۱۳۹۱/۰۲/۲۷

حتي همان‌وقتي كه سرم را به‌نشانه تاييد تكان دادم هم، ته‌اش را مي‌ديدم. آخرش اينقدر برايم شفاف بود كه انگار عكسي از آن را آويخته‌ام جايي ميان خانه. رمان ناتمامي كه من بودم حالا از نقطه اوجش گذشته و خواننده، كم‌كم سرنوشت قهرمان‌ها را حدس‌زده. دلم يك‌جايي كنار چمدان و عكس‌هاست. غرهايم را قبلا زده‌ام، مشت‌هايم را هم كوبيده‌ام. خوبم و البته كه مفهوم نسبيت جهان را از توضيح نجات داد.