۱۳۹۱/۰۳/۰۸

از دلتنگي‌ها

مي‌داني دلم چه مي‌خواهد؟ دلم مي‌خواهد همه چيز برگردد به عقب. اينقدر عقب تا برسد به مرداد هشتاد و چهار. بعد همه‌چيز آهسته بشود، آهسته و آرام، كند و اسلوموشن مثل ظهرهاي كش‌دار ِنرم آن موقع. كرخت اصلا، كرخت و خوب. من بنشينم توي اتاق بچگي‌هايم، باد بپيچد لاي درخت‌هاي باغچه. بوي سيرداغ از آشپزخانه مامان بيايد و كارما شربت بهارنارنجش را هم بزند. فقط همان خانه، خانه‌ام باشد. همان اتاق، اتاقم. موهايم بلند باشد و دم‌اسبي شود بالاي سرم. بعد زمان بايستد. من دستم را دراز كنم سمت نوكياي قديمي روي ميز، برش دارم و تكست بدم: نه! همين يك كلمه را بنويسم و گوشي را تا ابد خاموش كنم. يك پيرهن نخي ارزان تايلندي رنگارنگ بپوشم و توي بغل بابا بنشينم و ديگر به هيچ چيز، هيچ چيز، هيچ چيز فكر نكنم.

چطور موجودي است آدميزاد كه حاضر است جان بكند تا جلو بيفتد اما نمي‌تواند حدس بزند وقت‌هايي پيش‌خواهد آمد كه حاضر است همه دار و ندارش را بدهد و به‌گذشته، به همان چيزي كه روزي قانعش نمي‌كرد، برگردد.