۱۳۹۱/۰۳/۰۸

از دلتنگي‌ها

مي‌داني دلم چه مي‌خواهد؟ دلم مي‌خواهد همه چيز برگردد به عقب. اينقدر عقب تا برسد به مرداد هشتاد و چهار. بعد همه‌چيز آهسته بشود، آهسته و آرام، كند و اسلوموشن مثل ظهرهاي كش‌دار ِنرم آن موقع. كرخت اصلا، كرخت و خوب. من بنشينم توي اتاق بچگي‌هايم، باد بپيچد لاي درخت‌هاي باغچه. بوي سيرداغ از آشپزخانه مامان بيايد و كارما شربت بهارنارنجش را هم بزند. فقط همان خانه، خانه‌ام باشد. همان اتاق، اتاقم. موهايم بلند باشد و دم‌اسبي شود بالاي سرم. بعد زمان بايستد. من دستم را دراز كنم سمت نوكياي قديمي روي ميز، برش دارم و تكست بدم: نه! همين يك كلمه را بنويسم و گوشي را تا ابد خاموش كنم. يك پيرهن نخي ارزان تايلندي رنگارنگ بپوشم و توي بغل بابا بنشينم و ديگر به هيچ چيز، هيچ چيز، هيچ چيز فكر نكنم.

چطور موجودي است آدميزاد كه حاضر است جان بكند تا جلو بيفتد اما نمي‌تواند حدس بزند وقت‌هايي پيش‌خواهد آمد كه حاضر است همه دار و ندارش را بدهد و به‌گذشته، به همان چيزي كه روزي قانعش نمي‌كرد، برگردد.



۱۳۹۱/۰۲/۲۷

حتي همان‌وقتي كه سرم را به‌نشانه تاييد تكان دادم هم، ته‌اش را مي‌ديدم. آخرش اينقدر برايم شفاف بود كه انگار عكسي از آن را آويخته‌ام جايي ميان خانه. رمان ناتمامي كه من بودم حالا از نقطه اوجش گذشته و خواننده، كم‌كم سرنوشت قهرمان‌ها را حدس‌زده. دلم يك‌جايي كنار چمدان و عكس‌هاست. غرهايم را قبلا زده‌ام، مشت‌هايم را هم كوبيده‌ام. خوبم و البته كه مفهوم نسبيت جهان را از توضيح نجات داد.

۱۳۹۱/۰۲/۲۴

به صندلي تكيه داده‌ام و خم شده‌ام تا منتهي‌اليه عقب تا هرجا كه جا دارد اما واژگون نمي‌شود. دم‌نوش بابونه، داغ، توي دستم. پاها را ول‌كرده‌ام براي خودشان روي ميز، روي كاغذها، كنار بشقاب نيم‌خورده قارچ‌و‌مرغ ديشب، خيلي بي‌خيال‌طور با يك تيشرت سفيد فقط، مجله فيلم در دستم است و قسمت فرندز را مزه‌مزه مي‌كنم.
سكوت كامل با كمي نوربه‌داخل تابيده. فقط باد است كه گاهي خيلي خجالتي مي‌پيچد لاي پرده و حركتي خلق ‌مي‌كند. امپراطوري تخت را رها كرده‌ام و با تقريب خوبي بهترم. ديگر اشك نيست فقط گاهي كه دقت كني شايد موج كمرنگ غمي را ببيني كه براي لحظاتي توي خانه مي دود، قدم مي‌زند. چمدان با درباز آن گوشه است و تنها چيزي از اجزاء اين خانه است به‌گمانم كه از طوفان ديشب سربلند بيرون آمده ...  

