۱۳۹۱/۰۴/۰۳


بدوالورود تصادف كردم! يك راننده احمق كوچه را يك‌طرفه آمد و شاخ به شاخ سپر و گلگير و چراغ و فلاپ چرخ شاگردم به‌فاك رفت! ماشينم گيركرده‌بود زير بدنه كاميون ِالاغ و داشت جان مي‌كند. دستي را كه كشيدم، هنوز همايون شجريان توي ماشينم داشت هاي‌هاي مي‌كرد و چنگ ‌مي‌زد به‌دلم. بيرون آمدم و هرچه فرياد هست نه بر سر آمريكا كه بر سر راننده زدم. سليطه‌بازي در‌آوردم و زنگ زدم به پليس. چهل دقيقه طول كشيد. دوباره زنگ زدم و گفتم كه علاوه بر تصادف يك خانمي هم حجابش مورد دارد گفتم بگويم شايد زودتر برسيد! بله حجاب اينجا حتي گوهر درون فيلان نيست، كاتاليزور است. آمدند. مقصر صد ‌درصد بود راننده طبعا. من هنوز داد مي‌زدم. خودم مانده بودم اين دادها منبعش از كجاست! افسر گفت: خانم مسلط باش به خودت. گفتم نمي‌توانم. فحش دادم به در، به ديوار، به كاميون، به عمه هركه مي‌شناختم و نمي‌شناختم! شده بودم شبيه كانال‌هاي اپوزيسيون كه همه‌چيز را به آخوندها وصل مي‌كنند. به آخوندها هم فحش دادم! من؟ بله من! آن هم در بدو ورود! افسر گزارش ننوشت. گفت خطاي صد ‌درصد بوده و اگر بيمه بامبول درآورد، زنگ بزند به من كه فلاني هستم. كله صبح رفتم بيمه. كارشناس تصادفات نان نخورده بود حال نداشت گزارش بنويسد. من هي موارد را يادآوري مي‌كردم كه بنويسد ! گفتم دو سال بخشودگي ثالث و بدنه دارم تلويحا گفت به‌كفشت چون بخشودگي شامل شخص مي‌شود و نه وسيله. گفتم بله به كفشم به تهِ تهِ كفشم! گفت اين سه قلم بخر، بردار بيار با فاكتور و هزينه‌ات هم اينقدر تومن كه بيمه مي‌دهد سگ‌خور. قيمت صافكاري خود بيمه كه سر گردنه بود رسما. رَم كردم و دست رفت به‌دامن اين و آن و فاميل و دوست. الان كه با شما صحبت مي‌كنم ماشين نازنينم، تاج سرم، رفته يك‌جايي سمت هروي كه خوب شود، جراحي شود و پايش را جابيندازند و پانسمانش كنند.

خانم كنار كارما حالا برگشته خانه؛ از روي پله‌هاي ورودي عر‌ زده تا لباس‌هايش را درآورده بعد مثل توي فيلم‌ها افتاده روي تختخواب و دوباره اينقدر زار زده تا چشم‌هايش سوخته؛ ادامه سكانس هم توي حمام بوده، زير دوش و خيلي هنري. حتي حوله به‌خودش پيچيده سيگار روشن كرده و با موهاي خيس وزوزي شده هم صحنه را درام و اروتيك كرده. بله اين همان خانم كنار ‌كارما است كه چند ساعت پيش، از سليطه‌بازي خيابان را روي سرش گرفته بود چراكه پاره تنش را آش‌و‌لاش كرده‌‌اند، چراكه روي كتاب‌ها و ماشينش عجيب خسيس است، چراكه موجودي است براي داد و بيداد كردن بيرون و خون گريه كردن درون.

به آقاي تعميرگاه گفتم راستش را بگويد من طاقت شنيدنش را دارم، گفت مي‌شود مثل روز اولش. قول داد، قول .