۱۳۹۱/۰۲/۱۶

آدم‌ها و كتاب‌ها و ...


من از آن‌دست آدم‌هايي هستم كه نمايشگاه كتاب مي‌روم كه رفته باشم؛ انگار اسلحه گذاشته‌اند پشت سرم. اصلا هم از اين‌كار لذت نمي‌برم. من آدم كتابفروشي‌ام يعني بايد بروم توي كتابفروشي‌هاي موردعلاقه‌ام، قدم بزنم، بگردم، بريزم، بپاشم، با كتابفروش گپ بزنم، چهارتا دوست و آشنا ببينم، بعد كتاب بخرم و برگردم. يعني مدل كتاب خريدن‌ام اينطوري است؛ براي همين زوئي عميقا معتقد است كتاب خريدن من عين "لات بازي" است. هست لابد! براي همين هم نمايشگاه كتاب هيچ رغبتي توي دلم ايجاد نمي‌كند. اصلا اين هجوم جمعيت و كيسه‌ها و اينكه بروم دم كانتر يك غرفه و داد بكشم تا فروشنده بشنود و بگويد دارد يا ندارد و من بشنوم و بلندگوي سالن اذان پخش كند و هي مقدم ورود فلاني را تبريك بگويد و هي گاج و قلم‌چي توي جيبم بروشورهاي كتاب كنكور فرو كند، سراسيمه‌ام مي‌كند. چرايش شايد بخاطر اين باشد كه من فعل كتاب خريدن را از بچگي و از كتابفروشي كامران و بعدا وحيد ياد‌گرفتم؛ صبح تا شب آنجا بوديم، توي كتابفروشي‌‌شان عملا زندگي مي‌كرديم، معاشرت اصلا،عاشق مي شديم حتي و مهماني مي گرفتيم. در دوره‌‌ي تين‌ايجري كه فلان‌جاي از خانواده مستقل شدن را مي‌خواستيم پاره كنيم و پول نداشتيم، حتي يادم است كه كليدر را از كامران قسطي خريدم. رابطه‌ام با كتاب‌ها اينطوري بوده از ازل تا الان. براي همين وقتي حالا هرسال وارد نمايشگاه كتاب كه مي شوم دست و پايم را گم مي‌كنم، پنج دقيقه اي يك‌بار دستشويي دارم و بيشتر آدم‌ها را نگاه مي‌كنم تا كتابها ... 


سال پيش اين موقع يعني دقيقا وقت برگزاري نمايشگاه كتاب، ايران نبودم. يادم هست با هركه تلفني و چتي حرف مي‌زدم از نمايشگاه مي‌پرسيدم. حس بدي داشتم كه نيستم. حس مي‌كردم بخشي از هويتم آنجا توي نمايشگاه كتاب جا مانده كه انگار از همه عقب ترم! يادم هست حتي كه يك‌روز زير‌باران وحشتناك، آبجو به‌دست، فاصله دانشگاه تا خانه Behic را پياده آمدم و گريه كردم بخاطر نبودنم! وقتي رسيدم، Behic يك گوشش را سوراخ كرده بود و نگيني بنفش رنگ كاشته بود تويش. وقتي نگاهش كردم، گفت خوشگل است؟ گفتم اوهوم ولي دخترانه است! گفت شرط‌بندي كرده و باخته و بايد سوراخش مي‌كرده! رفتم دم پنجره نشستم و نگاهش كردم؛ فكر كردم اين آسودگي توي خون اينها از كجاست، اين ريلكس بودني كه دنيايشان را روي تخم چپ نگه مي‌دارد، فكر كردم چه جهان- وطن هستند واقعا و چه با ثانيه‌هايشان زندگي مي‌كنند. ديدم من، چه موجود مفلوك غريبي هستم كه اينجا هم دلتنگ نمايشگاه كتابي مي‌شوم كه كتاب‌هايش سانسور شده و آدم‌هايش غمگين‌اند. ديدم عاشق تصويرهولناكي هستم كه صبح تا شب از آن فرار مي‌كنم اما طاقت دوري‌اش را ندارم. ديدم موجود مفلوكي هستم كه غربت را با خودم، روي شانه‌هايم حمل مي‌كنم !