۱۳۹۱/۰۲/۲۰


اينقدر حالم بد بود، اينقدر، كه به شكل خود‌معرف به سمت اتاق پزشك آفيس راهنمايي شدم. فشار كه تقريبا نداشتم و از بس بالا آورده‌بودم، حس مي‌كردم گلويم زخمي‌شده. دكتر هم كه خدا خيرش بدهد، نه گذاشت و نه برداشت و پرسيد كه تست حاملگي دادي؟ من، من بيست ثانيه مبهوت نگاهش كردم و گفتم نه! گفت چرا؟ گفتم چون حامله نيستم. گفت از كجا اينقدر مطمئني؟ خب مي‌دانيد واقعا اين چيزها را توضيح دادن خيلي سخت است يا حداقل براي من خيلي سخت است؛ نقطه ضعفم دقيقا همينجاهاست يعني حاضر بودم با آن وضع، دلايلم را در دو صفحه پشت و روي آ‌چهار كتبا برايش بنويسم و شفاها در موردش صحبت نكنم! از اتاقش كه آمدم بيرون اينقدر آب پاكي ريخته‌بود روي دستم كه نشستم كف آسانسور و زار زدم و به خدا اگر بدانيد زار زدن چيست؟
سه‌روز استراحت‌مطلق يعني فقط بروم دستشويي نهايتا و بر‌گردم به رختخواب و آمپول تقويتي و مايعات فراوان كنارش به عنوان دسر. از وضعيت آب‌‌و‌هوايي‌ام هم اگر خواسته باشيد دو كيلو از ديروز كم كرده‌ام و رنگ ديوارها هستم. حالت تهوع امانم را بريده و درد ولم نمي‌كند. اين‌ها به درك! در تمام اين‌مدت كه چشم‌هايم را مي‌بندم، فكر مي‌كنم كه سقط‌كردن چه كار غم‌انگيزي است! نه از بابت اعتقادات و اين مزخرفات و نه از بابت درد جسمي و گرفتاري‌هاي قبل و بعدش، بيشتر از اين بابت كه كلا غم‌انگيز است و من اصلا نمي‌توانم اين غم‌انگير بودن را الان توضيح بدهم كه يعني از چه بابت! كلا يك پروسه غم‌بار است؛ مخصوصا كه عدد مادر شدن و مسئوليت و اين حرفها هم نباشي يعني كلا اين مادرانگي كه مي‌گويند و مي‌نويسند را تا به حال حس نكرده‌باشي و يعني اصلا وقتي هنوز خودت تكليفت با زندگي معلوم نيست چطوري به يكي ديگر تكليف بدهي، بعد هم اين تنهايي دائمي (نه حالا حتما فيزيكي)، كم چيزي نيست؛ اينكه زندگي‌ات اينقدر پروازي و روي هوايي باشد كه توان دو دو تا چهارتاي روي زمين را نداشته‌باشي. خب پس اصولا اين اشك‌ها براي چيست؟! دقيقا براي اين است كه اين پروسه اصلا، اصلا شباهتي به فيلم‌ها و سريال‌ها ندارد. اصلا اينطوري كه هاليوود- جام‌جم نشان مي‌دهند كه حس جنايت داري، نيست. نه فيلم‌ها دروغ مي‌گويند لامصب‌ها! غم‌اش يك‌طوري عميق و روحي است. انگار كه مثلا دزدكي پاك‌كن همكلاسي‌ات را برداشته‌باشي يا زده‌باشي يكي از بنفشه‌هاي مادربزرگ را كه عاشقش بوده بشكني. غصه‌اش اينطور چيزي است، به‌همين ملويي و به‌همين غم‌باري. 



واضح و مبرهن بود كه حامله نبودم، واضح و مبرهن بود كه دليل حالم از آلودگي هوا است و واضح و مبرهن بود كه استراحت كم و گرمازدگي پيش از موعد، تشديدش كرده بود ...

۱۳۹۱/۰۲/۱۶

آدم‌ها و كتاب‌ها و ...


