۱۳۹۱/۰۲/۲۴

به صندلي تكيه داده‌ام و خم شده‌ام تا منتهي‌اليه عقب تا هرجا كه جا دارد اما واژگون نمي‌شود. دم‌نوش بابونه، داغ، توي دستم. پاها را ول‌كرده‌ام براي خودشان روي ميز، روي كاغذها، كنار بشقاب نيم‌خورده قارچ‌و‌مرغ ديشب، خيلي بي‌خيال‌طور با يك تيشرت سفيد فقط، مجله فيلم در دستم است و قسمت فرندز را مزه‌مزه مي‌كنم.
سكوت كامل با كمي نوربه‌داخل تابيده. فقط باد است كه گاهي خيلي خجالتي مي‌پيچد لاي پرده و حركتي خلق ‌مي‌كند. امپراطوري تخت را رها كرده‌ام و با تقريب خوبي بهترم. ديگر اشك نيست فقط گاهي كه دقت كني شايد موج كمرنگ غمي را ببيني كه براي لحظاتي توي خانه مي دود، قدم مي‌زند. چمدان با درباز آن گوشه است و تنها چيزي از اجزاء اين خانه است به‌گمانم كه از طوفان ديشب سربلند بيرون آمده ...