۱۳۹۱/۰۴/۱۸

از ناگهاني‌ها


بعد از چهارهزارسال برگشتم به‌جمع‌شان/مان. چرا؟ چون كشيده‌بودم بيرون از تجمع دونفر و بيشتر، خيلي خودخواسته و خيلي براي خود دليل‌داشته. يك‌جوري انگار ديگر حواسم نبود. رفته بودم توي باغ خودم و سرم گرم گل و گياهم بود! اضطراب مي‌گرفتم، وقتي جمع مي‌شديم. به‌همه گوش دادن و مديريت كردن يك توان زيادي مي‌خواست كه نداشتم انگار. مادربزرگي كه منم يكهو مشاعرش از كار افتاد و نخواست كه ديگر مبصر جلسات باشد. اين بود كه كشيد كنار و رفت توي خاكي با ده تا سرعت؛ هي بغل‌دستي‌هايش را ديد كه دارند توي آزادراه لايي مي‌كشند، بوق مي‌زنند اما شانه خاكي منتهي‌اليه سمت راست را انتخاب كرد و رفت جلو. رفت توي تنهايي خودش و كاناپه‌اش .
جمعه بعد از كوه و بعد از يك خواب طولاني كرخت‌كننده، خانم كناركارما بلند شد و خيلي اتوماتيك وار دوش گرفت و شال سفيد را روي سرش انداخت و خيلي جلوتر از آقاي پاريس جلوي در ايستاد. آقاي پاريس ظاهرش را حفظ كرد كه يعني خيلي هم اتفاق مهمي نيست اما چشم‌هايش داد مي‌زد كه نه بابا! يك سكوت خيلي خوبي هم با اسانس بي‌بي‌كينگ توي ماشين از مدرس تا جلوي در خانه مقصد حاكم بود (اصلا من عاشق همين نپرسيدن‌هايش هستم) كه اصلا يادم بيندازيد يك‌بار در موردش بنويسم؛ اينكه يك‌وقت‌هايي راجع به‌ يك‌چيزهايي حرف نزدن خيلي آرماني و عالي است!
حالا از اين نمي‌خواهم بنويسم كه وقت ورودم همه شوكه شدند طبعا، از اين هم نمي‌خواهم بنويسم كه بعد از داستان‌خواني آقاي نويسنده و دورخواني بچه‌ها اگر مي‌گفتند از كل جلسه يك جمله، يك جمله به‌دلخواه بگو هم يادم نبود، از بس كه فقط توي نخ همه بودم و داشتم نمودار چهارسال نديدن‌شان را توي سرم رسم مي‌كردم. مي‌خواهم از اين بگويم كه آدم گاهي يك‌جايي از زمان توي خودش گير مي‌كند دليل هم دارد ها! بعد شروع مي‌كند به‌حفر كردن. هي حفر مي‌كند، حفر مي‌كند و آخر سر هم از نيويورك مثلا، سر‌در‌نمي‌آورد؛ ته تهش همان مزرعه هويج است! و محصولش مي‌شود يك بازه‌زماني كاملا متعلق به خود كه لزوما بد هم نيست، يك چيزهايي دست آدم را مي‌گيرد. اما خب يك چيزهايي هم از دست مي‌رود! مثلا نمي‌گذارد آن تاريخ طولاني دوست‌داشتن كساني را كه واقعا برايشان مهم هستي را ببيني يا به‌خاطر بسپري، پروسه مادر شدن آن‌يكي را حس كني يا بفهمي كي كنار گوش فلان دوست خاكستري شد. متقابل هم هست البته يعني اين فرصت را از بقيه هم گرفته‌اي.

ديدم چقدر دلم دست‌پخت اين ميم را مي‌خواسته و شوخي‌هاي آن ميم ديگر را؛ ديدم چقدر دلم تنگ شده بوده براي بغل كردن الف. ديدم چقدر دلم مي‌خواهد با سين فقط خشك و رسمي دست ندهم، مثل سابق باشم و با نون دوباره مثل قديم‌ها از فلان آهنگ بگويم و بلند بلند بخندم. دلم خواست كه دوباره جين و تيشرتم را بپوشم و مثل قديم قديم‌ها صورت‌جلسه بنويسم و جلوي اسم غايبين غ بگذارم و غر بزنم ...