من از آن‌دست آدم‌هايي هستم كه نمايشگاه كتاب مي‌روم كه رفته باشم؛ انگار اسلحه گذاشته‌اند پشت سرم. اصلا هم از اين‌كار لذت نمي‌برم. من آدم كتابفروشي‌ام يعني بايد بروم توي كتابفروشي‌هاي موردعلاقه‌ام، قدم بزنم، بگردم، بريزم، بپاشم، با كتابفروش گپ بزنم، چهارتا دوست و آشنا ببينم، بعد كتاب بخرم و برگردم. يعني مدل كتاب خريدن‌ام اينطوري است؛ براي همين زوئي عميقا معتقد است كتاب خريدن من عين "لات بازي" است. هست لابد! براي همين هم نمايشگاه كتاب هيچ رغبتي توي دلم ايجاد نمي‌كند. اصلا اين هجوم جمعيت و كيسه‌ها و اينكه بروم دم كانتر يك غرفه و داد بكشم تا فروشنده بشنود و بگويد دارد يا ندارد و من بشنوم و بلندگوي سالن اذان پخش كند و هي مقدم ورود فلاني را تبريك بگويد و هي گاج و قلم‌چي توي جيبم بروشورهاي كتاب كنكور فرو كند، سراسيمه‌ام مي‌كند. چرايش شايد بخاطر اين باشد كه من فعل كتاب خريدن را از بچگي و از كتابفروشي كامران و بعدا وحيد ياد‌گرفتم؛ صبح تا شب آنجا بوديم، توي كتابفروشي‌‌شان عملا زندگي مي‌كرديم، معاشرت اصلا،عاشق مي شديم حتي و مهماني مي گرفتيم. در دوره‌‌ي تين‌ايجري كه فلان‌جاي از خانواده مستقل شدن را مي‌خواستيم پاره كنيم و پول نداشتيم، حتي يادم است كه كليدر را از كامران قسطي خريدم. رابطه‌ام با كتاب‌ها اينطوري بوده از ازل تا الان. براي همين وقتي حالا هرسال وارد نمايشگاه كتاب كه مي شوم دست و پايم را گم مي‌كنم، پنج دقيقه اي يك‌بار دستشويي دارم و بيشتر آدم‌ها را نگاه مي‌كنم تا كتابها ... 


سال پيش اين موقع يعني دقيقا وقت برگزاري نمايشگاه كتاب، ايران نبودم. يادم هست با هركه تلفني و چتي حرف مي‌زدم از نمايشگاه مي‌پرسيدم. حس بدي داشتم كه نيستم. حس مي‌كردم بخشي از هويتم آنجا توي نمايشگاه كتاب جا مانده كه انگار از همه عقب ترم! يادم هست حتي كه يك‌روز زير‌باران وحشتناك، آبجو به‌دست، فاصله دانشگاه تا خانه Behic را پياده آمدم و گريه كردم بخاطر نبودنم! وقتي رسيدم، Behic يك گوشش را سوراخ كرده بود و نگيني بنفش رنگ كاشته بود تويش. وقتي نگاهش كردم، گفت خوشگل است؟ گفتم اوهوم ولي دخترانه است! گفت شرط‌بندي كرده و باخته و بايد سوراخش مي‌كرده! رفتم دم پنجره نشستم و نگاهش كردم؛ فكر كردم اين آسودگي توي خون اينها از كجاست، اين ريلكس بودني كه دنيايشان را روي تخم چپ نگه مي‌دارد، فكر كردم چه جهان- وطن هستند واقعا و چه با ثانيه‌هايشان زندگي مي‌كنند. ديدم من، چه موجود مفلوك غريبي هستم كه اينجا هم دلتنگ نمايشگاه كتابي مي‌شوم كه كتاب‌هايش سانسور شده و آدم‌هايش غمگين‌اند. ديدم عاشق تصويرهولناكي هستم كه صبح تا شب از آن فرار مي‌كنم اما طاقت دوري‌اش را ندارم. ديدم موجود مفلوكي هستم كه غربت را با خودم، روي شانه‌هايم حمل مي‌كنم !