۱۳۹۱/۰۱/۱۶

از تراپي‌ها

دكتر قاف را همينطوري الكي الكي توي جوي آب پيدا نكردم! كلي سرچ كردم (كرديم)؛ درست از وقتي كه اولين كابوس‌هاي شبانه من سرو‌كله‌شان پيدا شد. آقاي پاريس بيشتر حتي پرس‌و‌جو كرد چون احتمالا وقتي كنار من مي‌خوابيده روان‌اش را شاد مي‌كرده‌ام. اين بود كه يك صبح بهاري دل‌انگيز رسما از من خواست براي تراپي بروم و سعي كنم متمدن باشم! تا قبل از دكتر قاف تصورم از روانكاوها يا چيزي شبيه دكتر جكيل و آقاي هايد بود و يا موجوداتي در مايه هاي شش و هشت اما در كمال تعجب دكتر قاف شبيه هيچ كدام از اين دو دسته نبود، و نيست. او جنتلمن پنجاه ساله بسيار خوش‌تيپي است كه ديوارهاي مطب‌اش شبيه گالري‌هاست و روي ميز انتظار براي مراجعين ماهنامه فيلم مي‌گذارد. بار اول تقريبا به حالت گريه رفتم توي اتاق‌اش چون تصورم از تراپي شبيه فضاهاي چارلز ديكنزي بود و جزء معدود دفعاتي توي زندگي‌ام بود كه توي رودرواسي با آقاي پاريس گير كردم. به محض ورود من، به رزومه اشاره‌اي كرد و گفت تو كه اينجا نوشته خيلي انگليسي‌ات خوب است، اين بروشور دارو را برايم ترجمه كن ببينم! من؟ شوكه شده شروع كردم به ترجمه و تا ته كه رفتم،گفت خب بدك نيست و به‌محض اينكه چشم در چشم شديم به حالت پرسش، خيلي رك گفتم من حوصله حرف زدن ندارم و به زور آمده‌ام. خنديد و گفت خب پس من سوال مي‌پرسم و تو جواب بده اگر حوصله آن را هم نداري با حركت سر بگو بله يا نخير و اولين سوال اين بود: به نظرت ژورناليسم ملي در فضاي جهاني شدن فايده دارد؟ من خيلي سريع خر شده و مثل پلنگ به كليه سوالات او جواب داده و به خودم كه آمدم ديدم انگار توي كنفرانس مطبوعاتي بوده‌ام ؛ رگ خواب من خوب پيدا كرده بود لامصب. مراجعات بعدي رابطه دوستانه‌تر بود؛ مي آمد مي نشست كنار من و با هم گپ مي‌زديم. داروهايش معجزه كرد! ديگر خواب‌هاي آشفته نداشتم و اضطراب پر كشيده و رفته بود. درمان كه كامل شد اما گفت كسي كه يك بار نياز به روانكاو داشته تا آخر عمر بايد ادامه اش دهد حتي شده سالي يك‌بار و اين وصل‌مان كرد تا امروزِ روز. دوست‌اش دارم؟ بله! چون من را به هيجان مي‌آورد. هيچ وقت حتي نمي‌توانم حدس بزنم كه واكنش‌اش به جمله بعدي من چيست يا مي‌خواهد اين‌بار چگونه بمبارانم كند.گاهي خيلي كوبنده نفي‌ام مي‌كند و گاهي در اوج بي اعتمادي‌ام وقت‌هايي كه زير چشمي نگاه‌اش مي‌كنم و حرف مي‌زنم، ناگهان سرش را تكان مي‌دهد. اينقدر بدجنس و باهوش است كه بتواند من را از وسط يك سكانس فيلم رام كند به وراجي و ته كله‌ام را بخواند و بنشاندم سر جايم. حتي همين حالا كه فقط براي سر زدن به او مراجعه مي‌كنم و به قول خودش نيازم ديگر بيشتر از نصف قرص در هفته نيست. او يادم داد حركتهاي انقلابي نكنم و رئال باشم و براي مني كه حداقل نيم متر بالاتر از سطح زمين بودم (هنوز هم هستم گاهي) اين يعني واجب كفائي.

با ذره بين اگر نگاه كنم دكتر قاف نقش ناجي من را نداشته يا كسي كه زندگيم را دگرگون كرده باشد. هيچ وقت عاشق‌اش نبوده‌ام ( آه حتي با وجود آن كراوات زرشكي براق و آن ساعت سيلور! آه يكي من را بگيرد از برق بكشد ! ) يا وابستگي وجود نداشته اما هميشه هروقت صحبت از احساس وظيفه واقعي يا حرفه‌اي بودن در كار پيش آمده، اولين نفر او را توي كله‌ام پيدا‌كرده‌ام يا وقت‌هايي كه از كنار مطب‌اش رد شده‌ام حتي اگر وقت تراپي نبوده ايستاده ام و زل زده ام به تابلويش.

يك عكس خيلي بزرگ از مصدق توي اتاق كار دكتر قاف هست كه من وقتي وارد مي‌شوم گاهي به شوخي كنارش خبردار مي‌ايستم و او بلافاصله مي‌گويد همين امثال شما جوجه‌ليبرال‌ها ساقط‌اش كرديد. من اما مي‌دانم " دكتر قاف بعضي بيماران ليبرال‌اش را از مصدق هم بيشتر دوست دارد".