۱۳۹۱/۰۱/۲۰

غرق شدن ميان كلمه‌ها، ميان يادآوري‌ها و شماتت‌ها و چينش مدام و پلان به پلان وجدان‌ات جلوي صورت‌ات چنان گالر‌ي‌طور با صداي بنگ بنگ ضربدار ِ " بِكِش، حقته " يك توان صد‌چنداني لازم دارد كه من ندارم !

يك‌بار شد يكي دوربين بردارد برود آن‌ور خط، از آن كسي كه قطع مي‌كند هم فيلم بگيرد كه چه بر سرش رفته كه گوشي را تق كوبيده سمت ديوار؟ از يك جايي به بعد همه كارگردان‌ها فقط آدم اين‌وري را نشان مي‌دهند كه با تعجب زل زده به گوشي و هي الو الو مي‌گويد. انگار آن‌وري آدم نبوده، دل نداشته؛ انگار آن‌ور خط ِقطع كننده گناهكار از يك جايي به بعد اصلا وجود نداشته، مهم نبوده، گرد و غبار روي بخاري و يخچال بوده ...