اين همه مرز باشد؟ در قامت اسماعيل در قربانگاه، گفتم خب انگار شده ولي نه به‌عمد! گفت پس چرا من اينطوري نيستم؟ گفتم متر و قيچي‌هاي شما اينجا اصلا معيار نيست. شما جايي زندگي كرده‌اي كه چيزي ما به ازاء ندارد. هرچه داري با داشتن چيز ديگر نابود نمي‌شود. گفتم تو اگر امروز ژورناليست هستي و فردا پنج دقيقه توي استريپ‌كلاب باشي، پس‌فردا هنوز ژورناليستي و هيچ اتفاق خاصي رخ نمي‌دهد. اينجا اينطور نيست، فاصله دنياي ذهني بيرون و درون خيلي است. گفتم بيست و چهار ساعت ما خيلي نسبي‌تر از شماست و براي همين بلاگ براي من يك پاساژ است براي رهايي از خود جغرافيايي، روزنامه‌نويسي، خبر فوري و پاليسي. گفتم براي همين توي بلاگ، فيس‌بوك و جمع‌ها كلمه‌اي از كارم نيست.

 دوربين و بند‌وبساطش را كه برمي‌داشت، گفت تصويرت توي ذهنم زني بود زيبا با لباس تيره، موهاي بلند و عينك روي چشم. خنديدم و گفتم پس خيلي نااميد شديد؟ خنديد و گفت اين نسبيت كه گفتي، اينجا انگار اينقدر هست كه زني را ببينم كه وقتي از محل كارش بيرون مي‌آيد روسري سرش مي‌كند، قبل از مصاحبه كيك مي‌پزد و لابد بعدش هم مي‌رود تا لباس اتو كند. گفتم نه حتي خيلي نسبي تر، بايد بروم براي باغچه تفرش كود بخرم، مي‌دانيد از كدام‌ها؟ از آن كودهاي خيلي سياه بدبو.