۱۳۹۱/۰۴/۰۷


خريدها را تندتند جابجا مي‌كنم. يك نوت هم مي‌نويسم، مي‌چسبانم روي يخچال كه گل يادمان نرود. يك دست به‌تلفن و يك دست به‌ هم‌زدن سوپ؛ دوست ندارم غليظ شود. برنج را چرا زودتر خيس نكردم؟! دسته‌هاي سبزي را از بالاي نخ قيچي مي‌كنم و هل مي‌دهم توي سينك. شليل‌ها را برق مي‌اندازم كه برود بغل دست گيلاس؛ جناب گيلاس. دو تا را با هم مي‌چپانم توي دهنم. بعد يكهو جيغ مي‌زنم كه آن عود نه! آن يكي. زنگ مي‌زنم بي‌بي براي كيك كه خيالم راحت باشد توي راه هستند. بادمجان‌هاي كبابي را هم زودتر بكوبم كه آب نيندازند. آن‌ور پياز‌داغ‌هاي عزيز آماده و رنگ طلا گرفته، زيرش خاموش شود كه بي‌موقع لنگم نگذارد. به‌يكي مي‌گويم ماشين را عقب‌تر بزند و يكي هم بنشيند براي بار هزارم ليست كند كسي اسمش از دعوتي‌ها قلم نيفتاده باشد ( يك‌بار هم گفتي تو سپيده "درباره‌ي الي" هستي؟ مادر همه هستي، خواهر همه هستي؟  هركس هركاري دارد با تو است؟ از طراحي تا اجرا؟! – هركي مريض ميشه سپيده! مسافرت ميخواد بره سپيده! زن، زن ميخواد بگيره سپيده! ). گوشي به‌دست به آدرس دادن وسط آن همه برو و بيا، مي‌روم توي اتاق‌خواب و مي‌ايستم جلوي كمد لباس‌ها. به‌سرعت انتخاب ‌مي‌كنم؛ بلوز دامني راحت و آزاد براي جولان‌دادن طولاني و مستي شبانه. جلوي آينه مي‌ايستم؛ از معدود دفعاتي است كه ابروهايم باب ميل است و به آرايشگر غر نزده‌ام! مداد سياه، از بازمانده‌هاي آرايشي‌ام را برمي‌دارم و خط چشم مي‌كشم. بعد با دست كمرنگش مي‌كنم. برق لب هم كنارش با عطر و حلقه و انگشتر و بقيه مخلفات و تمام. زل مي‌زنم به‌خودم.

حال ته دلم چطور است؟ خوب است، سلام مي‌رساند.