۱۳۹۱/۰۳/۲۷

من و تو و شرلوك و عيسي


يك چشم اشك و يك چشم شرلوك، حواسم به روبروست. حواس او اما الان، جمع اشك‌هاي چشم راست من و سكانسي است كه شرلوك دارد لباس واتسون را مرتب مي‌كند تا به محراب كليسا برسد. حتي وسط اينكه آهسته اشك چشم سمت راست من را با انگشت پاك مي‌كند، مي‌شنوم كه آرام، انگار كه فقط با خودش باشد به واتسون مي‌خندد و مي‌گويد: چه كول و ادامه جمله‌اش معطوف من مي‌شود كه: اِ اِ تقصير تو نيست كه! من چاي توي دستم، با چشم سمت چپ به سمت هلمز كه سوار قطاري به مقصد برايتون است نگاه مي‌كنم و چشم راست را به‌هم مي‌زنم كه اشك بچكد، تمام شود.
يك‌‌جور شهيدي شده‌ام اين چند ماه گذشته از بعد از آن سلف‌-كانفس‌هاي خودخواسته در آن كليساي دونفره كه خواستم - خودم خواستم - خيلي مطمئن، مسئوليت همه چيز هرچه بوده، درست يا غلط را به عهده بگيرم. از همان ثانيه به اينور اشك‌هايم ديگر براي خودشان مي‌آيند و مي‌روند؛ فقط كافي است نوايي از جايي بيايد و اشك‌ها سرازير شود از حاج صادق آهنگران فرض كنيد تا جان لنون.

 براي بار دوم است كه شرلوك مي‌بيند با همان هيجان و همان كودكي. مرد را دوست دارم. آنطور كه بخشيد و شروع كرد و دوباره ايمان آورد، تحسين‌برانگيز بود؛ من اما كماكان همان شهيدم همان كه تاج تيغ روي سرش گذاشت و كنار صليب ايستاد فرقي هم نمي‌كند كه تهران باشم يا پاريس يا جلجتا.